انجمن نقد كتاب یاران اندیشه لنجان
.
90/08/04
نقدتاريخ برده داري نورمن ال.ماخت/مري هال وتوضيحات تكميلي

كتاب تاريخ برده داري باوجود پرداخت مناسب وژرف به موضوع وسادگي ورواني ترجمه باكاستي هايي مواجه است كه به برخي از آنها اشاره مي گردد:

-          درباره علل بردگي درابتداي تاريخ دلايل ارائه شده كافي به نظر نمي رسد وخواننده قانع نمي شود .

-          درباره دلايل همراهي وهمسويي فلاسفه قديم مانند ارسطو وافلاطون گفتاري به ميان نيامده است

-          درباره موضع اديان آسماني نسبت به برده داري توضيحي وجود ندارد . همچنين درباره وضعيت برده داري درشرق دور وايران نيز مبحثي ارائه نگرديده است .

-          كتاب دربخش هاي با تكرار آزاردهنده مطالب روبروست وهمين موجب خستگي خواننده وتكرارمكررات شده است .

-          بااين حال كتاب تاريخ برده داري داراي نكات ارزشمندي است ومي تواند فاجعه آميزترين پديده تاريخ بشري را بابياني ساده دراختيار خواننده بگذارد .

-          دراينجا توضيحاتي تكميلي درباره تاريخ برده داري ارائه مي گردد:

برده داري دردرازناي تاريخ بشريت:

با نگاهی برتاریخ پیدایش برده داری درجوامع باستان، می توان به نقش کشف آتش و آهن اشاره کرد که تحولی در زندگی بشرپدید آورد. از این زمان، انسان می توانست آلات کشت وزرع را که قبلا ازچوب و سنگ می ساخت، ازآهن بسازد و به این واسطه ازمشقت کارکاسته و بروسعت مزارع بیفزاید.
  
تدریجا عده ای توانستند وقت خود را بر دامداری متمرکز کرده وگروه دیگر از دامداری باز مانده و به کشاورزی مشغول شدند. از این به بعد، تقسیم کار محرک پیشرفت جامعه شد ومبادله کالا با کالا آغاز شد. ازطرفی چون همیشه زادولد دام ها بیش ازانسان است، عده حیوانات اهلی زیاد شد و افراد یک خانواده چوپانی ،دیگر از عهده پرستاری گله های متعدد خود برنیامدند. لذا ازکشتن مردمانی که در جنگ های قبیله ای اسیر می شدند، امتناع کرده آنها را به چوپانی دام ها واداشته،منافع کار ایشان را به خود اختصاص دادند. دوام این شیوه، موجب پیدایش طبقات مالک و برده شد

دنباله اين نوشته را درادامه مطلب بخوانيد


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 23:28 توسط دبير انجمن
90/06/16
دو نقد از كتاب عزاداران بيل نوشته غلامحسين ساعدي

نقد اول :«عزاداران بَیَل» اثر غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدی معروف به گوهر مراد یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر ایرانی است. از داستان «گاو» او در مجموعه «عزاداران بَیَل» فیلمی به همین نام ساخته شده است که موفقیتی جهانی یافته است.
«
عزاداران بَیَل» شامل هشت قصه کوتاه است که نشر نگاه آن را به چاپ رسانده است. در ظاهر هرچند اتفاق‌های داستان‌ها ربطی به هم ندارد ولی شخصیت‌های داستان‌ها در این هشت قصه تکرار می‌شوند. (کدخدا، مش اسلام، مو سرخه، پسرمش صفر و ...) مش اسلام داناترین فرد روستاست و کدخدا با این که بزرگ روستاست ولی در همه مسائل و مشکلات چه کوچک چه بزرگ از او کمک می‌گیرد: ( کدخدا گفت: مشدی اسلام بهتر می دونه. مشدی اسلام هرچی به گه باید بکنیم.) پسرمش صفر هم بدترین و خودخواه‌ترین فرد روستاست که از هر فرصتی برای آزار و اذیت مردم استفاده می‌کند. مکان همه رخدادها هم روستایی به نام «بیل» است. این هشت قصه با راوی دانای کل روایت می‌شوند و مفهوم محور هستند. در این جامعه‌ی روستایی ما با فقراجتماعی، فقر فرهنگی، بیماری، جهل و خرافات مردم آشنا می‌شویم. همان طور که گفته شد مردم روستای بیل بسیار فقیرند و اغلب اوقات غذایشان شله ی گندم و اشکنه است و حیواناتی که دارند تنها سرمایه‌های زندگی‌شان است و حتی در موقع گرسنگی و قحطی دست به دزدی و گدایی هم می‌زنند: « مشدی جبار گفت: با هیچ کس نمی تونم برم. بیلی‌ها همه شون گدایی می کنن، صدقه می گیرن، از دزدی هم که دست نمی کشن.» بیماری هم که در جای جای این قصه‌ها دیده می‌شود. در اولین قصه شاهد بیماری مادر رمضان و بعد مرگ او هستیم. در دومین قصه دختر میر ابراهیم مریض می‌شود و او را به مریض خانه می‌برند و در همان بخش گفته می‌شود که  در ده همسایه آن‌ها سیدآباد، مرضی آمده است که همه گیر است و باعث مرگ و میر اهالی شده است. در قصه‌ی آخر هم شاهد مریضی اسب‌ها هستیم. خرافات هم جزیی جداناپذیر از زندگی مردم بیل استپیرزن‌ها با کاسه‌ی آب تربت و جارو پیدا شدند. ننه خانوم دعا می‌خواند و ننه فاطمه آب تربت دور ده می‌پاشید.» این جامعه می‌تواند در نگاهی کلی‌تر مجازی از جامعه ایران باشد که با این مشکلات دست و پنجه نرم می‌کند. نثر روشن و سلیس از ویژگی بارز این هشت قصه است. جمله‌ها و دیالوگ‌ها کوتاه هستند و همین مسئله باعث تند شدن ضرباهنگ قصه‌ها شده است.همچنین ساعدی در این اثر ساده لوحی مردم روستا را در گفتگوها به خوبی نشان داده است: (عبدالله بلند شد و دور صندوق را گشت و گفت: در که نداره، وقتی در نداشته باشه که نمی شه فهمید چی توش هس؟... نکنه ماشینه که چپه شده و این شکلی شده؟) راوی دانای کل در هیچ جای این قصه‌ها قضاوتی در مورد شخصیت‌ها نمی‌کند و با لحنی خنثی اعمال و رفتار روستاییان را نمایش می‌دهد. از دیگر ویژگی‌های این مجموعه فضای وهم آلود و دهشت ناکی است که نویسنده پیش روی خواننده می‌گذارد: ( بوی کثیف و تندی همه جا پیچید و باد داخل ده شد و مقدار زیادی کهنه که با خود آورده بود توی کوچه‌ها و پشت بام‌ها پاشید( مکان و صحنه‌های این هشت قصه به خوبی توصیف شده است. در بعضی قصه‌ها توصیف صحنه‌ها ناتورالیستی و در بعضی دیگر غریب است که متناسب با حال و هوای رویدادهای قصه‌هاست: « در را باز کردند، اتاقی پیدا شد با قندیلی که از سقف آویزان بود و شمع کوچکی توی آن می‌سوخت«.
در این مجموعه مرگ حضوری پررنگ دارد چرا که در پنج قصه از این اثر انسان یا حیوانی می‌میرد. از دیگر نکات قابل توجه حضور حیوانات با کارکردی انسانی است. سگ‌های ده همراه مردم در عزاداری‌ها شرکت می‌کنند یا نویسنده از سگی که عباس با خود از خاتون آباد به بیل آورده به جای سگ از عنوان خاتون آبادی استفاده می‌کند همچنین در جایی دیگر از این داستان واکنش پاپاخ (سگ اسلام) به سگ تازه وارد یک واکنش کاملا انسانی است: ( هر دو ایستادند و منتظر شدند. پاپاخ آمد و به چند قدمی عباس که رسید، ایستاد و با تعجب عباس و خاتون آبادی را نگاه کرد.) و در جای دیگری آمده است: ( بز سیاه اسلام آمد جلو و با دقت تازه وارد را نگاه کرد.) زن‌های این قصه‌ها نمونه نوعی زن‌های سنتی جامعه ایران هستند. آن‌ها نقش عمده‌ای در روند رویدادهای قصه‌ها ندارند و نقشی را پذیرفته‌اند که جامعه‌ی مرد سالار به عهده‌ی آن‌ها گذاشته است.                                                
ژانر اولین قصه‌ی این مجموعه شگفت است، چون عناصری دارد که با تجربه‌ی زیستی ما سازگار نیست. یکی از این عناصر صدای زنگوله است که در طول قصه تکرار می‌شود. این صدا به گوش کدخدا، مش اسلام و پسر کدخدا (مش رمضان) می‌رسد. صدای زنگوله به نوعی می‌تواند نشانه‌ای بر حضور مرگ باشد. از دیگر عناصر شگفت این مجموعه، پیدا شدن دو موشی است که یکی‌شان شمع سبز رنگی را به دهان می‌گیرد و از شهر به بیل می‌برد. شمعی که در یکی از صحنه‌ها از کالسکه‌ای نزدیک قبرستان در شهر به زمین می‌افتد. صحنه شگفت آخر آمدن مادرمش رمضان بعد از مرگش است. او با لباسی نو به دنبال پسرش می‌آید و با هم به سمت قبرستان می‌روند. این به معنی آن است که مش رمضان به خاطر وابستگی بسیار زیاد به مادر، بعد از مرگش تاب نمی‌آورد و او نیز جان می‌سپارد: ( رمضان خوشحال رفت بیرون و دست ننه‌اش را گرفت. هر دو با عجله دور شدند. باد شدیدی می‌وزید و آن‌ها را به جلو می‌راند. از دوردست صدای زنگوله‌های دیگری شنیده می‌شد . ( 
یکی از موفق‌ترین قصه‌های این مجموعه، قصه سوم است. گاومش حسن در نبود او می‌میرد و زن مش حسن و اهالی روستا که از دلبستگی بسیار زیادمش حسن به گاوش خبر دارند، جنازه گاو را پنهانی در چاهی می‌اندازند و به دروغ بهمش حسن می‌گویند که گاوش در رفته و گم شده است. مش حسن نمی‌تواند با این مسئله کنار بیاید و کم کم خودش به گاو تبدیل می‌شود و همه کارهایی را که گاوش می‌کرد، حالا او می‌کند. (مردها رفتند و جمع شدند جلو دربچه طویله و مشدی حسن را نگاه کردند که ایستاده بود روی چاه و سرش را برده بود توی کاهدان و زمین را لگد می‌کرد.) و تا آخر داستانمش حسن همچنان بر گاو شدن خود اصرار می‌ورزد. ساعدی همخوان با اندیشه‌ی مش حسن از راوی دانای کل دور می‌شود و از آن به بعد او را دیگرمش حسن نمی‌نامد و با عنوان گاو از او نام می‌برد: ( ته دره، توی تاریکی، سه مرد که گاو را طناب پیچ کرده بودند کشان کشان می‌بردند طرف جاده. یکی از مردها جلوتر می‌رفت و طناب را می‌کشید و دو مرد دیگر هلش می‌دادند. گاو با جثه کوچکش مقاومت می‌کرد و مردها را خسته می‌کرد.(
داستان هفتم این مجموعه همچون داستان اول شگفت است. مو سرخه یکی از اهالی روستای بیل که تقریبا در همه قصه‌ها حضور دارد بی دلیل به جانوری عجیب بدل می‌شود که هرچه می‌خورد، سیر نمی‌شود و همه حواسش را جز غرایز اولیه‌اش از دست می‌دهد. مو سرخه هر جا می‌رود او را از آن جا می‌رانند حتی از روستای خودش. ( جانور عجیبی آمده بود به بیل و زده بود به خرمن. شبیه هیچ حیوانی نبود. پوزه‌اش مثل پوزه‌ی موش دراز بود. گوش‌هایش مثل گوش گاو راست ایستاده بود، اما دست و پایش سم داشت. دم کوتاه و مثلثی‌اش آویزان بود...(
در آخرین داستان این مجموعه مش اسلام که مغز متفکر روستای بیل است به خاطر تهمت‌های ناروا و بدگویی‌های بی جای مردم مجبور می‌شود خانه و حیوانات خود را رها کند. شایعه پراکنی مردم که نشان از جهل و فقر فرهنگی آن‌هاست باعث می‌شود که بیلی‌ها داناترین فرد روستای خود را از دست بدهند و از این پس در حل مشکلات خود تنها بمانند. در حالی که بیماری اسب‌ها در روستا در حال شیوع است، مش اسلام خانه‌اش را گل می‌گیرد و با سازش آواره شهر شود و بدین ترتیب قصه‌های این مجموعه تمام می‌شود.

نقد دوم :بررسی جامعه شناختی کتاب عزاداران بیل

به نظر بسياري از منتقدان آثار ساعدي کتاب عزاداران بيل شاهکار ذهن خلاق او و در واقع اوج آفرينش هاي ادبي اش تلقي مي شود ،ساعدي ايستاده بر دروازه مدرنيسم،عزاداران بيل را در توصيف روانکاوانه و ژرف نگرانه جامعه ايران در دوران حكوت گذشته به نگارش در مي آورد با پس زمينه اي تافته از وحشت مرگ و هراس و دلهره ناشي از آن که بناچار آگاهان و فرزانگان قوم را به مهاجرت و ديوانگي رهنمون مي سازد چرا که گستره و عظمت تباهي راه هرگونه برون رفتي را مسدود کرده است.

عـزاداران بيل ، داستان زندگي ايرانيان است و روانشناختي اجتماعي ويژه اين ملت که از هزار توي تاريخ هراس انگيزو پراز وحشت غارت و مرگ و خفقان– خودي يا بيگانه– در دوره ستمشاهي جوانه زده و در حاشيه دايره اي بسته در دل فاجعه به نظاره آن نشسته است بدون هر گونه عکس العمل و واکنشي . و از اين جهت روايتي است دردناک از عقيم بودن و نازايي و چشم به راه قهرمان و نجات بخشي اين جهاني يا از جهاني ديگر و....

بيل روستايي است که در آن فضاي مرگ و فاجعه بر تمام حوادث ، رويدادها و شخصيت ها تسلط کامل دارد بوي اضطراب و دلهره ناشي از ترس و واهمه هاي غريب و ناآشنا از همه جا به مشام مي رسد. در اين محيط، شخصيت ها يک به يک مطرح شده و با مرگ آنها داستان به اتمام مي رسد هر چند که اهالي بيل اين تباهي شوم و غير قابل گريز را به روي خود نمي آورند ولي مدام با آن درگير هستند به نحوي که اين چشم به راه بروز فاجعه بودن امکان هرگونه علاقه و وابستگي را از اهالي سلب کرده و آنان را بشدت از اين تعلق خاطر، گريزان نموده است.

واضح است که اين همواره چشم براه فاجعه و تباهي بودن در روستاي بيل رهاورد رواني دهشتناکي را با خود دارد و آن حالت رواني پارادوکيسکال و پولاريزه اي است که در يک نهايت آن عدم تعلق خاطر و احساس وابستگي و در قطبي ديگر احساس علاقه و وابسـتگي مطلق و عنان گسيخته موجوديت مي يابد که هر دو وضعيت از لحاظ روانشناختي غير نرمال و بعضاً ويرانگر مي باشند

در مقابل اين گرايشهاي عاطفي افراطي ، اهالي بيل را مي بينيم که کوچکترين احساس وابستگي نسبت به اطرافيان خود منجمله آخوند ده که سال ها با آنها زيسته است، از خود نشان نمي دهند.

و اصولاً هر کسي که داراي عشق و علاقه به همنوع بوده و جرأت متفاوت بودن با دیگران را داشته باشد از روستاي بيل رانده شده اند و آنها اغلب در شهر، یا در مريضخانه مشاهده  مي شوند و يا به گدايي مشغول هستند و يا بنحوي گم و گور مي شدند. اشخاصي مثل حسني و مشدي ريحان در قصه سوم ، آقا نصير و دختر مشدي ابراهيم در قصه دوم ، رمضان و ننه رمضان در قصه اول ، مشد حسن و گاوش در قصه چهارم ، عباس و سگ خاتون آبادي در قصه پنجم ، مو سرخه و غذا در قصه هفتم ، اسلام و مشدي رقيه در قصه هشتم ، و اين پازل آخرين قصه که در آن  بالاخره مشد اسلام هم راهي شهر مي شود .

در بيل همه تنها هستند و فقط فاجعه و تباهي است که هر از چند گاهي آنها را دور هم گرد مي آورد فاجعه هايي مثل مرگ ، قحطي و گرسنگي  و برخورد با ناشناخته ها و رويدادهاي تلخ ديگر، که همه آنها عواملي هستند که اهالي بيل را از محدوده هاي تنگ تنهايي و فرديت نابالغ و نابارور خود بدر مي آورند و آنان را نسبت به هم و سرنوشت مشترک شان حساس مي کنند با اين حال در فضاي قصه هاي عزاداران بيل هيچ گونه پيوند مشخص و استواري ميان آدم ها ديده نمي شود و گسيختگي مهر خود را بر هر گونه روابط در بين اهالي زده است .

در روستاي بيل بدليل عمده بودن اين گسيختگي روابط بين اهالي و به دنبال آن فقدان هر گونه همکاري ، صميميت و بطور عام عدم کارکرد بهينه اجزاء سيستم اجتماعي ، از کار و کوشش و زايندگي و اميد نشاني نيست در واقع فضاي اجتماع بيل ، نظام اجتماعي بسته و غير پويايي است که بسوي مرگ و نيستي رهسپار است بطوری که در مجموعه داستان هاي کتاب، هيچ جا نشاني از تولد کودک و زايش – حتي در ميان حيوانات – به چشم نمي خورد . اين سکون مرگبار نه تنها در عرصه مادي و توليد اقتصادي بلکه در پهنه فکري نيز تسلط بي چون و چرايي دارد بنابراين بينش مذهبي و اغلب خرافه پرستي بشدت در بيل رايج است و فقر دامنه دار و عميق همچون زخمي چرکين و غيرقابل درمان بر جسم آن سنگيني مي کند .

اگر ارتباط اجتماعي بيلي ها محدود به مراسم عزاداري و خاک سپاري مردگان يا قحطي و گرسنگي و بروز بلایایی از اين قبيل است در عرصه روانشناختي  اين امر به ضعف و زبوني و درماندگي مي انجامد که بخشي از تظاهرات اجتماعي  - سياسي آن قهرمان سازي است و انتظار ظهور نجات دهنده اي که کار را بر همه آسان سازد و خود يک تنه تمام مسئوليت ها و هزينه هاي احتمالي را بر دوش کشد  وجه ديگر آن بيگانه خواهي و گرايش به غير خودي ها که به نيابت باز هم کار را بر قوم آسان و سعادت همه را تامين کند.

از اين نظر واکنش اهالي بيل در مقابل حادثه هاي تلخ و فاجعه هاي مکرر- هم چنان که در سطور قبل آمد- گريه و زاري و توسل به علم و ضريح و از اين قبيل چيزها مي باشد و حداکثر فرار به غربت است که در آنجا نيز تنهايي ، مرض ، ديوانگي و گدايي در انتظار آنهااست حتي براي روشنفکرترين اين قوم که " مشد اسلام " مي باشد .

و واضح است جامعه اي که در آن زايندگي و پويايي و حرکت نباشد بي اثر وعقيم است و اين، خاص ترين و عمده ترين ويژگي هاي اهالي بيل مي باشد. کدخدا زنش مي ميرد، اسلام تک و تنها است حتي بز و سگ و اسب اسلام هم بدون جفت هستند گاو مشد حسن هم عقيم است انگار هيچ زني قدرت زايش ندارد شوهر مشدي ريحان مرده است و زنها همه پير و سترون  هستند .

روشنفکر و همه کاره روستا " اسلام " است که خود فردي عقيم است و تنها وسيله حرکت ده يعني گاري در اختيار اوست، اوست که نوحه مي خواند ، مرده ها را کفن و دفن مي کند و هنگام قحطي بفکر اهالي است. تنها وسيله شادي و طرب – ساز- را نيز او دارد اسلام قهرمان خودي است که در حد و اندازه بيل بوده و تمام مسئوليت ها را به تنهايي به دوش مي کشد ولي او نيز عاقبت با تمهيدات و يا به تعبيري حماقت بيلي ها خانه اش را گل مي بندد و راهي غربت مي شود :

 " کدخدا گفت : « مشد اسلام ، اگه بري ديگه تو بيل کسي پيدا نمي شه که کاري از دستش بر بياد ، آخر چرا مي خواي بري ؟»

اسلام گفت:«از اينا بپرس . من که رفتم همه را از مشد بابا بپرس.»

با رفتن نخبگان و روشنفکران جامعه و به عبارتي بهتر با فراري دادن آنها و محروم کردن جامعه از خدمات شان در واقع چرخه عبث و يکنواخت تباهي و مرگ و از هم پاشيدگي اجتماع از نو شروع مي شود و اين خود سبب استمرار فاجعه و ادامه سيکل سکون و درماندگي وعدم تغيير و فقر مادي و فرهنگي مي شود که دراین قصه با مهاجرت مشد اسلام به شهر بيل باز هم به تجربه آن مي نشيند .

در نهايت عناصر و ويژگي هاي الگوي ساختاري مجموعه داستان هاي پيوسته کتاب عزاداران بيل به قرار ذيل جمع بندي مي شود :

1- بيل سرزمين مرگ و فاجعه و نفرت است و عشق از آن مي گريزد .

2- در بيل هيچگونه زايش و رويش مشاهده نمي شود پس بيل عقيم و نازاست.

3- روابط اجتماعي در ده بيل گسسته و از هم پاشيده است و تنهايي و تفرد مشخصه عام اهالي بيل است .

4- اهـالي بيل مـردماني ذليل و درمانده و مسـئوليت ناپذير هستـند که پيـوسته در پي قهرمان سازي و شهيدپروري مي باشند .

5- بيلي ها روشنفکران و نخبگان و خادمان خود را تحمل نکرده و آنان را به گريز و آوارگي در ديار غربت وادار مي کنند .

6- اهالي بيل انسان هايي حقير در مقابل بيگانگان و غريبه خواه هستند و معمولاً در برابر تعرضات آنها واکنشي نشان نمي دهند.

7- روشنفکران بيل هم افراد عقيم و نازا و در همان حد و اندازه بيلي ها هستند هر چند تنها وسيله حرکت و تغيير ازآن آنهاست .

8- بيل در فقر فرهنگي و مادي غوطه مي خورد .

9- روستاي بيل و ساکنانش در عصر پيش مدرن بسر مي برند .

10- اين سيکل بسته که به فاجعه ختم مي شود پيوسته در بيل – بدليل مهاجرت نخبگانش– بازسازي مي شود.

+ نوشته شده در 0:10 توسط دبير انجمن
90/04/18
نقدي گذرا بركتاب جامعه شناسي خودكامگي نوشته علي رضاقلي
چاپ اول كتاب جامعه شناسي خودكامگي ظاهرا" درسال 1366 انجام شده ودرمدت 23سال به چاپ هفدهم(1389) رسيده است(به طور تقريبي1/36باردرسال) استقبال خوانندگان ودوستداران كتاب دراين 23 سال نشان  از توجه مخاطبان به محتواي مطالب اين كتاب دارد؛ پيش از اين ،كتاب جامعه شناسي نُخبه كُشي از همين نويسنده توسط انجمن نقد كتاب ياران انديشه لنجان مورد نقد قرارگرفته بود دريك مقايسه كلي جامعه شناسي خودكامگي از كتاب نُخبه كُشي جامع تر وداراي اشكالات شكلي ومحتوايي كمتري است  نقد كتاب جامعه شناسي خودكامگي باحضور داوطلبانه نويسنده درتاريخ 15تيرماه 1390درانجمن نقد كتاب ياران انديشه لنجان برگزارشد درابتدا استاد رضاقلي درباره تولد وتحصيلات خود وچرايي تاليف كتاب مطالبي را بيان كردند سپس اعضاي انجمن سئوالات ونقد خود را مطرح نموده وآقاي رضاقلي به بيان ديدگاههاي خود در اين زمينه پرداختند.اين پرسش وپاسخ ها با تعامل همره بود وگاه به مخالفت با ديدگاههاي نويسنده منجر مي شد.اصولا" قرارنيست كه درجلسات نقد باهمه افكار وانديشه هاي نويسنده موافقت شود گاه درنقد يك كتاب جنبه هاي منفي واشكالات ظاهري ومحتوايي آن از نگاه تيزبين حاضران دور نمي ماند واين بار نيز چنين بود.

 دراينجا خلاصه و نقدي گذارا بركتاب جامعه شناسي خودكامگي ارائه مي گردد:

الف) خلاصه اي از كتاب :

 " كشورهایمان چون از تجمع ما پدیده آمده اند، همان هستند كه ما هستیم؛ قوانین و احكامشان بر مبنای طبایع ما و اعمالشان كردار زشت و زیبای ماست در مقیاسی بزرگتر."(صفحه 21)

متن فوق راكه برگرفته ازتاريخ تمدن ويل دورانت است می توان به عنوان چكیده كتاب جامعه شناسی خودكامگی بیان كرد. نويسنده در این كتاب برآمدن خودكامگان را به عنوان صفت بارز تاریخ ایران برگزیده است؛ صفتی كه در طول این تاریخ به طور مداوم قابل پیگیری است. او با استناد به این نكته كه ویژگی های تاریخی تكرار پذیرند بر اين باور است كه همواره روح تاریخ بر زمان حال نيزحكمفرماست ومعتقد است باید برای فهم جامعه امروزبه مطالعه الگوهای رفتاری حاكم بر روابط اجتماعی و سیاسی گذشته و تاریخ بپردازیم. اما نه به این صورت كه تمام مشكلات را به گردن پدیده ای خاص مثلا خودكامگی بیندازیم.  بی شك وجود حاكمان خودكامه پدیده ای تكرار شونده در تاریخ ماست اما آیا خودكامگی دلیل اصلی عقب افتادگی ایرانیان است؟ آیا از بین رفتن یك حاكم خودكامه راه حل مشكل است ؟ یا خودكامگی خود معلول تعامل سایر پدیده های اجتماعی است و تا تغییر ساختار خودكامه پرور هر حاكمی به سوی خودكامگی می رود ؟ از دید نويسنده فرهنگ ایرانی همواره كوشیده خودكامگی را به عنوان عامل اصلی عقب افتادگی خود معرفی كند در حالی كه این پدیده خود حاصل عمل متقابل هزاران پدیده اجتماعی در طول تاریخ است. ذهن ساده اندیش، عقب افتادگی و سایر مشكلاتش را به خودكامگی ارجاع می دهد و خودكامگی را نتیجه بی تقوایی، خودخواهی فردی و ... می داند، اما در تحلیل جامعه شناختی، خودكامگی و استعمار و از این قبیل همه حاصل فعالیت اجتماع هستند و حتما" به علت روابط عناصر موجود به وجود آمده و پاسخ گوی پاره ای از نیازهای جامعه می باشند.

 آقای رضاقلی معتقدند ایران دارای فرهنگی قبیله ای است كه به دلیل وجود مناسباتی خاص نظام خودكامگی را در خود می پرورانده و در طول تاریخ بدان تداوم بخشیده است. یعنی این عنصر سیاسی بازتابی از روابط عناصر اجتماعی موجود با هم است.

 وی در ادامه به ذكر ویژگی های این فرهنگ قبیله ای و بیرون كشیدن آنها از داستان نمادین و تاریخی حكیم فرزانه توس می پردازد. برای تحقق این منظور قسمتی از شاهنامه را كه به برآمدن و افول جمشید و ضحاك و در انتها جایگزینی فریدون با ضحاك پرداخته است برمی گزیند و عوامل مشترك در روند طلوع، حكمرانی و افول این سه را بیرون كشیده، آنها را بر مبنای همان عناصر فرهنگی و اجنماعی مشترك در یك نظام قبیله ای تحلیل می كند. در همین راستا برای تاكید بر عناصر مورد نظر از سایر كتب تاریخی مانند تاریخ بیهقی، سیاست نامه، اخلاق ناصری و ... هم مثالهایی مرتبط با متن می آورد.

نويسنده در تعریف جامعه سنتی و قبیله ای به این نكته اشاره دارد كه در یك نظام قبیله ای افراد دست بسته تقدیرند و در درمان پدیده های اجتماعی هم مانند پدیده های طبیعی خود را ناتوان حس می كنند و هرگاه فشار و سختی بالا می گیرد دست به دامان نیروهای غیر طبیعی می شوند و به جای تلاش در جهت بهبود اوضاع به دعا و جادو روی می آورند لذا جامعه قبیله ای جامعه ای شدیدا دینی است و از دین نیز در راستای همان فرهنگ قبیلگی استفاده می كند.  انسانها در این نظام هیچ گونه توانایی جهت اصلاح امور در خود نمی بینند. نوع نظام سیاسی یك ساختار قبیله ای به دلیل نبود نهادهای تحدید كننده به سمت ایجاد قدرت مطلقه میل می كند، این قدرت مطلق به سمت فساد و زور گویی متمایل است( همانطور كه با استفاده از زور روی كار آمده است) و بعد از مدتی، به دلیل بالا رفتن میزان فشار و اختناق و عدم اجازه به شكل گیری مبارزه در رژیم جهت اصلاح امور، مبارزه با رژیم در بیرون از ساختار سیاسی حاكم شكل می گیرد و این مبارزه تا بر افتادن پادشاه ظالم و آمدن پادشاهی دیگر(كه به دلیل نوع نظام سیاسی او هم به مرور به سمت فساد پیش می رود) ادامه می یابد. این سیكل كه دائما در تاریخ ایران تكرار شده باعث سلب امنیت و در نتیجه عدم رشد اقتصادی در كشور گشته است؛ اما به دنبال وضع نابسامان امنیتی و اقتصادی موجود در كشور ،مردم به جای آن كه به ناكارامدی سیستم پی ببرند كسی را كه در راس آن بوده محكوم می كرده اند و همواره آرزوی فردی با تقوا و شایسته را داشته اند كه بر مسند حكمرانی تكیه زده و اوضاع كشور را به سامان كند. این آرزوی اصلاحات از بالا همواره در فرهنگ ایرانی بوده و هنوز هم رگه هایی از آن قابل مشاهده است؛ آرزویی كه به دلیل نوع ساختار اجتماعی سیاسی خودكامه پرور ایران هرگز امكان تحقق نیافته و احتمالا نخواهد یافت. ساختاری كه از جمشید یزدان پرست دارای فره ایزدی كسی را می سازد كه لاف خدایی میزند و سپس برای درمان وجود چنین جمشیدی رو به سوی چنان ضحاكی می نهد .    

 به اعتقاد آقاي رضاقلی  درصفحه 105  " جوامع انسانی زمانی طولانی طی كرده اند تا جرم را از حالت تعلق به فرد جدا كنند و به آن حالتی اجتماعی بدهند. مجرم را متجاوز به حقوق اجتماع می دانند و عمل او را یك پدیده اجتماعی تلقی می كنند. این گونه تلقی محاسن زیادی دارد زیرا اجازه می دهد جرم را پدیده قانونمندی تصور كنید و بشناسید و اقدامات احتیاطی پیشگیرانه را در مورد آن به كار برید. در چنین بعدی هم از تكرار جرم به طور نسبی جلوگیری می شود و هم مجرم اصلاح می شود و اگر خودكامگی جرمی سیاسی و پدیده ای اجتماعی تلقی شود به طور قطع به دنبال زمینه های رشد آن و اقدامات پیشگیرانه برای بروز آن می روند، سعی می كنند آن را بشناسند و عوامل پدید آورنده آن را بیابند. اما اگر خودكامگی در خودكامه خلاصه شود و با دید فردی و متغیرهای شخصی با آن برخورد گردد، حاكم خودكامه را با خودكامه دیگری جایگزین می كنند و این همان روند جمشید، ضحاك و فریدون می شود كه با خسارتی جبران ناپذیر برای مملكت همراه است."              

ب) نقدي گذرا برمطالب كتاب  

عنوان اصلي كتاب «جامعه شناسي خودكامگي » باعنوان فرعي«تحليل جامعه شناختي ضحاك ماردوش » است ولي از آنجا كه نمونه ها وشواهد ذكر شده منحصرا" به ضحاك ودوران او محدودنشده وحتا به دوره معاصرهم كشيده شده است به نظر مي رسد بهتر آن بود كه عنوان فرعي به «بانگرشي برتحليل جامعه شناختي ضحاك ماردوش » تغيير مي كرد زيرا براي خواننده اي كه كتاب رامي بيند درنخستين برداشت چنين وانمودمي شود كه داستان ضحاك وخودكامگي او تحليل شده است درحالي كه محتواي كتاب بااستفاده از داستان ضحاك به مفهوم خودكامگي درتاريخ ايران پرداخته است .

به نظرمي رسد عناوين فرعي كتاب كه درفهرست هم آمده اند اگر چه بعد از نگارش وتدوين اضافه شده اند اما چنان بامطالب كتاب مخلوط شده اند كه اصلا" ديده نمي شوند ا اين عناوين چنان بامطالب درآميخته اند كه خواننده بدون توجه به آنها خواندن را ادامه مي دهد از طرف ديگر ، بودن ونبودنِ اين عناوين نه مشكلي درفهم مطالب ايجاد مي كنند ونه راهگشاهستند.فصل بندي كتاب منسجم نيست  از اين رو گاهي تكرارمفاهيم ومطالب ديده مي شود با اين حال شيوايي مطالب وتحليل نويسنده اين ضعف راتاحدودي جبران كرده است .

درصفحه 128 درباره مبارزه ارمايل وگرمايل پاكدين سخن به ميان آمده وبعد اين مبارزه كه با خودكامه صورت گرفته ونه باخودكامگي به نقد كشيده مي شود سئوال اين است از نظر واقعيت تاريخي وباتوجه به ساختار جامعه ايران درزمان ضحاك اين دو ،جزمبارزه باضحاك چه كارموثرديگري مي توانستند انجام دهند ؟مبارزه باانحراف اجتماعي توسط اين دو بافرض اين كه نتيجه اي دربرداشته باشد از چه راههايي امكان پذير بوده است ؟

درصفحه 154آمده است «...تاريخ ادبيات سياسي ماتاريخ اصلاحات سياسي ازبالابه كمك اهرم هاي اهورايي است ...» امادرباره چرايي اين تفكر كه از آغاز تشكيل دولت درخاورميانه ريشه گرفته است توضيح كاملي ارائه نشده است اگر مردم اصلاحات سياسي را از بالاطلب مي كنند به نظر مي رسد درمطالب اين كتاب هم خودكامگي از بالا ترسيم شده است آيا خودكامگي دررفتار وگفتار ايرانيان ودر زندگي فردي وخانوادگي آنان جايي ندارد ؟

همچنين درصفحه 160درباره دلايل اين كه چرا روح حيات ملي امثال سلطان محمود، احمدبن عبدالله خجستاني ومحمودصانع غربال و...رامي پروراند دلايلي را توضيح نمي دهد .

اين كه «..عصر بعد از فردوسي عصرخانقاه ومدارس نظاميه است واوج فعاليت هاي خانقاههاي انبوه شهرها ودهات ايران ..»(ص165) بركسي پوشيده نيست اما علت اين امر چيست ؟ آيا نااميدي از رهايي سرزمين درنتيجه حملات تركان وسرخوردگي اجتماعي موجب اين موضوع نشده ويا عوامل ديگري در اين موضوع دخالت نداشته اند ؟

درصفحه 192 آمده است «... حالت انقلابي از ارزش برمي خيزد ونه دانش ..اگرستمگري بايد از بن بركنده شود ارزش ها داوري مي كنند ونه دانش ها ..» با اين توضيح يكي از دلايل رواج روحيه انقلابگري دربين مردم ما نبود دانش لازم است كه علاوه بر عوامل ديگر به ضعف ساختار آموزشي مربوط مي گردد ولي در درباره وضعيت آموزش وساختارآن درموثربودن يانبودن برخودكامگي توضيحي ارائه نگرديده است.

نويسنده دراين كتاب توانسته است ناكارآمدي مبارزه صرف با حودكامه را بدون توجه به فرايند ايجاد خودكامگي تشريح كند . كمترين تاثير كتاب ، آشنايي خواننده باچگونگي شكل گيري خودكامگي در ايران است تاثيري كه سئوالات متعددي رادرذهن فعال وپوياي جويندگان دانايي ايجاد مي كند. 

اكبرحسامي – انجمن نقد كتاب ياران انديشه لنجان

+ نوشته شده در 1:1 توسط دبير انجمن
90/02/08
خلاصه نقد كتاب فلسفه در 30 روز
همچنان كه درمقدمه كتاب آمده نويسنده مي خواهد اين پيام را به خواننده منتقل كند كه فلسفه مجموعه اي از عقايد وتعاليم جزمي ،نوعي حكمت سرّي ،وحتا تكنيك و روشي نيست كه ملك شخصي عده اي متخصص واستاد دانشگاه باشد ؛فلسفه نوعي فعاليت است : انديشيدن وتفكر انتقادي درباره ي مسائل كلي بنيادي ؛فعاليتي كه همه ي انسانها مي توانندد درآن شركت  داشته باشند .(ص 7 بند 2)

فلسفه يك عقيده ي جزمي ،آموزه ياحكمتي سرّي ،نوعي آيين ،مناسك يا شكلي از مُريد بودن نيست كه توسط مُرشدها بيان شود ..فلسفه باوجود شانس ومقداري پشتكار مي تواند به عادت ذهن تبديل شود(ص11بند اول)

درنقد كتاب ،ترتيب فصل ها رعايت نشد وبنا به نياز و درخواست حاضران سئوالاتي پرسيده شد . آنچه در زير مي آيد برگزيده اي از مطالب مطرح شده درجلسه است كه بيشتر توسط دكتر معين فارغ التحصيل فلسفه مطرح شده  است  :

از فلسفه تعاريف مختلفي شده است در ابتدا فلسفه پيچيده به نظر مي رسد از اين رو بسياري نه تنها از فلسفه گريزانند بلكه دشمن فلسفه نيز هستند چنانكه ابن سينا باور داشت كه فلسفه وحكمت را به افراد عامي نياموزيد وبه اين حديث استناد مي كرد كه الناس اعداء ما جهلو (مردم دشمن چيزهايي هستند كه نمي دانند )زيرا با ناداني خود شما را انكار مي كنند؛ اين تفكر به آكادميك شدن محض فلسفه منجر شد ولي به مرور اين تفكر رنگ باخت وفلسفه عموميت پيدا كردوآموزش آن علاوه بر دانشگاهها ومدارس وميان مردم عادي هم رواج يافت. اين خود نشان از اين دارد كه بافلسفه مي توان ارتباط برقراركرد و از آن نهراسيد .

اولين فلاسفه مانند سقراط وپيش از او با پرسش آغاز كرده اند وبه دنبال كشف علت وحقيقت بوده اند بسياري، نخستين فيلسوف را سقراط مي دانند چرا كه او مي گفت كه «چه چيزي نمي داند» ونگفت چه چيزي مي داند .دربرابر فلاسفه سوفيست ها بودند كه ظاهرا" حرفهاي زيبايي مي زدند اما درباطن مفسده اي درپشت كلماتشان بود سقراط مي گفت مانبايد به يقين بگوييم كه چه چيزي مي دانيم زيرا «يقين» درفلسفه، انسان را به مهلكه مي برد اين كتاب هم همين روش فلسفي را دنبال كرده وهيچ نتيجه قطعي ويقيني نگرفته است . نه تنها سقراط وافلاطون بلكه كمتر فيلسوفي نظراتش را به عنوان اصول اوليه يك جامعه مطرح كرده ونتيجه جزمي وقطعي گرفته است.

اين كتاب (فلسفه در30 روز )بيانگر عقايد فيلسوفان نيست ،جمله اي از يك فيلسوف را بيان مي كند وانتظار دارد خواننده اين موضوع را دنبال كند . هدف نويسنده، فلسفه ورزيدن است نه فلسفه خواني . البته اين كتاب در فضايي نوشته شده كه جامعه غربي در دوره پس از رنسانس دوره عقل گرايي را طي كرده است چيزي كه ما به طور ناقص انجام داديم تاجايي كه آخرين فيلسوف مطرح ما – ملاصدرا-  معتقد بود فلسفه را به منتهاي درجه خود رسانده است و پس از ملاصدرا فيلسوف مطرح ديگري در فرهنگ ما ظهور نكرده است . 

نويسنده مي گويد فلسفه عادات روزانه نيست ، جشن تكليف مسيحيان نيست ، فيلسوفان با خلسه هاي عرفاني رابطه اي ندارند و مانند عرفا چيزي را از عالم بالا به ديگران منتقل نمي كنند؛بامناجات وتضرّع ارتباط ندارند ؛فقط تأمل مي كنند آن هم در يك محيط آرام . فلسفه تأمل عميق است .فلسفه باقانون همه يا هيچ  عمل نمي كند ، فلسفه ميانه است وروش اعتدالي را پيشه مي كند . مانند قوانين رياضيات عمل نمي كند ، فيلسوف كشيش اعظمي نيست كه رستگاري آموزش دهد ومعجزه كند بايد درباره كسي كه چنين ادعايي كند بدگمان بود.  بايد مراقب بود كه فلسفه به معناي حكمت ،اين نيست كه ما بخواهيم زيربار كسي برويم و او راستايش كنيم  فيلسوف نمي گويد به «من» نگاه كنيد، معتقد است به «آنچه مي گويم»نگاه كنيد .

فيلسوفان اطاعت محض از بشر را برنمي تابند و مُريد ومُرادي را نادرست مي دانند .زانو زدن  واطاعت بي چون وچرا درمنظر فيلسوفان جايي ندارد .فيلسوفان پيامبرانه صحبت نمي كنند ونمي گويند اگر اين حقيقت را قبول نكنيد كاملا" منحرف هستيد . نويسنده، مطالب كتاب را از منظر فلسفي به خوبي شروع كرده است اگر چه به فصول بعدي آن اشكالاتي وارد است اما به نظر مي رسد مطالب متنوع ومبسوطي رابا گستره فلسفه بخوبي در اين كتاب آن هم به اختصار بيان كرده است .

برخي فيلسوفان مانند افلاطون هندسه رامقدمه ورود به فلسفه دانسته اند. افلاطون دليل اين امر را ارتباط انتزاعي هندسه و فلسفه مي دانست زيرا علوم طبيعي علم اولي ،رياضي علم وسطي ونزديك تر به علم مابعدالطبيعه بود وچون فلسفه به مابعدالطبيعه مي پرداخت به فلسفه نزديك تر بود از اين رو ورود به فلسفه مستلزم دانستن هندسه بود. برخي ديگر رياضيات را مقدمه ورود به فلسفه مي دانستند اما امروز ودرپايان قرن بيستم اين استدلالها چندان مورد قبول نيست وكسي ادعا نمي كند كه دانستن فلسفه نياز به دانستن هندسه ورياضيات دارد هرچند ممكن است برخي از فيلسوفان رياضيدان هم باشند .

فلسفه از ديدگروهي علم به حساب نمي آيد زيرا برخلاف علوم ديگر موضوع مشخصي ندارد در فلسفه از ماده ، انسان ، روان ، وبسياري موضوعات ديگر بحث مي شود اما نگاه دقيق علوم به معناي آزمايشگاهي آن درفلسفه مطرح نمي شود . اگر زيست شناس درباره حيات تحقيق كند زيست شناس است اما اگر پرسيد حيات چيست ؟ وارد فلسفه شده است . فلسفه به ماهيت و وجود پديده ها مي پردازد .

كانت معتقد بود كه روزگاري فلسفه، مادر علوم بود ولي امروز هر علم براي خود مباني خاص دارد .

كانت معتقد است كه قيل وقال ها وبحث هاي نظري كه فيلسوفان درباره اثبات خداوند وجهان آخرت كرده اند به نتيجه اي نرسيده است زيرا دلايلي كه له خدا بود به اندازه دلايلي بود كه عليه خدا وجود داشت .

كانت معتقد بود خدا رابايد در اخلاق جستجو كرد  او معتقد به دئيسم بود كه نوعي خداگرايي طبيعي بود ومعتقد بود بدون اعتقاد ودين خاصي به خدابرسيم زيرا با وجود رنج ها، مشكلات ومحروميت هايي كه در اين جهان متحمل مي شويم ونتتيجه اي از اين محروميت ها نمي بينيم  بايد اخلاقا" جهان ديگري وجود داشته باشد كه بتوانيم درآن جهان نتيجه اعمالمان را ببينيم .

درمقابل اين نظر، فيلسوفان ديگري بودند كه نظر متفاوتي داشتند مثلا" آگوست كُنت معتقد بود هرقدمي كه علم به جلو برداشت دين يك قدم عقب نشيني كرد تاجايي كه با پيشرفت علم نيازي به دين نيست وعلم مشكلات بشر راحل مي كند! هرچند او نيز دراواخر عمر در اين نظر شك كرد و عدم نياز بشر به دين را مورد ترديد قرار داد . نمي توان فقط با فلسفه نياز گسترده بشر را رفع كرد زيرا وجود دين به عنوان يك منبع معرفت ، مستقل از فلسفه همواره مورد تاييد وتاكيد بوده است. همه فيلسوفان نوعي دين داري را كشف كرده اند .بحث فيلسوفان نوعي ارتباط بين ايمان وعقل است وفيلسوفان بر آنند تا بين اين دو عامل تعامل برقراركنند زيرا دربرخي از مقاطع  مانند تفكرات اشعريون اسلامي ،عقل دربرابر ايمان قرباني شد ودرزماني ديگر مثلا" از رنسانس به بعد  ايمان به معني مسيحي كلمه ، دربرابر عقل قرباني گرديد  . فيلسوف مي كوشد بين ايمان وعقل تعامل وارتباط برقرار كند.

فيلسوفان از اين نظر كه دين مي تواندانسانهايي را با آداب ومناسك خاصي به ديگران معرفي كند وموجب شناسايي آنها گردد ونيز بين افراد نوعي وحدت ايجاد كند وجود دين را مورد تاييد قرار داده اند.

افلاطون معتقد بود كه بايد بامساله هماهنگي حواس شروع كنيم وبه سطح هماهنگي عميق تر وناديدني صعود كنيم .

اين موضوع را ثابت مي كند كه «شناخت» از تجربه شروع مي شود ؛فيلسوفان نيز مانند همه مردم از شناخت حواس وتجربيات آغاز مي كنند تا از سطح تجربه بالاتر بروند .

انكار خداوند توسط برخي از فيلسوفان موجب شد تا مطالعه درباره وجود يا عدم خدا جدي تر شود درواقع اين انكار  خود به پذيرفتن خدا حتا درچارچوب فلسفه انجاميد .تاجايي كه كانت مي گفت خدا را نمي شود اثبات كرد ولي من دراخلاق به يك اراده نامتناهي نياز دارم  زيرا بدون اين اراده نامتناهي زندگي كردن ممكن نيست  بنابر اين خداوند درفلسفه جايگاه مهمي دارد .

فيلسوفان مي گفتند خدا درعالم بالا وانسان درعالم پايين است  چگونه مي توان با خدا ارتباط برقرار كرد .فيلسوفان با وجود بحث زيادي كه درباره خدا داشتند نتوانستند ارتباط بين خدا وعالم پايين را توجيه كنند از نظر غزالي وملاصدرا دعا كردن توجيه فلسفي ندارد ! چگونه است كه درخواست موجود داني (انسان) مورد اجابت موجود عالي (خدا) پذيرفته مي شود وبعد عملي مي گردد؟ درفلسفه قاعده اي هست كه « عالي به خاطر داني في نفسه هيچ كاري را انجام نمي دهد وكارهاي او به خاطر خود او ست ». مي دانيم كه موجودات ديگر پيش از انسان خلق شدند وآنگاه كه انسان آفريده شد خداوند به او قدرت تصرف در ساير موجودات را قرار داد . اين انديشه فيلسوفان، خلقت جهان را به خاطر انسان نمي پذيرد ومعتقد است قدرت عقل وتعقل انسان راههاي تسخير طبيعت وتسلط بر آن را يافته است و اين تسلط روز به روز پيشرفت كرده است تاجايي كه امروز انسان بر محيط مسلط شده است .بنا بر اين خداي فيلسوفان چندان با خداي عارفان و اهل طريقت مطابق نيست.

برخي ديگر از فيلسوفان درباره خدا  به «لا ادري= نمي دانم» رسيده اند ودرباره آن صحبت نكرده اند اين موضوع با انكار خدا متفاوت است ؛ پيچيدگي مفهوم خدا موجب شده تا فيلسوفان در اين باره كمتر بحث كنند.

ابن رُشد ، ابن سينا وفارابي با درك فلسفه ارسطويي وافلاطوني اين مفاهيم را ترجمه كردند وسپس ترجمه عربي اين مفاهيم به زبان لاتين برگردانده شد و وارد فلسفه اروپايي گرديد .

 افلاطون مي گفت هرچيز در اين جهان (خوبي ، خير ، زيبايي  و ...)صورت ديگري درجهان بالاتر از طبيعت دارد و آنچه در اين جهان ديده مي شود سايه اي از صورت واقعي آن درجهان بالاست بايد تربيت به نوعي انجام شود كه انسان به عالم بالا برسد .

آن هنگام كه ازافلاطون سئوال مي كنند آيا بدي ، شرّ و .. نيز صورت بالا دارد؟ سكوت مي كند زيرا اگر پاسخ مثبت يا منفي بدهد از قواعد فلسفي عدول كرده است .آخرين مثال «خير مطلق» است  افلاطون مي گفت همه چيز از آن خير مطلق منشأ گرفته است .

درنقد نظريه مُثُل افلاطون، ارسطو معتقد بود كه افلاطون با نظريه مُثُل به دو جهان معتقد است درحالي كه آنچه هست همه در يك جهان اتفاق مي افتد .

به نظر مي رسد براي مطالعه فلسفه بايد از تاريخ فلسفه مانند تاريخ فلسفه ويل دورانت  ويا كتاب جمهوريت افلاطون شروع كرد زيرا مطالعه عقايد و متون اصلي فيلسوفان دشوار است .

فلسفه روش انديشيدن را به انسان مي آموزد ،سعه صدر را به او ياد مي دهد، كلي نگري را به او مي آموزد وبه او  مي آموزد كه چگونه برمشكلات غلبه كند . مديراني كه فلسفه آموخته اند دربرابر مشكلات مقاوم ترند وبه راه حل بهتري مي رسند اما در عين حال فلسفه براي انسان سوالات وپرسش هاي بي شمار ايجاد مي كند ، پرسش هايي كه يافتن پاسخ هاي آنها « لذت بخش » است. 

+ نوشته شده در 0:48 توسط دبير انجمن
89/12/05
فرازهايي ازمتن اصلي کتاب گوش کن ای انسان کوچک
فرازهایی از نوشته های ویلهلم رایش

کتاب گوش کن ای انسان کوچک

YOU ARE YOUR OWN SLAVE-DRIVER.

Nobody else nobody except you yourself carries the responsibility you’re your slavery. Nobody else.

انسان کوچک ! تو برده ی خودت هستی. هیچ کس جز خودت مسئول برده بودن تو نیست. هیچکس …….

* * * * * * * * * * * * *

Only you yourself can be your liberator!

فقط خودت می توانی خودت را ازاد کنی و ازادی خواه خود باشی !

To be anybody’s slave’ is not a simple matter.

برده ی دیگران بودن کار ساده ای نیست

* * * * * * * * * * * * * *

These little great men come from your ranks, not from palaces and mansions. They have hungered and suffered like you.

این انسانهای کوچک از امتیازاتی که شما به انها داده اید بزرگ شده اند نه از جایگاه و موقعیت شان. انها هم مثل شما ضعیف و رنجورند.

* * * * * * * * * * * * * *

They have sacrificed you to a symbol, and you carry them to power over yourself. Your masters have been elevated by you, yourself, and are nurtured by you .

انها شما را قربانی یک سمبل می کنند و شما انها را به قدرت می رسانید و بر خود مسلط می کنید. روسای شما توسط خودتان بالا کشیده می شوند! توسط خودتان! توسط شما حمایت می شوند .

* * * * * * * * * * * * * *

Have you ever honestly asked yourself whether you think correctly or not, from the standpoint of long-term social happenings, or of nature?

ایا تا کنون با دیدگاهی دراز مدت و اجتماعی یا طبیعی با خود اندیشیده اید که درست فکر میکنید یا نه؟

No, you did not ask yourself whether your thinking was erroneous. Instead, you asked yourself what your neighbor was going to say about it, or whether your honesty might cost you money.

نه شما هیچگاه در مورد درست نبودن افکار و اندیشه تان سوال نمی کنید بلکه به جای ان به این می اندیشید که همسایه تان در مورد دیدگاهتان چه می گوید و یا به این فکر می کنید که صداقت و راستگویی شما ممکن است برایتان خرج داشته باشد!

* * * * * * * * * * * * * *

Your friends who talked the way you wanted them to talk have never been great men.

دوستانی که باب میل شما صحبت می کنند هرگز انسانهای بزرگی نبوده اند.

* * * * * * * * * * * * * *

You do not believe that your friend could something great. Secretly, you despise yourself, even when – or particularly when – you make the greatest display of your dignity.

شما باور ندارید که دوستان شما می توانند مهم باشند.

با این کارندانسته خودتان را بی ارزش می کنید حتی وقتی خود را بزرگ و باارزش جلوه می دهید.

* * * * * * * * * * * * * *

Love, work and knowledge know no fatherlands, no customs barriers. They are international and comprise all humanity. But you want to be a little patriot, because you are afraid of genuine love, afraid of your responsibility for your own work, afraid of knowledge. This is why you steal your happiness like a thief in the night; this is why you cannot see happiness in others without getting green with envy.

عشق٬ کار و دانش سرزمین پدری و موانع رسم و رسوم را نمی شناسد . اینها بین المللی هستند و شامل همه ی انسانها می شوند. اما شما می خواهید وطن پرست متعصب باشی٬ چون از عشق واقعی و صادقانه می ترسید٬ ازبه عهده گرفتن مسئولیت کارت می ترسی٬ از دانش می ترسی!

به همین دلیل است که خوشبختیت را مانند دزد می دزدی!

به همین دلیل است که نمی توانی خوشبختی دیگران را بدون حسادت ببینی.

* * * * * * * * * * * * * *

You yell because you are afraid. You feel your body go rigid and gradually dry up. That’s why you are afraid.

داد می زنی چون می ترسی . می بینی که بدنت کرخت شده و به تدریج خشک می شود. دلیل ترست همین است !

You are cowardly in your thinking, Little Man because real thinking is accompanied by bodily feelings, and you are afraid of your body. Many great men have told you: ‘Go back to your origin – listen to your inner voice -follow your true feelings -cherish love.’ But you were deaf to what they said, for you had lost your ear for such words.

انسان کوچک !تو ازفکر کردن می هراسی چون تفکر واقعی با احساسات بدن همراه است و تو از بدن خود می ترسی. بسیاری از افراد بزرگ به تو گفته اند که : به اصل خود برگرد- به ندای درونیت گوش بسپار- احساسات واقعیت را تعقیب کن- به عشق بها بده و عزیزش دار. اما تودر رابطه با انچه می گویند ناشنوایی ! چون گوش شنوایی برای حرف انان نداری.

* * * * * * * * * * * * * *

Once you know that you are somebody, that you have a correct opinion of your own and that your field and your factory have to serve life and not death, then you will be able to answer your question for yourself.

زمانی که بدانی کسی هستی٬ وقتی که نظر صحیحی در رابطه با خود داشته باشی٬ هنگامی که مزرعه و کارخانه ات در خدمت زندگی باشد نه مرگ ; انگاه قادر خواهی بود به سوالت در مورد خودت پاسخ دهی.

* * * * * * * * * * * * * *

You, are GREAT, Little Man, when you are not small.

انسان کوچک تو بزرگی وقتی کوچک نباشی.

Your greatness, Little Man, is the only hope left.

انسان کوچک بزرگی تو تنها امید به جای مانده است.

You are great when you carry on your trade lovingly, when you enjoy building and painting and decorating and sowing, when you enjoy the blue sky and the deer; when you go to the planetarium to learn to understand your sky, or to the library to read what other men and women think about life.

تو بزرگی وقتی خرید وفروشت را باعشق انجام دهی٬ وقتی تو از ساختن و نقاشی کردن و دکورکردن و اره کردن لذت ببری٬ وقتی از اسمان ابی و اهو ها خوشت بیاید ; وقتی به اسمان نما می روی تا درمورد اسمان بدانی و درک کنی ٬ یا به کتابخانه می روی تا در مورد انچه مردان و زنان در رابطه با زندگی فکر می کرده اند بخوانی.

You are great; when as a grandfather you hold your grandchild on your knees and tell him about times long past, when you look into an uncertain future with his trusting childlike curiosity.

تو بزرگی وقتی به عنوان پدر بزرگ نوه ات را روی زانوهایت نگاه داشته ای و در مورد سالهای دور گذشته برایش حرف می زنی ٬ وقتی همراه با کنجکاوی کودکانه و بدون ظن و گمانش به اینده ی نامشخص او نگاه می کنی.

You are great, as a mother, when you lull your newborn to sleep, with tears in your eyes, you hope, out of your full heart, for his future happiness, when,

every hour through the years, you build this future in him.

تو بزرگی وقتی به عنوان مادر برای کودک تازه متولد شده با چشمانی پر از اشک لالایی می خوانی تا بخوابد و با تمام احساس و از ته قلبت امید به خوشبختی او در اینده داری ٬ وقتی هر ساعت سالها را وقف ساختن این اینده در او می کنی.

باتشكر از سركارخانم غافل براي ارسال اين مطلب

+ نوشته شده در 0:24 توسط دبير انجمن
89/10/23
خلاصه اي ازنقد كتاب پي نکته هايي بر جامعه شناسي خودماني

خلاصه اي ازنقد ونظر شركت كنندگان درجلسه نقد كتاب پي نکته هايي بر جامعه شناسي خودماني

اين كتاب اگر چه دردها را بيان كرده وبنا نداشته تا به درمانگري بپردازد اما نشان داده كه ايرانيان درجاهايي دچار غرور كاذب شده اند وهمين  موضوع مانع از شناخت دردها شده است.

كتاب روندي تحليلي ندارد و از انسجام برخوردار نيست  وبيشتر انتقادات مطرح شده توام با محافظه كاري  است .

كتاب درصدد است تا ضمن نشادن دادن دردها بگويد براي درمان دردهاي مزمن اجتماعي بايد از خودمان شروع كنيم . اگر چه همين بيان، مورد نقد قرار خواهد گرفت كه بسياري از دردهاي اجتماعي ممكن است ريشه ساختاري داشته باشند وبا تغيير رفتار  افراد دگرگون نشوند .ما دنبال مقصري مي گرديم كه كوتاهي ها ونقايصمان را به او محول كنيم .

ايرانيان باور «همه چيز داني» دارند واين موضوع فضايي را براي يادگيري رفتارهاي درست كه منجر به اصلاح باورهاي نادرست است نمي شوند .

نويسنده از اين رو كه فرهنگ خودي را نقد كرده كار مورد تحسيني را انجام داده است ما ايرانيان به گذشته خود افتخار مي كنيم ولي اگر اين گذشته نتواند به درد امروز ما بخورد راهگشا نيست .

كتاب «خودماني» است وقصد ندارد نظريات جامعه شناختي وفلسفي ارائه دهد و از اين رو براي مخاطب عام نوشته شده است  . جامعه شناسان مي توانند اين مطالب را درچارچوب روش شناختي جامعه شناسي مورد تحليل قرار دهند .

حاشيه كتاب بر متن آن برتري يافته است . كتاب به صورت كلي به مطالب مهمي پرداخته كه هر يك از اين عناوين مي توانسته بحث مفصلي را درحوزه جامعه شناسي ايجاد كند .

كتاب پي نكته هايي برجامعه شناسي خودماني قرار بوده پاسخي باشد بر سئوالات مطرح شده در كتاب جامعه شناسي خودماني  اما به سئوالات وابهامات مطرح شده در آن كتاب پاسخي داده نشده است علت را مي توان به ناتواني نويسنده در ارائه پاسخ  و نيز دشواري جواب دادن به سئوالات اينگونه دانست .

به نظر مي رسد آقاي نراقي قصد داشته فقط به بيان دردها بپردازد ومعتقد بوده پس از شناخت دردها وقبول دردمند بودن جامعه مي توان به دنبال درمان بود وي درمان اين موضوع را به عهده جامعه شناسان وكارشناسان اين موضوع محول كرده است.

همين كه نويسنده درفضاي كنوني جامعه  به كالبد شكافي اخلاق ورفتار ايرانيان پرداخته قابل تقدير است  اگرمراحل ديگر را افرادي باصلاحيت هاي گوناگون انجام دهند به نتايج بهتري خواهيم رسيد         

+ نوشته شده در 0:21 توسط دبير انجمن
89/09/11
گزارش دومين جشنواره نكوداشت فعالان عرصه كتاب

شهرستان لنجان در  روز چهارشنبه 24 آبان ماه 1389 ومصادف با روز كتاب وكتابخواني شاهد يكي از جلسات كم نظير فرهنگي  در پاسداشت كتاب وفعالان اين عرصه بود . دومين جشنواره نكوداشت فعالان عرصه كتاب  به منظور تقدير از يك عمر تلاش خستگي ناپذير استاد فعال عرصه فرهنگ وادب ايران زمين دكتر محمد علي اسلامي نُدوشن و تقدير از تلاش خستگي ناپذير استاد جعفرناظم رعايا با حضور خيل مشتاقان فرهنگ ودانايي وبا مشاركت  شوراي اسلامي  وشهرداري شهر چمگردان درسالن اجتماعات شهرداري اين شهر برگزار شد.

نمايي از دومين جشنواره نكوداشت فعالان عرصه كتاب

درابتداي اين جشنواره  شهردار چمگردان – جهانگير فدايي - ضمن اشاره به اهميت وجايگاه كتاب درجامعه لزوم توجه به كتابخواني را متذكر شد واز حضور همه ميهمانان ارجمند وبه ويژه دكتر اسلامي ندوشن واستاد ناظم رعايا تشكر كرد .سپس مديرعامل انجمن  - اكبر حسامي – درسخناني پرداختن به تقدير از فعالان عرصه كتاب را يك وظيفه فرهنگي دانست واظهار داشت اين موضوع يك برنامه تبليغاتي ،نمايشي وظاهري نيست چراكه انجمن درتمام ايام سال به كتاب وكتابخواني مي انديشد وبراي اين موضوع برنامه ريزي وتفكر سالانه دارد . وي انجمن نقد را فارغ از هرگونه وابستگي سياسي وجناحي دانست وهدف از تشكيل اين انجمن را ترويج مطالعه وكتابخواني ، پرورش روحيه نقادي وتحمل شنيدن صداي مخالف بيان كرد وافزود انجمن هزينه هاي خود را از طريق حق عضويت اعضا دريافت مي كند ولي ازدريافت كمك افراد ،سازمانها وموسسات دولتي وخصوصي استقبال مي نمايد  همچنين از حمايت شهرداري زرين شهر وچمگُردان به ويژه حمايت هاي فكري ومعنوي اين دونهاد عمومي تشكر كرد

اكبر حسامي مديرعامل انجمن نقد كتاب

درقسمت بعدي برنامه  استاد جعفر ناظم رعايا ضمن تشكر از برپايي اين جلسه توسط انجمن نقد كتاب شعري را كه درباره كتاب وكتابخواني وانجمن نقد سروده بودند براي حاضران خواندند .


استادجعفرناظم رعايا درحال شعرخواني

سپس كليپي از زندگي وآثار دكتر اسلامي ندوشن با صداي خودش پخش شد كه مورد توجه حاضران قرار گرفت .درادامه برنامه مجري جلسه از حاضران خواست به پاس تلاش وهمت استاد ارجمند دكتر اسلامي ندوشن به پاخيزند وبا كوفتن دستهاشان برهم  به استقبال سخنان وي بروند ، جمعيت حاضر درسالن جملگي به پاخاست وآنچنان تشويق شايسته اي از خود نشان داد كه استاد اسلامي ندوشن را غرق احساس وهيجان كرد. بي گمان اين استاد ارجمند فكر نمي كرد در گوشه اي از اين سرزمين كساني بي آن كه درفكر نام ونان باشند اينگونه خدمات چندين و چند ساله اش را قدردان باشند آن هم نه از روي اجبار و وظيفه سازماني بلكه از روي شوق واداي دين .

دكتراسلامي نُدوشن درحال سخنراني

استاد اسلامي ندوشن به پاخاست وبه احساسات حاضران پاسخ گفت درحالي كه مي شد حلقه اشك را درچشمانش به وضوح شاهد بود سپس درجايگاه قرارگرفت وپس از تشكر از انجمن نقد كتاب ودست اندركاراني كه وي را دعوت كرده بودند به بيان مطالبي درباره كتاب وكتابخواني وفرهنگ وادبيات پرداخت ايشان با بيان اين كه اگر بخواهيم درباره كتاب سخن بگوييم بايد بپرسيم اگر كتاب نبود چه مي شد وجهان ما چه شكلي مي داشت ؟گفت: اگر چنين بود بي ترديد سير حوادث تاريخي انسان به شكل امروزي نبودوگذشته به آينده پيوند نمي يافت اما اين كتاب در دنياي امروزي رقيب قدرتمندي به نام رسانه هاي صوتي وتصويري واينترنت دارد كه كتابخواني را كم رنگ كرده است . تفاوت كتاب وتصوير رسانه ها اين است كه كتاب خواندن همراه با انديشه ورزي وتفكر است  درحالي كه تصاويرتلويزيوني بدون تفكر وارد ذهن ما مي شوند وفرد را به سطحي نگري  وسستي عادت مي دهند .

دكتر اسلامي ندوشن سپس به معرفي سه نويسنده تاثير گذار درفرهنگ جهاني پرداخت ؛نخست: هومر كه با كتاب ايلياد و اديسه اش پس از جنگ تروآ فرهنگ غالب را به دنياي غرب القا كرد وامروز دستمايه آنان براي استيلا برجهان شده است  تاجايي كه تمدن غرب امروزه به اين نويسنده وكتابهايش افتخار مي كند

نويسنده ديگر ،شكسپير است ؛ آثار او تا آنجا براي انگلستان اهيمت داشته ودارد كه متفكران اين كشور بين فرضيه در دست داشتن شبه قاره هند ويا شكسپير بي درنگ شكسپير را برگزيدند  واين نشان از اهميت وجايگاه قهرمانان ادبي دربناي فرهنگ بريتانيايي دارد .

نويسنده سوم فردوسي است . شاهنامه فردوسي حاصل تمدّن بزرگ ايران زمين است كه بايد پاس داشته شود چرا كه تمدّن ايران حاصل تفكّر شخصيت هاي پهلواني وقهرماني شاهنامه است كه بايد آن را پاس داريم چراكه اگر شاهنامه را نداشتيم روح تمدّن ايران از گذشته ي خودبريده مي شد   وچيزي از گذشته هر گزنمي دانستيم

دكتر اسلامي ندوشن درادامه به بيان مطالبي درباره ادبيات پرداخت وادبيات را نوعي هنر كلامي دانست كه زاييده ذهن سرشار انسان است وادامه داد : ادبيات نوعي ديگر از زندگي بشر را نشان مي دهد وآن هم نوعي خيال وتصور روحاني از زندگي است.

وي در ادامه باطرح سوالي با اين مضمون كه «اگر ادبيات نبود زندگي چگونه بود ؟» گفت :اگر ادبيات نبود هنر به وجود نمي آمد  وزندگي با همه ي پيشرفت علمي خود بي روح و نازيبا مي شد.  اما ادبياتي مي تواند اثرگذار باشد كه نمونه متعالي ودرجه يك باشد ادبيات درجه دو يا نامتعالي نمي تواند اثربخش باشد .

با پايان سخنان دكتر اسلامي ندوشن مجري از شهردار ورئيس شوراي اسلامي شهر چمگُردان ، رئيس اداره فرهنگ وارشاداسلامي و مدير عامل ويكي ديگر از اعضاي هيئت مديره انجمن(آقاي توانگر) دعوت كرد براي اهداي تنديس وجوايز به جايگاه بروند سپس از استاد اسلامي ندوشن واستاد جعفرناظم رعايا درخواست كرد درجايگاه قرار گيرند درميان تشويق هاي گرم وصميمانه حاضران، تنديس وجايزه دومين جشنواره نكوداشت فعالان عرصه كتاب به دكتر اسلامي ندوشن وجايزه ويژه انجمن به استاد جعفر ناظم رعايا نويسنده برگزيده منطقه اي اهدا گرديد و بدين ترتيب دومين جشنواره به پايان آمد .

  از راست : اكبر حسامي مديرعامل انجمن – اردشير محمدي رئيس ارشاد اسلامي شهرستان لنجان – جهانگير فدايي شهردار چمگردان –جعفرناظم رعايا شاعر ونويسنده-دكترمحمد علي اسلامي ندوشن- اسماعيل ضيايي رئيس شوراي اسلامي شهر چمگردان و عبدالرسول توانگر عضوانجمن نقدكتاب ياران انديشه لنجان

نمايي ديگر از جشنواره جشنواره

نمايي ديگر از جشنواره وميهمانان

اعضاي انجمن نقد كتاب  ايستاده از راست :مسعود ناظم رعايا -عبدالرسول توانگر -غلامرضا طغياني -كورش موذني -اكبر كرمي -خداداصالحي
نشسته از راست :نريمان ايزدي - دكتر اسلامي ندوشن - اكبر حسامي -علي عسكري

پي نوشت:

 1-  دربرگزاري و اجراي موفق اين مراسم مجري توانمند جناب آقاي مسعود ناظم رعايا سهم چشمگيري داشت بي ترديد بدون وجود اين مرد شريف وفعال، كارها نه سامان مي گرفت ونه زيبا برگزار مي شد .

 
2-  با وجود همه شيريني هاي اين مراسم، متاسفانه و با اندوهي بسيار ،درست 24 ساعت بعد در پسين روز سه شنبه 25 آبان 1389 همسر وفرزند دوست ارجمند وعضو موثر انجمن نقد كتاب _ مسعود ناظم رعايا_ دريك سانحه رانندگي درمسير اصفهان – تهران ودرحوالي كاشان جان به جان آفرين تسليم كردند وبه ديدار معبود شتافتند. انتشار خبر اين مصيبت، انجمن نقد ودوستان مسعود ناظم رعايا را درغمي بزرگ فرو برد . اين انجمن به سهم خود از حضور همه اعضا وبزرگواراني كه درمراسم تشييع وتدفين آن دويارمهربان انجمن ونيز مراسم سومين وهفتمين روز آنان حضور يافته ويا پيامهاي تسليت فرستاده ويا تاج گل اهداكردند  تشكر وقدرداني مي نمايد و وظيفه مي داند براي آن دومسافر ابديت آمرزش الهي وآرامش ابدي وبراي بازماندگان به ويژه مسعود عزيز صبر وشكيبايي مسئلت نمايد .  
+ نوشته شده در 0:0 توسط دبير انجمن
89/08/10
دو نقد برکتاب انتخاب نوشته سیمین دانشور

نقد اول

سيمين دانشور بانوي زنان داستان‌نويس ايران همسر جلال آل احمد و خالق رمان بي‌نظير سووشون است. او جزء اولين زناني‌ست كه جسارت كرد و در كنار مردان قلم به دست گرفت و نوشت. اولين اثرش مجموعه‌ي داستان كوتاه ِ آتش خاموش را در سال 1327 و بعد سووشون را اندكي پيش از مرگ جلال، در سال 1348 آفريد و تقريبا جزء نويسندگان فعال بوده‌است و هنوز هم...حالا در سن 89 سالگي مجموعه‌ي داستاني «انتخاب» را از او مي‌بينيم و عجيب است كه ديدگاه‌هاي زني فرهيخته و كهنسال با همه‌ي سوابق ادبي و فرهنگي چنين بر مجموعه‌ي داستاني‌اش سايه افكنده‌است.

اين مجموعه مشتمل بر 16 داستان كوتاه است كه برخي از آن‌ها از تكنيك فراداستان بهره جسته است  كه به تعبيري افكار و عقايد و گاه حتي خاطرات و تجربيات عيني نويسنده به عمد در آن‌ها وارد شده‌است. كه همين خصوصيت، ويژگي مدرنيستي به داستان‌ها بخشيده است. به عنوان مثال در داستان «از خاك به خاكستر» شخصيت‌هاي حقيقي نظير خود سيمين و زني به نام هلن كنتور در داستان وارد شده‌اند و در جايي از متن، راوي مي‌آورد : «....سيمين كه داستان مرا در (تيله شكسته) نوشته‌بود و از من به عنوان ريشوي چشم‌ آبي ياد كرده‌بود....».

اين دغدغه‌ي خاطره‌گويي و گريز به وقايع گذشته، در داستان «دو نوع لب‌خند» هم ديده مي‌شود. دو نوع لبخند نوستالژي سيمين را در به يادآوري خاطره‌ي مشتركش با جلال از حشمت سنجري نمايان مي‌كند. در اين اثر دانشور با بهره‌گيري از ژانر فرا داستان و بيان خاطره‌وار وقايعي در گذشته در جايي اعتراف مي‌كند: «...باور كنيد كه گاه به دوستي امتياز بيشتري مي‌دهم تا به عشق. »(ص141)

با اين همه، اين اثر هم مانند اكثر آثار دانشور از انگاره‌هاي فمينيستي او و نگاه اعتراض‌آميزش به ديدگاه ِ اجتماع به زن، بي‌بهره نمانده است.

« ...گفتم كه زن‌ها همه‌شان كمابيش از يك جنم‌اند و تفاوتشان مثل تفاوت انگبين و قند و خرما و كشمش و شيره است....»(ص143)

داستان ِ «باغ سنگ» نيز به نوعي تكرار و تاكيد بر همين نگاه زنانه است. در اين داستان كه روايت زني تحقير شده و تنها مانده و در تهديد تجاوز مادي و معنوي است، ردپايي از رنج نويسنده بر اين ديدگاه ديده مي‌شود. و اين رد پا آنجا كه دانشور از تركيب «زن ِ هدف» يا «زن ِ زباله» استفاده مي‌كند نمايان‌تر مي‌شود؛ اما در نهايت درخشش اثر در آنجايي‌ست كه گريز زن از خويش نيست بلكه از چيزهايي‌ست كه او را از خود دور مي‌نمايد. زن ِ داستان «باغ سنگ» از سنگ شدن مي‌گريزد، از كوچك ماندن و فريب خوردن؛ تا آنجا كه متوسل به هوشياري زنانه مي‌شود و خانه و سكه‌هايش را از گزند مرد دور مي‌دارد. در اين داستان از قصه‌ي عاميانه‌ي «باغ سنگي» به صورت قصه در قصه به عنوان يك نماد بهره گرفته‌شده‌است؛ نمادي كه در نهايت منجر به عصيان و تحول در زن مي‌گردد.

« نبايد زباله‌ها را به هم زد. تفاله‌ي چاي، دستمال‌هاي كاغذي، پوست هندوانه يا طالبي با تخمه‌هايشان، دمپايي كهنه، استخوان و ته‌مانده‌ها و هرچه كه بايستي پنهان بماند. بايد زباله‌ها را در كيسه ريخت و درش را محكم گره زد تا گربه‌ها نتوانند در كوچه ولشان كنند....»(ص138)

درون‌مايه‌ي داستان «برهوت» با تكنيكي ساده و روايي بر هزارتوي روح انساني مضطرب و واخورده نقب مي‌زند  و بي‌هيچ تزلزلي در طرح داستان، به كنكاش در اين لابيرنت رنج‌آور انساني مي‌پردازد. در اين داستان دو انگاره‌ي پاكي و پليدي و سياهي و سپيدي با يكديگر طوري در تقابل قرار مي‌گيرند كه گاه مرزهاي كليشه‌اي و تعريف شده‌اشان درهم مي‌شكند و پايان بندي غافلگيرانه‌اي مي‌آفريند.

« پيراهن‌هاي نازي را بو مي‌كردم. عطر لباس‌ها را فرو مي‌دادم و با اشك تر مي‌كردم. آلبوم عكس روي ميز تحريرش بود. ورق زدم. تصوير من و زنم وقتي تيمسار مرا مي‌بوسيد يا وقتي انگشتر برليان دست زنم مي‌كرد. چقدر با من عكس گرفته‌بود. عكس پنج نفري‌مان با لباس اسكي.....و حالا يكي از ما قاتل مي‌شد و ديگري مقتول....»(ص51)

داستان «اسطقس» نيز داستاني سراسر نماد و استعاره است. نمادي كه در پيكره‌ي داستاني ِ خود استحاله يافته‌است. اسطقس داستان زن و مرد جواني است كه در پي جاودانه كردن عشق خود و به دنبال توصيه‌ي پير طريقتي به جستجوي اسم اعظم مي‌روند و در نهايت درمي‌يابند كه اسم اعظم همان عشق است كه راز جاودانگي خود ِ عشق مي‌باشد.

« از دور مردي را ديدند كه به سوي آن‌ها مي‌آيد. سبيل جوگندمي از بناگوش در رفته داشت و ريشش تا پر شالش مي‌رسيد. به مرد سلام كردند و از او اسم اعظم جويا شدند. مرد بي‌درنگ گفت: اسطقس فوق اسطقسات. زن و مرد با هم معناي اين تعبير پرسيدند. مرد ريش‌دار گفت: ملائكه به درگاه باري‌تعالي عرضه داشتند: اين بنده‌ي تو حرف‌هايي مي‌زند كه ما معناي آنها را نمي‌فهميم. باري تعالي فرمود: كاري به اين بنده‌ي من نداشته باشيد. سخنان او را خود من هم ادراك نتوانم.» (ص19)

به كارگيري نمادهايي نظير :‌ گل، سنگ، كوه و داخل نمودن شخصيت‌هايي به مانند شيخ اشراق، حافظ و خيام و بعد در نهايت تعميم تمام اين نمادها به زندگي مدرني كه در آن دستگاه فرستنده و گيرنده و هلي‌كوپتر به نجات زن و مرد مي‌آيند از ويژگي‌هاي مدرنيستي و البته زيباشناسانه‌ي اين داستان است.

دانشور در تمام آثار اين مجموعه از منظري تحليلي به وقايع، شخصيت‌ها و مضامين مي‌پردازد. داستان‌ها از فرم ساده‌اي برخوردارند و بيشتر از فرم، درگير نماد و انديشه و انگاره‌اند؛ و او براي بيان اين انگاره‌ها گاه بر خلجان‌هاي روح آدم‌هايش نقب مي‌زند و گاه تكيه بر نماد و استعاره مي‌دهد ؛ به‌هر حال دانشور كسي‌ست كه مي گويد: «خداوند كلمه را رايگان به ما عطا نفرمود.»

نقد دوم را درادامه مطلب بخوانيد


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 3:50 توسط دبير انجمن
89/06/28
چگونه موفقتر شویم؟

انجمن نقد کتاب یاران اندیشه لنجان در روز چهارشنبه  بیست و چهارم شهریور هشتاد و نه کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد را با حضور اعضای انجمن مورد نقد و بررسی قرار داد. سیاست و خظط مشی هیات مدیره انجمن نقد کتاب یاران اندیشه لنجان بر جذب بیشتر اهالی کتاب استوار است.در این راستا در نشستهای متعددی که صورت گرفت نظر انجمن بر ان قرار گرفت که فضای بیشتری را در اختیار جوانان قرار دهد.در نشست نقد و بررسی کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد  حضور و مشارکت ملموس جوانان  بسیار چشمگیر بود.در ان نشست افزون بر جوانان عضو انجمن ،افراد جوان دیگری نیز امده بودند تا در فضایی سالم به بیان اندیشه های خود بپردازند.سیاست موفق انجمن کارکردی عالی داشت و جوانان چنان در نقد و بررسی کتاب وارد شدند و نظرات ارزشمندی مطرح کردند که حقیقتا گذشت زمان بر کسی مشهود نبود.در این نشست بسیار صمیمانه اعضای قدیمی و مسن تر انجمن کاملا فضا را در اختیار جوانان قرار دادند که این امر بسیار مورد استقبال قرار گرفت.انجمن برای بالندگی و پویایی بهترین کاری که میتواند انجام دهد تکیه بر جوانان اینده سازی است که بکوشند شکوفه های مطالعه را به بار بنشانند.کتاب از جنبه های گوناگونی مورد بررسی قرار گرفت .سرکار خانم غافل یکی از اعضای انجمن نقد کتاب است که هر چند به دلیل پاره ای از مشکلات از حضور در نشست نقد عذر خواهی کردند اما در نوشته زیر به خوبی و با دقتی زاید الوصف کتاب را از منظرهای گوناگون مورد نقد و بررسی قرار داده اند.با سپاس از ایشان  که اجازه دادند نوشته ارزشمند شان در وبلاگ انجمن نقد کتاب یاران اندیشه لنجان به چاپ برسد، خواندن نوشته شان را به همه ی اعضای انجمن و خوانندگان گرامی وبلاگ سفارش می نماییم.

******************************************************

نویسنده:سرکار خانم ب.غافل       

 به نام حق که دل پروانه ی اوست

دکتر 'اسپنسر جانسون' از سخنرانان و نویسندگان بین المللی است . او نویسنده ی سری کتابهای ' یک دقیقه ای' از جمله ' مادر یک دقیقه ای' , ' پدر یک دقیقه ای' , ' معلم یک دقیقه ای ' و یک دقیقه برای خود است . علاوه بر این سری کتابها او نویسنده ی کتاب پر فروش ' بله یا نه ' که راهنمایی برای تصمیم گیری بهتر است نیز می باشد.کتابهای دیگری نیز برای کودکان نوشته است که از ان جمله می توان به کتاب ' قصه های ارزش Value Tales' ' اشاره نمود .

دیدگاه های او به بسیاری از انسانها برای کشف و شناخت حقایق ساده زندگی٬ کسب موفقیت بیشتر و رهایی از استرس کمک شایانی نموده است.

کتاب ' چه کسی پنیر مرا برده است ؟ ' ( چه کسی پنیر مرا جا به جا کرده است ؟Who Moved my Cheese? )داستان زندگی انسانها و مدیریت برخورد انها با شرایط در زمان مواجهه با تغییر است . هر یک از ما در زندگی خود تغییراتی را تجربه می کند و به شیوه های گوناگون با این تغییرات رو به رو می شود . انهایی که در مقابل این تغییرات حرکت کرده و دست به عمل بزنند شانس یافتن منابع جدید اسایش و راحتی را خواهن یافت و انهایی که در مقابل این تغییرات مقاومت کنند و از این حرکت جا بمانند محکوم به شکست خواهند شد.

پنیر استعاره ای است برای انچه که شما می خواهید. انچه که موجب خوشحالی و اسایش شما می شود. چیزهایی مثل شغل خوب ٬ روابط عاطفی خانوادگی٬ پول٬ دارایی ٬ سلامتی و غیره. ' ماز ' جایی است که شما برای یافتن پنیرتان جستجو می کنید . این مکان می تواند سازمانی باشد که در ان کار می کنید ٬ خانواده یا جامعه ای باشد که در ان زندگی می کنید و غیره . . . .

چهار شخصیت نمادین داستان عبارتند از :

اسنیف : قبل از دیگران و پیش از اطلاع انان تغییر را پیش بینی می کند .

اسکوری : انچه که لازم است را دیده و بلافاصله دست به عمل می زند.

هاو : در ابتدا نمی خواهد تغییر کند ولی بعد به خود و اینکه نمی خواسته تغییر کند می خندد. سپس در لابرینت شروع به جستجو کرده و از طعم پنیر جدید لذت می برد. او می اموزد که با دیدن تغییرات جدیدی که منجر به بهتر شدن اوضاعش می شود ٬ باید موضع خود را عوض کند و با تغییر جدید خود را وفق دهد.

هم : ارزو می کند تغییری رخ ندهد و بر روی موقعیتی که دارد پا فشاری می کند.

افراد پس از خواندن داستان خود را با این چهار شخصیت مقایسه می کنند. بعضی اوقات نمی توانیم خود را با شرایط جدید وفق دهیم و فراموش می کنیم که اگر به این تغییرات پاسخ ندهیم موجب شکست و پشیمانیمان می شوند. برای غلبه بر ترسمان در مقابل تغییر خود را به جای شخصیت ها بگذاریم و ببینیم دوست داریم کدامیک از این شخصیتها باشیم . من که به نوبه ی خود دوست ندارم ' هم ' باشم شما چطور؟

ما نیز نیازمندیم که در لابرینت زندگی راهمان را به سوی پنیرهای جدید بیابیم و به سوی تغییراتی که موجب موفقیتمان در زندگی می شود گام برداریم. پنیرهای قدیمی مان دیر یا زود تمام می شوند و یا بوی کهنگی به خود می گیرند ٬ پس قبل از تمام شدن و یا بو گرفتن پنیرهای تازه و جدیدی را بیابیم.

Anticipate change.

  1. تغییر را پیش بینی کنید.

Adapt To Change Quickly

  1. به سرعت خود را با تغییر تطبیق دهید.

Enjoy Change!

  1. از تغییر لذت ببرید

Get Ready For The Cheese To Move

  1. همیشه اماده ی تغییر سریع باشد

Having Cheese Makes You Happy

  1. پنیر داشتن شما را خوشحال می کند.

The More Important Your Cheese Is To You The More You Want To Hold On To It.

  1. هرچه پنیرتان برای شما ارزشمندتر باشد ٬ شما بیشتر به ان می چسبید.

If You Do Not Change, You Can Become Extinct.

  1. اگر تغییر نکنید منسوخ خواهید شد

Smell The Cheese Often So You Know When It Is Getting Old.

  1. پنیر خود را بو کنید تا بفهمید چه وقت بوی کهنگی گرفته.

When You Move Beyond Your Fear, You Feel Free.

  1. وقتی فراتر از ترستان گام بردارید٬ احساس ازادی می کنید.

It Is Safer To Search In The Maze Than Remain In A Cheesless Situation.

  1. جستجو در لابرینت بهتر از ماندن در موقعیتی است که پنیری وجود ندارد.

Old Beliefs Do Not Lead You To New Cheese.

  1. باورهای کهنه و قدیمی منجر به یافتن پنیرهای جدید نمی شود.

When You See That You Can Find And Enjoy New Cheese, You Change Course

  1. وقتی می بینید می توانید پنیر جدیدی بیابید وضعیت خود را تغییر دهید.

Noticing Small Changes Early Helps You Adapt To The Bigger Changes

That Are To Come

  1. توجه به تغییرات کوچک به شما کمک می کند تا خود را برای تغییرات بزرگی که در راه است اماده کنید.

GET OUT OF YOUR COMFORT ZONE.

  1. از مکان امن و ارام خود بیرون ایید .

WHAT YOU ARE AFRAID OF IS NEVER AS BAD AS WHAT YOU IMAGINE.

  1. انچه که از ان می ترسید بدتر از ترسی که در ذهن خود متصور شده اید نیست.

http://www.bizsum.com

نکته ی قابل توجه در مورد این کتاب ترکیب استعاره با واقعیت است. داستان در رابطه با انسانها و زندگی انها گفته شده است و برای بیان واقعیت زندگی از دو موش و دو انسان کوچولو که در یک لابرینت پیچ د پیچ به دنبال پنیر می گردند استفاده شده است. نویسنده برای اسان سازی شرایط درک خواننده از استعاره استفاده نموده تا مفاهیم انتزاعی را در قالب شخصیت ها ٬ پنیر و ماز ملموس سازد. اما به نظر من به عنوان یک خواننده از انجایی که این کتاب بر اصل مدیریت تغییر بنا نهاده شده فاقد هر نوع تئوری مدیریتی بوده و میتوان این موضوع را تنها ضعف داستان دانست.

با سپاس از انجمن نقد کتاب یاران اندیشه لنجان

+ نوشته شده در 0:58 توسط دبير انجمن
89/05/15
گذري ونظري بركتاب هويت ايراني وزبان فارسي شاهرخ مسكوب

زبان فارسي كه از ستون هاي اصلي مليت ايراني است ازآغاز دوران اسلامي تاعصرمشروطيت تحولاتي عمده داشته است كه زمينه ساز  زبان فارسي تكامل يافته امروزي است . دراين تحول، سه گروه ،اهل ديوان ،اهل دين (روحانيت) وعرفا نقش عمده اي داشته اند .

كتاب «هويت ايراني وزبان فارسي »نوشته شاهرخ مسكوب برگرفته از چندين سخنراني اوست كه توسط يكي از علاقه مندان به وي ضبط ودراختيار مسكوب قرار گرفته وبه نوشتار تبديل شده وحاصل آن كتابي است در189 صفحه كه به وسيله نشر فرزان روز منتشرشده است. در اين كتاب نقش سه گروه يادشده از زاويه اي اجتماعي ودر ارتباط باكاركرد ملي وفرهنگي زبان فارسي بررسي شده و روشن مي شود كه با فارسي نوشتن چه رابطه اي داشته اند وچه نقش مثبت يامنفي درقبال آن بازي كرده اند .

شاهرخ مسكوب هويت ايراني را بر دو پايه زبان و تاريخ قرار مي­دهد و معتقد است كه بر اساس اين دو عامل است كه هويت خود را بنا كرده­ايم.

الف) گذري برمطالب كتاب :

فصل اول : مليّت ايراني ورابطه آن با زبان وتاريخ

مسكوب معتقد است ايرانياني كه به دستگاه خلافت راه يافتند (خاندان برمكي ،آل سهم ،نوبختي و..) نه تنها تجمل وشكوه ،افراط و ريخت وپاش وبسياري از روش هاي كشورداري ورفتارهاي درباري را به خلفا آموختند بلكه براي انتقال فرهنگ مكتوب خود ترجمه بسياري از كتابها وآثار بازمانده ازپهلوي  را به عربي آغاز كردند تا آنچه را ازگذشته مانده بود حفظ نمايند  . از سوي ديگر گروهي از بزرگان درصددبرآمدند تا ميان قصص قرآني واساطير ايراني نوعي آشتي ايجاد نمايند تااز اين طريق اين اساطير درمحيط اسلامي حقِ اهليت پيداكند ومومنين آن را بپذيرند بدين سبب است كه دراساطير ايراني، زرتشت را باابراهيم وجمشيد راباسليمان يكي دانسته اند.

مقاومت هاي فرهنگي ايرانيان مانند تشيع،اسماعيليه، شعوبيه وعرفان ونيز قيامهاي مسلحانه بااعراب مانند به آفريد، بابك خرم دين و المقنع نيز براي ادامه حيات فرهنگ ايراني صورت مي گرفت . درمقابله نظامي، ايرانيان ناكام ماندند وقيامهاي انجام شده يكي پس از ديگري به شكست انجاميد اما درنبرد فرهنگي پيروزي به دست آمد ؛ اين پيروزي درنگهداري مليت وزبان بود وزبان ،عامل اصلي در ماندگاري هويت ملي ايرانيان به حساب مي آيد  (ص 7تا10)

حكوت هاي ايراني باتكيه برزبان فارسي درقرن چهارم هجري ملتي بودند باهويتي جداگانه ومخصوص خودشان .ملتي تازه ، نه آن قوم بي رمق اواخر ساساني .بلكه ملت تازه اي كه باآگاهي به هويت خود ،بادين وتمدني تازه كه تكيه گاهش گذشته تاريخي اش بود وجلوه گاه اين هويت زبان فارسي .

چون ورود اسلام به ايران همراه با هجوم سياسي ونظامي بود ايران ازنظر سياسي ونظامي تسخير شد به همين سبب پس از به خود آمدن ،ايراني ها يا مي بايست زبان وقوميت فاتحان را هم مثل دينشان بپذيرند ياچون قومي ديگر به عنوان مردمي از آنِ خود به اسلام درآيند . اگر چه اسلام دين جهاني ،فارغ از قوم وقبيله وملت ونژاد بود ولي مبلغان ومجاهدان آن نه تنها ازقوم وقبيله هايي ويژه بودند ونه تنها اين ويژگي را ازياد نبرده بودند بلكه به آن مي باليدند وبه ديگران فخر مي فروختند ودربين خودشان نيز دائما برسر برتري قبيله اي وطايفه اي برسر نژاد ونَسَب ،تعصب مي ورزيدند .(ص 26و27)همين رفتار عرب هاي فاتح براي گردآوري خراج وشيوه هاي حكومت داري آنان دربيداري حسّ ملي  ايرانيان نقش اساسي داشت (ص44)

فصل دوم :اهل ديوان ونثرفارسي

اهل ديوان ازنظر مسكوب فقط كساني نيستند كه دردربار يادستگاه حكومتي مقامي، شغلي ياوظيفه اي داشتند بلكه همچنين ،كساني بودند كه از راه نوعي پيوند مستقيم ونامستقيم ،مدام ياموقت بادستگاه دولت سر وكار داشتند ؛ مي توانستندبنويسند واين دستگاه ،«خريدار» محصول كار وحرفه ي آنها بود؛ از منجم ورياضيدان گرفته تاطبيب وجغرافيدان ودبير ومورخ (ص 49)                                                                                                                                       

 تاريخ نويسي توسط اهل ديوان در دو بخش قابل تفكيك است : يك دسته از اين مورخان ترجمان حسيّات ملي قوم مغلوبي هستند كه دين قوم غالب را مي پذيرند ولي دولتش رانمي پذيرند ؛ ازقبول برتري سياسي ونژاديش سر باز مي زندوحاضر نيست درشمار «موالي» باشد مانند فردوسي درشاهنامه كه با برانگيختن حس ملي از راه بيدار كردن خاطره قومي قدم در اين راه مي گذارد .

گروه دوم نقش تاريخ هاي متعارف آشتي امر ِ ملي با امر ِ ديني است ‌؛كوششي است در راه سازگاري باواقعيت زمان وجست وجوي راهي بينابين ِ : ايراني ماندن ومسلمان بودن. ازنمونه هاي  بارزاين نوع تاريخ نويسي مي توان به تاريخ بلعمي ،مجمل التواريخ والقصص ،تاريخ طبري ،تاريخ مسعودي و... اشاره كرد .

باتوجه به اين نكته كه در دوره مغولان، خان هاي مغول ،زبان فارسي نمي دانستند ويا بد و كم مي دانستند اين امر موجب مي شد زبان بازي ولفاظي نويسنده چندان اثري نداشته باشد بنابراين خوب وبدِ زبان اين آثار و ويژگي نثر آنها مربوط به سير تحول تاريخي واجتماعي زبان است  به عبارت ديگر خوب وبد اين آثار به خودشان مربوط است نه به رابطه صاحبان آن ودربار . (ص 73)

فصل سوم :اهل دين ونثرفارسي

نوشتن به فارسي باحس ّمليت مخصوصا دراوايل كار بي ارتباط نبود واين مورد درباره اهل ديوان مصداق داشت ولي چنين حس وانگيزه اي براي فارسي نويسي علماي دين وجود نداشت  زيرا اسلام، ديني است كه نظرا" باقوميت ومليّت وتفاخر نژادي و..بيگانه است. براي مومن خودآگاه ،وبه طريق اولا براي عالم دين ،ايراني بودن ويانبودن مهم نبود ،مسلمان بودن ويانبودن اهميت وارج داشت .(ص 93)

عمده مخالفت بزرگاني چون امام محمد غزالي با برگزاري آيين هاي نوروز وجشن سده و...بدان دليل بود كه مي پنداشتند آن آيين ها براي زنده كردن آيين گبري ومجوسي است از اين رو علماي دين كه خودرا بي نياز از مطالعه ونگارش آيين كهن باستاني ايران تلقي مي كردند نيازي به زبان فارسي نداشتند آنها با گروه خود (علما)با زبان عربي رابطه داشتند ولي از آنجا كه براي اداي وظيفه ديني  ودنيايي خود ناچاربودند بامردم عادي ياتوده مردم روبرو شوند ناچار به زبان مادري آنام سخن مي گفتنداما نه به زبان كتبي بلكه به زبان شفاهي .( ص94)عالمان براي بيان شفاهي مطالبشان امكانات لازم را دراختيار داشتند :مسجد،،مدرسه،تكيه،كوچه وبازار ،زيارتگاه ،خانه وكاشانه. واز طريق خطبه ،وعظ،منبر،روضه،مناقب خواني ،نوحه،مرثيه، و... به همين دلايل نيازعلما به نوشتن به نثر فارسي دليلي نداشت ويا دست كم اين نياز براي انجام وظيفه ديني وتبليغ دين به كار نمي آمد .(ص96)از آنجا كه اسماعيليان شيعه مذهب ومخالف مذاهب اهل سنت وخلافت بغداد بودند داراي فرهنگ وروش فرهنگي مخصوص به خود هم بودند واز زمان ناصرخسرو  و حسن صبّاح  تقريبا هيچ يك از روش ها وامكانات اهل دين را دراختيار نداشتند بنابراين  به وسايل ديگر روي آوردند :وسايل كتبي ونوشتن .

مخالفت اسماعيليان با خلافت بغداد كم كم به مخالفت بازبان عربي نيز منجر شد زير آنان  عقيده داشتند خلافت برحق به خاندان نبوت وفاطميان مصر كه نَسَبشان به ائمه مي رسيد تعلق دارد .

اين مخالفت شيعيان اسماعيلي بااهل سنت وخلفاي سني مذهب وتاكيد اين مذهب بر جايگاه ملي ويا لااقل بومي ،براي شيعيان وضعيت دوگانه اي را ايجاد مي كرد كه از يك سو اصل را بر دين ونيروي ايمان بگذارد ودر عين حال از مليت خويش دفاع كند (ص 112)

كارشيعيان اثني عشري درتاليف كتابهاي فارسي از اواسط قرن ششم هجري به بعد آغاز شد ونخستين كتاب با ارزش را دراين زمينه نصيرالدين ابورشيد عبدالجليل رازي  تاليف كرد كه النقض نام داشت . اولين تفسير شيعه به فارسي ازابوالفتح رازي درهمين قرن ششم ودوقرن پس از تكوين نثرفارسي انجام شده است . يك قرن بعد خلافت عباسي وسني مذهب بغداد سقوط مي كند درتصرف بغداد وپايان دادن به عمر آخرين خليفه عباسي خواجه نصيرالدين توسي كه شيعه مذهب بود  نقش اساسي داشته است همچنانكه آل بويه نيز كه بغداد رافتح كرد شيعه بودند .درزمان فتح بغداد توسط هلاكوخان مغول ،سعدي شيرازي،ايراني ديگري كه به فارسي مي نوشت به دليل گرايش به آيين سنت، مرگ مستعصم و زوال خلافت عباسي را دردناك دانسته وسروده است :

آسمان را حق بود گرخون بگريدبر زمين

بر زوال مُلك مُستعصم اميرالمومنين

اين خود نشانه اي بود ازدوگانگي فرهنگ ما ايرانيان كه شيعيانمان مليت را مهم مي دانستند واهل سنت اين وابستگي به خلافت بغداد را امري طبيعي دانسته ودست كم با آن كنار آمده بودند .(117)

سقوط بغداد، آغاز رشد فارسي نويسي :

خلافت بغداد پايگاه بزرگ تسلط مادي ومعنوي وتسلط حكومت وفرهنگ عرب بود ، از بين رفتن اين پايگاه ،نيرو وتونايي گسترش زبان عربي راكم كرد مخصوصا كه مركز سياسي واداري به جاي ديگر منتقل شد . از اين گذشته چون پس از تسلط مغولها كارديوان در دست ايراني ها بدون رابطه بابغداد ِ عربي زبان باقي ماند ،فارسي به صورت تنها زبان سياسي وديواني ايران درآمد . سير توسعه مذهب شيعه كه ازچندقرن پيش شروع شده بود در اين عصر باآهنگ تندتري ادامه يافت .تساهل وبي مذهبي مغولها ونوسان ِ خان ،ميان اديان بودايي ،مسيحي و اسلام ،وبعدا" سياست تيموري ها به اضافه ازبين رفتن مركز روحاني ودنيوي تسنّن دربغداد دلايل مهم رشد زبان فارسي به حساب مي آيند .ازنيمه قرن هفتم تااوايل قرن دهم وتشكيل دولت صفوي ،زبان فارسي ِ ديواني ومذهب شيعه هردو رواج بيشترودامنه دارتري پيداكردند وكيفيت رابطه اهل تشيع به عنوان اقليتي مذهبي با اكثريت سني ودستگاههاي حاكم محلي ومركزي عوض شد اما همچنان زبان ِ دين همچنان عربي بود اگر چه بزرگاني در اين دوره به فارسي مي نوشتند اما اينان از زمره علماي دين به حساب نمي آمدند

صفويه وفارسي نويسي

 صفويه اگر چه در دوره اي حكومت را به پيش مي بردند كه تشيع مذهب بيشتر مردم ومذهب رسمي دولت بود اما خود ِ خاندان صفوي ازمليت ايراني استنباط ودريافتي نداشتند ،آنها از راه نوعي تشيع وصوفيگري ِ عاميانه باتاريخ وفرهنگ خاص ايران آميخته بودند ولي حتا به زبان فارسي صحبت نمي كردند با اين همه دولت صفوي سبب شد كه يك محدوده جغرافيايي (ايران)به مناسبت مذهب ازاطراف  وجاهاي ديگر نه تنها متمايز شود بلكه در مقابل آنها قرارگيرد . اين تمايز ،ناخودآگاه درخدمت نوعي حس ِملّي قرارگرفت وبه رشد زبان فارسي كمك كرد (ص117 تا 121)

از اواسط دوره صفوي پيوند ميان دين ودولت عميق ترشد.پادشاهان صفوي ،هم سيد وازخاندان نبوت بودند وهم مرشدصوفيان ،هم نايب امام وهم صوفي ِ صدراعظم وخلاصه رياست ديني ودنيوي راباهم داشتند دردستگاه وسيع ِ دولتي – مذهبي صفوي ،علما نيزعنوانها ومقام هاي مختلفي مانند ملاباشي ،صدر ِ خاصه ،صدر ِعامه ،حكام شرع ،مباشران اوقاف ،مدرسان ،شيخ الاسلامها،پيشنمازان ،قاضيان ،متوليان،خدام و.. داشتند  از اين رو علماي شيعه دراين دوره براي ترويج مذهب وآنچه بدان مربوط است ازقانون واخلاق وآداب كسب ومعيشت گرفته تاسياست وشريعت به فارسي نويسي روي آوردند « وبه اين ترتيب علما نيز به فارسي نويسي روي آوردند تاجميع خلايق از خواص وعوام از مطالعه آن نفع يابند وبهره مند گردند » از همين دوره است كه رساله عمليه مراجع تقليد به زبان فارسي تاليف مي شود  .(ص 123 تا 135)

نثر علماي دين در دوره صفويه به چند دليل  بيشتر براي رفع احتياجات معمول باقي ماند :1- متشرعين  فقه بيشتربه اخلاق ،آداب ومراسم ومسائل روزمره مي پرداختند نه جلوه هاي روح وپروازهاي بلند معنوي 2- زبان وادب به معناي كامل كلمه درنزد علماي دين ،عربي بود وفارسي براي ايشان لهجه اي بومي به حساب مي آمد .(ص 135 تا139)

با ايجاد طليعه هاي انقلاب مشروطيت ، هم موضوع نثر عوض مي شود وهم دامنه اش بسيار وسيعتر مي گردد. نويسندگان ،خوانندگان وسبك بيان وشيوه نثر ،همه وهمه تغيير مي كند نثري كه با نثر پيش از خود تفاوت بسيار دارد .

فصل چهارم :اهل عرفان ونثرفارسي

برداشت مسلمانان از اسلام را مي توان به دوبرداشت كلي فقيهان وعارفان تقسيم بندي كرد اسلام فقها اسلام شريعت است واسلام عرفا  اسلام طريقت . درنظر اهل شريعت (فقها) راه وصول به حق  دركتاب وسنت وحديث آمده وپيروان  بايد در راه تحصيل آن بكوشند ،يادبگيرند وعمل كنند راهي كه از نظرعلما «علمي » است ومنظور از آن علوم ديني است .درحالي كه اسلام  ِعرفان امري نفساني وحالي دروني است و درنتيجه آموختني و«علمي» نيست ،پذيرفتني ودرنتيجه كشف شدني است

در اسلام فقيهان چگونگي رفتار ،آيين ومقررات آن معين است وبايد برطبق آن عمل كرد وراه پيمود «ره چنان روكه رهروان رفتند » ولي اسلام عارفان نظري متفاوت دارد درديدگاه عارفان راه بايد گشوده شود ،بايد خود رابنمايد وهمچنانكه پيدامي شود پيموده مي شود « خود  راه بگويدت كه چون بايد رفت » در اولي پيچ وخم وپستي وبلندي معلوم است پس مي توان آن راشناخت وديگران را بدان ره برد ونيز مي توان علم ِ شناختن آن را تحصيل كرد درنتيجه متشرع، مكلف مي شود طبق احكام شرع كساني را به كارهايي وادارد وكساني را ازكارهايي بازدارد(امر به معروف ونهي از منكر) اما در دومي (عرفان) «راه» تجربه اي دروني ،شخصي وخصوصي است ،نقشه اي كلي وعمومي ندارد «من اگر نيكم اگر بد تو برو خودراباش»(ص 149تا153)

عرفان با دستگاه خلافت وحكومت كاري ندارد نه تنها كاري ندارد بلكه دانسته وبه قصد از آن رويگردان است برخلاف فقيهان كه به مناسبت وظايف مذهبي واجتماعيشان مانند قضاوت ،وقف ،امورمالي مساجد ومدارس  ومكانهاي مذهبي ونيز اجراي بسياري از احكام شرعي با دستگاه حكومت سر و كار دارند وحكومتها نيز همواره با فقيهان سر و كار داشته اند همين تفاوت موجب شد تا عارف از زبان رسمي حكومت – تا آنجا كه مربوط به رابطه حكوتهاي محلي ايران باخلافت بغداد است – يعني زبان عربي بي نياز باشد درحالي كه عالم و فقيه از اين رابطه سياسي وزبان آن بي نياز  نبود .

نكته مهم تر آن است كه فقيه به دليل ارتباط بادستگاه حكومت كه به دليل موقعيت مذهبي وي بود از وسايل وامكاناتي برخوردار بود كه عارف يا از آنها برخوردار نيست ويا لااقل به آساني وبه وسعت ِ فقيه در اختيار ندارد :مسجد ومنبر وتمام رسانه هاي گروهي شفاهي زمان به همراه تسهيلات اداري ِ ديوان وامكانات مالي موقوفات ونذورات و... درحالي كه  عارف را اگر هم به مسجد ومنبر راه مي دهند  هرگز از همه امكاناتي كه فقيهان براي ارتباط باپيروان خود دارند برخوردار نيست ومحدوديت هايي در اين زمينه دارد .

به همين دليل ِبسيار مهم، مي توان گفت ازآنجا كه وسايل ارتباط شفاهي كه عمومي ترين وموثرترين وسايل ارتباط بود به آساني در اختيار عرفا نبود ناچار براي تماس و رساندن پيام خود به كتابت روي آوردند ونوشتن به زبان مخاطب يعني فارسي را آغاز كردند (ص 149 تا156) زيرا پيروان طريقت از پير و مراد خودانتظار داشتند تا درحلقه ها ومجالس ،محفل ها وخانقاهها رمز وراز عشق واسرار وحدت  ومراحل سير وسلوك را براي مريدان خود بيان كنند.(ص159) چراكه عرفان خواهان زبان حال است ،زباني كه ازدورن بجوشد يعني زبان مادري نه زباني كه يادبگيرند وازبيرون آمده باشد.  اگر اين فرضيه درست باشد آن وقت طبيعي است كه عرفاي ايراني براي ابراز حقيقتي كه با روح كشف مي شود ونه براي بيان واقعيتي كه عقل مي فهمد زبانشان به گفتن ونوشتن فارسي باز مي شود (ص 136)عارفان به زبان فارسي روي آوردند نه بدان دليل كه زبان ملي بود بلكه بدان دليل كه زبان مادري به حساب مي آمد اما از ان جا كه عارف ،شاهد رازي است كه نه فقط ديگران ازآن خبرندارند بلكه گفتني هم نيست و درتنگناي كلام نمي گنجد ناچار است از استعاره وكنايه  وتصوير ونماد استفاده كند اين است كه زبان عارفان مشحون از اين موارد است درحالي كه زبان فقيهان ساده وبااستفاده از مخزن لغتهايي است كه فقيه در اختيار دارد .

عارفان برخلاف فقيهان افسانه ها وحماسه ملي ايران قديم را مكروه وحرام نمي دانستند بلكه به آن توجه  داشتند . تخيل ،انديشيدن وبازساختن وتاويل اسطوره ها وياحماسه ها وافسانه هاي ايراني به وسيله عرفان ياجريانهاي مربوط به آن مانند فتوت ،ناچار نوعي خويشاوندي وهمدلي با زبان اين اسطوره ها يا داستانها با زباني كه اين موارد در آن باقي مانده  وادامه حيات داده بود يعني «زبان فارسي»به وجود آورد

ب) نقد كوتاه بر كتاب هويت ايراني وزبان فارسي :

چنانكه درابتدا گفته شد اين كتاب حاصل چند سخنراني است كه معلوم نسيت در چه سالي وبراي چه كساني ودرچه جايي ايراد شده است ؛ با اين حال آنگونه كه مي دانيم شيوه گفتار ونوشتار متفاوت است گاهي درسخنراني ايجاد شاخه هاي فرعي بر جذابيت مطلب خواهدد افزود درحالي كه درنوشتار (كتاب ) اشاره به اصل ماجرا ونپرداختن به فرعياتي كه ذهن خواننده را پريشان مي كند از اصول اوليه است شايد بدان دليل كه نويسنده مقيّد بوده تا آنچه رادرسخنراني بيان كرده به نوشتار تبديل كند اين پيوستگي وانسجام كمتر  رعايت شده است تاجايي كه با توجه به سادگي نوشتار ورواني مطالب ،گاهي خواننده به سرگرداني مختصري مبتلا مي گردد . نويسنده دراين كتاب كوشيده است ميان دين رهايي بخش اسلام و قوميت عرب وزبان عربي تفكيك قائل شود. او همواره تعاليم اسلام رامورد قبول ايرانيان دانسته واعتقاد دارد پذيرفتن اين آيين روح تازه اي به كالبد ايران پس از ساساني دميده است  مسكوب دراين زمينه برداشت هاي نادرست برتري طلبي نژادي وقومي اعراب فاتح  وموالي دانستن ايرانيان را تاييد نمي كند . با اين حال به نظر مي رسد شاهرخ مسكوب توانسته است نقش ديوانيان ، اهل دين واهل عرفان را درپيشبرد زبان فارسي به خوبي بيان كند و در اين راه توفيق به دست آورد .

+ نوشته شده در 0:36 توسط دبير انجمن
89/04/02
نقدي بر كتاب جامعه شناسي نخبه كشي

كتاب جامعه شناسي نخبه كشي  نوشه علي  رضاقلي كه به بررسي عوامل عقب ماندگي ايران با تاكيد بر دلايل قتل سه وزير معاصر ايراني (قائم مقام ، امير كبير ومصدق ) مي پردازد در238 صفحه توسط نشر ني به بازار كتاب عرضه شده است ودر مدتي كوتاه(12سال=هرسال 6/2بارچاپ شده است ) به چاپ سي ويكم (1389 ) رسيده است (چاپ اول كتاب درسال 1377 انجام شده است ). اين استقبال كم نظير را مي توان به علاقه مندي ايرانيان به عوامل عقب ماندگي كشورشان مربوط دانست واينكه نوعي تلاش براي دانستن وعمل كردن براي خروج از اين واماندگي دست كم به عنوان نيروي بالقوه در ايرانيان وجود دارد . كتاب داراي چهار بخش اصلي است ،نخست: به بررسی ویژگی فرهنگ اقتصادی در ایران از دوره مغولان و ریشه های وابستگی ایران اشاره دارد و در مقابل همزمان به پیشرفت و تحولات سیاسی اجتماعی و اقتصادی دنیای غرب و اروپا می پردازد ( از ص 29 تا94 )دوم:ميرزا ابوالقاسم قائم مقام (ازصفحه 95 تا106) سوم: ميرزاتقي خان اميركبير(از107 تا166) چهارم :ازامير تامصدق (از167 تا229)

كتاب با بخشهاي برگزيده اي از ماجراي بر دار زدن حسنك وزير آغاز مي شود؛ شايدنويسنده مي خواسته ماجراي قتل وزيران ونخبگان را دردرازناي تاريخي ايران اثبات كند.نويسنده با نقل آخرين نامه امير كبير وآخرين گفته هاي حسنك از داستان جگر سوز حسنك وزير درآخرين صفحه مربوط به اميركبيربه خوبي استفاده كرده است .

دربخش اول كتاب نويسنده كوشيده است تا آنچه به عنوان فرهنگ اقتصادي ايرانيان به حساب مي آيد را مورد بررسي قرار دهد وعوامل ضعف بنيه اقتصادي وسُستي ايرانيان را دركاركردن بيان كند

نويسنده در ابتدای کتاب و در کمال صداقت گفته است:"وقتی که برای آن (منظور همین کتاب است) گذاشته ام و مدارکی که برای آن استناد کرده ام و کتابهای مرجع قابل استفاده، همه و همه شاید در خور این نباشد که این نام برازنده ی کتاب باشد." (ص8)زیرا این کتاب بیشتر به تاریخ ایران (به خصوص از پانصد سال قبل تا به امروز) پرداخته و تقريبا" هیچ نظریه جامعه شناسی در آن وجود نداشت.
البته همان طور که نویسنده می گوید کتاب فوق نگاهی تحلیلی و نو دارد وی عدم توفیق اصلاحگران و نخبگان اصلاح را در متن جامعه می داند و اعتقاد دارد که باید بار سنگین اصلاح را از دوش یک فرد خاص برداشت و آن را در متن اجتماع قرار داد.
علی رضا قلی تلاش کرده است تا دید چند عاملی را به جای دید تک عاملی بنشاند و می گوید:"می خواستم با این فکر که اگر امیر کبیر زنده بود یا اگر علیه مصدق کودتا نمی شد یا اگر فلانی سر کار بیاید چنین و چنان می شود به مبارزه بر خیزم و نشان دهم که ساختارهای سیاسی ،اجتماعی،اقتصادی و فرهنگی تاب تحمل اصلاحات این بزرگان را نداشتند.می خواستم نشان دهم اگر صد بار با استبداد به هر علت گلاویز شویم و آن را تحویل دیگری بدهیم،تا ساختارهای استبداد  پرورهستند همچنان به تولید محصول خود خواهند پرداخت." ص:10
نویسنده در قسمتی با عنوان عدم امنیت به ناکارامدی قانون در کشورهای جهان سومی اشاره دارد به اعتقاد وی:" حاکمیت قانون و خود قانون بر خلاف تصور ایرانیان،نه خریدنی است و نه وارد کردنی.قانون از نظر تکنیکی نسبت به روابط اجتماعی افراد پس آینده است.یعنی ابتدا جامعه می بایستی در تحول روابط خود به ضوابطی برسد و سپس این ضوابط توسط حاکمیت سیاسی تنظیم شود وشکل مواد قانونی به خود بگیرد." ص:38
یعنی صرف اینکه قانونی در جایی خوب عمل کرده است،هیچ تضمینی وجود ندارد که در جایی دیگر که روابط اجتماعی دیگری حاکم است خوب عمل کند.
به اعتقاد نویسنده این طرز تلقی کشورهای جهان سوم از قانون در نهایت منجر به عدم امنیت می شود زیرا مردم و حاکمیت «امنیت اجتماعی» به معنی وسیع کلمه را، با نظمیه، امنیه، کلانتری، زندان،شکنجه و کشتار عوضی گرفته اند.
نویسنده در بخش هایی از کتاب به خصوصیات ایرانیان اشاره می کند که هر چند در پاره ای از موارد رُك وصريح هستند وممكن است احساسات عده اي را تحريك كند،اما به هر حال بیانگر بخشی از واقعیت های جامعه ی ایران است.

رضا قلی می گوید:"اندیشۀ مرسوم جامعۀ ما ناخودآگاه اول خود را تبرئه می کند و سپس گناه همه جنایات را در استبداد و استعمار خلاصه می کند." ص:24 و در ادامه می گوید:" این فرهنگ عادت دارد، همانند فرهنگ ما قبل انقلاب اقتصادی و صنعتی،برای تحلیل های خود از اوضاع اجتماعی،ملی و بین المللی از فرمول های ساده،سطحی و عامیانه استفاده کند.و تمام نارسائی های اجتماعی را در استبداد خلاصه کند." ص:24

ويژگي هاي مثبت كتاب جامعه شناسي نخبه كشي

      آقای رضا قلی در کتاب جامعه شناسی نخبه کشی ، سعی کرده است تا با نگاهی تحلیلی به بررسی عوامل عدم موفقیت اصلاح گران اجتماعی بپردازد و بیشترین توجه خود را در این زمینه به دوری گزیدن از تحلیل های تک عاملی و توجه داشتن به واقعیات اجتماعی به عنوان یک نظام ، مبذول داشته است . در همین راستا نیز یکی از مهم ترین مشکلات جامعه ایران را عدم توجه به همین روابط متقابل می داند. او معتقد است « در حیات جمعی سیاسی ، اقتصادی، اجتماعی ایران ، هیچ گونه عاملی برای دگرگونی وجود نداشت »(10) و معتقد است که ساختارهای ایران تاب تحمل اصلاحات را نداشتند و این ساختارهای استبداد پرور هستند که همچنان به بازتولید استبداد می پردازند.

     نویسنده در راستای تحلیل خود به بررسی ویژگی های فرهنگ ایران می پردازد و یکی از ویژگی های فرهنگ ایران را قبیله ای بودن آن می داند و معتقد است که این نوع فرهنگ پذیرای پیشرفت های صنعتی نخواهد بود. یکی از مسائلی که در رابطه با برخورد ایرانیان با پیشرفت های صنعتی بیان می دارد این است که ایرانیان تحلیل باژگونه از صنعتی شدن دارند و فکر می کنند با وارد کردن نمودهای صنعتی مانند راه آهن و... می توان به توسعه رسید، بدون این که به بافت و شرایط اجتماعی این تحولات در اروپا توجه کنند.

     با توجه به تمام مسائلی که بیان شد می توان از صحبت های ایشان چنین نتیجه گیری کرد  که «عملکرد ملت ایران در این چند قرن درجا زدن و اتلاف سرمایه های معنوی و مادی این سرزمین بوده است. اگر شاخص این خیانت ها چند نفر درباری و سیاست خارجی است، لیکن عامل تحقق آن ملت است. اگر ملتی پانصد سال از راه می ماند مقصر خودش است.» (227)

     ایشان معتقدند که علت العلل تمام حوادث را باید در درون خود ملت پیدا کرد زیرا بی آن هیچ عامل خارجی نمی تواند در سرگذشت و سرنوشت جامعه ای یک علت گردد.

     « علت زوال تمدن و حیات اجتماعی ایران اسلامی قرن هفتم را نه در یورش مغول بلکه باید در انحطاط بینش اسلامی و رواج تعصب مذهبی و زوال حس ملیت ایرانی و رکود و انحراف روح اسلامی جست. همه پریشا نی ها و شومی ها را به گردن عوامل خارجی انداختن ، اغفال مردم از واقعیت های زشت داخلی است و نتیجه اش نادیده گرفتن و پوشاندن سرچشمه اصلی و کانون های نخستینی است که استعمار یکی از جوشش های آن است.»(228)            

     کتاب جامعه شناسی نخبه کشی آقای رضا قلی از بسیاری جهات کاری ارزشمند محسوب می شود. در اهمیت تاریخی بسیار سنجیده سخن می گوید، تاریخ برای او از گذشته آغاز می شود و به حال پیوند می خورد.بسیاری از ویژگی های فرهنگ و جامعه ایرانی را به خوبی بیان نموده است . آقای رضا قلی در خیلی از بخش های کتاب، نگرش توطئه پندار ایرانیان و این که همیشه استبداد و استعمار را مقصر مشکلات خود می دانند به نقد کشیده است و معتقد است که در تحلیل مسائل اجتماعی باید به روابط پیچیده اجتماعی توجه کرد و نباید با نگرش عوام زده به بررسی انحطاطات اجتماعی پرداخت عوام زدگی را یک بیماری رقت بار و اندیشه کش اجتماعی می داند.(228)

 

در مقام جمع بندی لازم است  به بررسی پاره ای از ضعف های اساسی و ساختاری کتاب بپردازیم:

     در بخش گزارش کوتاه، خود نویسنده دو نکته را در زمینه انتقادهایی که دیگران پس از خواندن نوشته هایش مطرح نموده اند را بیان کرده و به آن ها پاسخ داده است. اول این که « می گفتند طرح مسئله به این شکل موجب می شود که بعد از خواندن کتاب حالت یاس به انسان دست می دهد ، زیرا ابعاد نا رسایی ها بسیار گسترده و عمیق مطرح شده است.»(11) نویسنده در پاسخ می گوید: « این همه برای دادن شناختی است که با واقع انطباق بیشتری داشته باشد و آرمان های دور از واقع ما را تعدیل کند و شناخت دقیق تر موجب عمل اصلاحی واقع بینانه تر بشود و ما را هر چند تلخ تر و سخت تر به سر منزل مقصود که دفع هر چه بیشتر مفاسد  است برساند.(11)

     نویسنده در کل کتاب ، بیشترین تاکید را روی این مسئله دارد که باید از تحلیل تک عاملی دوری گزید و باید از مدل های علمی تر برای بیان واقعیت های اجتماعی استفاده کرد یعنی جریان جامعه را به صورت عوامل متقابل و پیچیده ای ببینیم . البته خود نویسنده در استفاده از مدل علمی و تحلیلی موفق نبوده است. درست است که با خواندن کتاب به واقعیاتی در مورد فرهنگ ایران می رسیم ولی در نهایت نویسنده نیز دست به کلی گویی هایی زده است این که « علت العلل همه حوادث مثبت و منفی را در تاریخ یا اجتماع ، باید در درون جست.»(228) حرف درستی است ولی باز پاسخ دقیقی به ما نمی دهد . .وقتی صحبت از فعالیت اجتماع می کند تا به اصطلاح دست های آلوده اجتماعی را در کشتن قائم مقام و یا امیر کبیر بیابد . ما متوجه نمی شویم که « فعالیت اجتماع یعنی چه؟  و یا وقتی صحبت از دانش طبقه متفکر می کند و آن را دلیل استعمار و استبداد می داند ، به این مسئله توجه ندارد که خود استبداد هم بر روی دانش طبقه متفکر تاثیر می گذارد.

     در بسیاری از قسمت های کتاب روشن نیست که چه کسی و چرا از کار و کوشش و تلاش شانه خالی می کند؟! در واقع نویسنده به تحلیل علت این قضایا و این ویژگی ها نمی پردازد. به همین دلیل در بخش هایی از کتاب نگرشی تقدیر گرایانه بر کتاب حاکم می شود.

     در جایی می گوید: «اگر نا بهنجاری موجود بد است و مقصری دارد، مقصر آن خود جامعه ایرانی است.»(44) باز هم ما متوجه نمی شویم که چرا جامعه ایرانی در برخورد با مسائل خود این گونه برخورد کرده است.

     دومین نکته ای که خود نویسنده در مورد انتقاداتی که به او شده است بیان کرده این است که « به گونه ای بحث شده است که گویا غرب الگویی بی نقص و مطلوب است ...»(11) آقای رضا قلی در جواب می گوید « پاسخ بنده در این جا نیز ، مشابه موارد بالا ، توجه دادن به شناخت غرب است به عوض لعن و نفرین .آنچه مسلم است ایرانی ها در عمل الگوهای توسعه علمی، نهادهای مدنی و الگو های مدیریتی ، و تقریبا حکومتی و همچنین الگوهای مصرفی و در بسیاری از زمینه ها نوع زیستن غربی ها را پذیرفته اند ولی خوش تر می دارند که در بیان ،آن ها را تقبیح کنند.»(11)  پرداختن نویسنده به اوضاع و تحولات غرب و مقایسه آن با وضعیت ایران بسیار ارزنده و به جاست . ولی نکته ای که به آن توجه نشده است این است که چرا اروپا توانست مسیر رشد را طی کند ولی ایرانیان نتوانستند؟ آیا اروپا هیچ وقت با مشکلاتی که در ایران بود مواجه نبود ؟ و اگر بود چه شد که اروپا از این مرحله گذشت ولی در ایران این اتفاق نیفتاد؟ حالا ما می دانیم مقصر جامعه است چه کار می توانیم بکنیم؟

     در بخشی دیگر از کتاب نویسنده به بررسی عملکرد سه نخست وزیر می پردازد. یکی از مهم ترین خصوصیاتی که نویسنده در رابطه با این سه شخص حائز اهمیت می داند این است که آن ها به مسائل زمان خود آگاه بودند، ولی به نظر مي رسد اگر واقعا این گونه بود و آن ها تمامی ویژگی های فرهنگ جامعه ایرانی را می شناختند، تعداد دشمنانشان بیشتر از دوستانشان نمی شد. در حقیقت وجود کارشکنی ها نشانه این است که گروه های زیادی با عملکرد آن ها مخالف بودند. نویسنده در مواردی که به بیان مخالفت ها می پردازد فرهنگ جامعه را مقصر می داند در حالی که به دلایل و علت های این مخالفت ها نمی پردازد . و آگاهی روشنی به خواننده نمی دهد.

     نوسنده در کتاب سوالات بسیاری را مطرح می کند : « چرا ملت ایران راهی را که پانصد سال است انتخاب کرده ادامه می دهد؟ چگونه ممکن است که نسل شاهان ایران همه با کشت و کشتار و قتل عام روی کار بیایند؟ چگونه ممکن است ملت نخبگانی را هم که به عدالت پای بند بودند مغبوض بدارند؟ چطور ممکن است حتی به صورت جدی و عقلانی به طرح و پاسخ سوالات نپرداخته باشد؟ مقصر این همه نکبت و حقارت کیست؟ همه این مشکلات را نشانگر بیماری کهن در روابط اجتماعی ایران می باشد و تمام کسانی که در بافت ایت روابط عامل اند در این مسئله نیز دخیل اند . (105)  نویسنده معتقد است که برای پاسخ گویی به این سوالات باید در روابط اجتماعی به دنبال آنها بگردیم. این رویکرد، رویکردی درست است بسیار کلی است و فقط بینشی کلی به خواننده می دهد.

 

پاره اي از ضعف هاي محتوايي كتاب به شرح زير است :

1- در این کتاب گزارشات فراوانی وجود دارد؛ولی این گزارشات به هیچ منبعی ارجاع نشده است. و حتی عدد و رقمی برای اثبات گفته ها وجود ندارد .
2- نویسنده در طول نوشته ی خود مدام به شرح نقص ها، کاستی ها و عقب ماندگی مردم ایران می پردازد و علل همه ی این عقب ماندگی ها را،در بیانی کلی،"فرهنگ" می داند و درست در جایی که خواننده منتظر است،تا این دلایل فرهنگی ریشه یابی و تحلیل شوند بحث را خاتمه می دهد.
3- وی تمام مشکلات ما را به گردن بی فرهنگی مان می اندازد ! گویی این بی فرهنگی،صفتی است که از ازل با ما بوده و تا ابد هم باید همراهمان باشد و در نتیجه این طرز تفکر،هیچ راهکار و هیچ پیشنهادی برای فرهنگ سازی بیان نکرده است؛در صورتی که وضع و اجرای قوانین،می تواند در دراز مدت به فرهنگ و هنجار تبدیل شود، زیرا در مواردی که وجدان جمعی و ضمانت اجرایی وجود ندارد یا هنوز به صورت فرهنگ در نیامده،این قانون و مجریان قانون هستند که باید با جدی گرفتن قانون آن را برای مردم درونی کنند.این روالی است که در تمام کشورهای توسعه یافته طی شده و این کار )فرهنگ سازی) وظیفه ی مسئولین یا همان نخبگان است. نمی شود به صرف نبودن فرهنگ در بین مردم یک جامعه،برای همیشه از آن جامعه قطع امید کرد،بلکه باید برای بوجود آمدن آن «فرهنگ سازی»کرد.

4- نويسنده توالي نوشتاري را دربرخي موارد رعايت نكرده است درتوالي نوشتاري نويسنده ناچار است خواننده را مرحله به مرحله با مطالب ومحتواي كتاب آشنا كند . اين اشكال در چندين مورد خودنمايي مي كند مثلا" در بيان سرانجام قائم مقام ( جايي كه هنوز خواننده با امير كبير ومصدق آشنا نشده است مي گويد " به همان سرنوشتي دچار شد كه خلف او امير كبير به آن بلا گرفتار آمد ( بند سوم صفحه 95)شايد بتوان درباره مصدق گفت كه او به سرنوشت امير كبير (با يك درجه تخفيف) دچار شد اما اين موضوع براي قائم مقام نوعي فرار به جلو محسوب مي گردد .

5-نويسنده درصفحه 71 كتاب «ازعدم كارايي روشنفكر ايراني كه مجهز به علمي است كه باقالب هاي اجتماعي غرب ارتباط دارد .. واز كارايي علمي ِ معارف ِحوزه اي در رابطه بامردم كه مثل قفل وكليد بايكديگر سنخيت داشته وجوابگوي يكديگرند » سخن گفته است .ودرست چهارسطر بعد نتيجه گرفته كه "معرفتي كه در اروپا فوران مي كرد در رابطه بافوران وجوشش اجتماع بود ومعرفتي كه در ايران طي دوران مورد بحث درجريان بود ناشي از ركود بطن ومتن اجتماع بود"

پرسشي كه در اينجا مي توان مطرح كرد اين است كه مگر ايران قبل از قائم مقام  برشالوده معرفت حوزوي مسقر نبود ؟ومگر حوزه ها از متن جامعه ايراني برنخاسته بودند ؟ چرا در آن دوران ،شكوفايي شاياني در فرهنگ واقتصاد وسياست ايران مشاهده نمي كنيم ؟ اين درحالي است كه گروهي از علماي حوزه همواره بر ناكارآمدي علوم حوزوي براي هماهنگي با مسائل روز جامعه لب به اعتراض گشوده اند وتاكيد كرده اند كه حوزه ها بايد براي جا نماندن از قافله پيشرفت مادي دنياي امروزي به دانش مورد نياز مسلط شوند . به نظر مي رسد طرح اين موضوع نوعي ناديده انگاشتن شرايط فرهنگي واجتماعي جامعه ايراني براي رسيدن به پيشرفت است .

6- درصفحه 98 نويسنده قائم مقام را اين گونه معرفي مي كند  «..هم از مسائل تجاري – اقتصادي باخبر بود وهم مسائل سياسي وفرهنگي را مي شناخت . بااغراض بيگانگان آشنا بود وبافساد اخلاق مدني وعدم امنيت اجتماعي آشنايي داشت .از عقب افتادگي ايران مطلع بود.» درصفحه 114 دربيان ويژگي هاي اميركبير آورده است «امير،كه جوهر غريزدگي را شناخته بود اقدامات خود را براي استقلال درزمينه هاي مختلف شروع كرد  وي همچون مصدق وقائم مقام به عمق فرمول هاي تجاري ،مالي،صنعتي استعماري پي برده بود وعلل عقب افتادگي ايران را نيك مي شناخت » ونيز در صفحه 142 آورده است« او(اميركبير)ماهيت روابط سياسي را دريافت وبه ظرافت ونازك كاري آن كه"ديپلماسي" باشد وقوف يافت »

سئوال اين است كه خودِ قائم مقام اصول ديپلماسي را از كجا وچه كساني آموخته بود؟ ديپلماسي فقط يكدندگي ومخالفت نيست . نمونه اي از شاهكارهاي ديپلماسي امير كبير درصفحه 158 در ماجراي انتخاب ميرزا سعيد به مقام وزارت خارجه به خوبي بيان شده است .

7- درصفحه 99 درباره ويژگي هاي قائم مقام در امورماليه وايستادگي او دربرابر روس وانگليس آمده است «درفهم سياسي وپاسداري ازحقوق ايران ومقاومت دربرابر زورگويي هاي انگليس و روس ...قائم مقام ، مقامي ارجمند دارد »

از نظر سياسي مخالفت او با روس وانگليس قابل توجه است اما سئوال اين است كه برنامه اقتصادي قائم مقام براي نجات ايران از مشكلات اقتصادي چيست ؟خواننده چگونه بايد به درايت وكارداني قائم مقام در امور اقتصادي پي ببرد ؟ از طرفي آشنايي ايرانيان باغرب و زندگي به دور از پريشاني ودرماندگي از زمان صفويه وبه ويژه از ابتداي قاجار باشدتي بسيار بيشتر آغاز شده بود ومردم به دنبال زندگي بهتر بودند . برنامه قائم مقام براي ساماندهي اقتصادي ايران چه بود ؟صرف مخالفت با تاسيس كنسولگري روس وانگليس نمي توانست اقتصاد ايران را سر وسامان دهد .

جالب آن كه درصفحه 130 نويسنده آورده است «.. ملت ايران مولد نيست وخرج روزانه خود را نمي تواند تامين كند واگر به حال خود رها مي شد وفرهنگ غرب مزاحمتي برايش نمي آفريد درگرسنگي وفقر ومرگ وبيماري همچون گذشته روزگار مي گذرانيد .»

8- به نظر مي رسد شيوه دفاع از شخصيت وعملكرد اين سه نخست وزير ايران معاصر، آميخته بانوعي تملق است واز همان روحيه اسطوره سازي وقهرمان پروري ايرانيان نشأت مي گيرد كه نويسنده خواسته يا ناخواسته دراين گرداب افتاده است . درصفحه 110 آورده است « ..امير از عمق فرمول رشد غرب بااطلاع بود واوضاع ويران ايران رانيز به خوبي مي شناخت .... امير بر اوج بلند است . به وجه كبريايي كه چون مي نگري كلاه مي افتد » ودرصفحه 114 گفته است «از گفته وكرده ونوشته هاي اميركبير به نيكي برمي آيد كه معرفت به دنياي صنعت آن روز را به كمال داشته است ..وي همچون مصدق وقائم مقام به عمق فرمول هاي تجاري،مالي،صنعتي استعماري پي برده بود وعلل عقب افتادگي ايران را نيك مي شناخت » آقاي رضاقلي شخصيت ها را سياه وسفيد فرض كرده وهيچ نقطه ابهام در عملكرد ورفتار اين سه شخصيت اثرگذار تاريخي ايران معاصر نيافته است واين از ذات آدمي به دور است . اين روند منجر به اسطوره سازي مي شود .نويسنده اصرار دارد كه ستارگاني اينگونه نمي توانند جامعه را دگرگون نمايند درحالي كه خود به واكاوي شخصيت اين سه وبيان شرايط اجتماعي آنان ونيز اشتباهاتي كه داشته اند اشاره نكرده است .

9- به نظر مي رسد امير كبير ومتفكراني كه پس از او در ايران دست به اقداماتي زده اند خود محصول بيداري ايرانيان باشند ونه به تنهايي عامل بيداري . آن چنان كه مي دانيم پس از شكست دلخراش ايران از روسيه در ابتداي حكومت قاجاريه كوشش براي دريافت علل اين شكست آغاز شد ، رفت وآمد بازرگانان ايراني كه به ديگر كشورها مي رفتند افزايش يافت وآنان دربرخورد با ديگر كشورها تفاوت اداره جامعه وامكانات مادي وشهري را باچشم سر ديدند ودربازگشت براي هم وطنان خود تعريف كردند . به تدريج با ورود ماشين چاپ روزنامه در ايران به چاپ رسيد وآگاهي هاي عمومي مردم رشد يافت ،مدارس جديد ايجاد شد واين خود آغازي براي بيداري بيشتر بود امير كبير محصول اين بيداري است .

10- دربخش هاي مختلف كتاب به كارداني اميركبير ونيز شناخت او از بافت اجتماعي ايران اشاره شده است .چگونه است كه اين كارداني درعملكرد انقلابي او آنچنان تجلي مي يابد كه «جامعه آن روز باآن بافت ،تحمل امير رانمي كرد ...ودر تمامي ِكار آن بزرگ كوشيد»ص 151 همچنين درص 220به نقل از كلنل شيل آمده است « چون اقدامات اميركبير داراي ساختار فرهنگي – اجتماعي نيست ،كاري است فردي وبه محض رفتن امير همه ازهم خواهد پاشيد ».

11- نويسنده به سياست ِ در باز ِ ايران اشاره مي كند وآن رابا پيشرفت ايران متضاد مي بيند. به نظر مي رسد وضعيت ايران كنوني در مقايسه با كشورهاي توسعه يافته زمان قاجار  مشابه وضعيت افغانستان نسبت به كشورهاي توسعه يافته امروزي باشد . افغانستان براي پيشرفت با نظام پادشاهي ايلي چه راهي را بايد برگزيند تا به رشد اقتصادي برسد ؟ بايد شرايط هركشور را درموقعيت همان زمان سنجيد. با فرمول هاي امروزي نمي توان درباره گذشته داوري كرد .(ص 159)

12- درصفحه 165 به نامه پاياني اميركبير به ناصرالدين شاه اشارتي شده است « باكمال روسياهي وجسارت عرض مي شود كه اولا" ازخدامرگ مي خواهم كه اين روزهاي زيادتي را نبينم .ثانيا" الحكم لله،به قضاي آسماني وحكم پادشاهي حاضرم . امر همايون مطاع »وسپس واپسين جملات ابوعلي حسن بن محمد ميكال =حسنك وزير  را آورده است «عاقبت كار آدمي مرگ است ،اگر امروز اجل رسيده است ،كس باز نتواند داشت كه بردار كشند يا جز دار كه بزرگتر از حسين علي نيم»

اگر اين جمله حسنك وزير، ارزش اجتماعي وعقيدتي بالاتري نسبت به نامه ي امير به ناصر الدين شاه داشته باشد ، اين، تنها جمله انتقادي از اميركبير درسراسر كتاب است.

13- درباره برآمدن رصاخان مي توان گفت رضاخان محصول فرايند جامعه بود ؛ محصول استبداد محمدعلي شاه ، بي تدبيري وضعف احمدشاه ، ناكارآمدي مجلس قانونگذاري ، عوام زدگي مردم و... اگر اينگونه نيست چرا رضاخان 20سال قبل از كوتاي 1299سربرنياورد ؟ نكته مهم اين است كه به دليل بي تدبيري ها ونيز ناامني ، وجود راهزنان بسيار ، قحطي و.. بسياري از روحانيون وروشنفكران جامعه آمادگي ظهور شخصيتي رضاخان گونه را داشتند واين گونه نبوده كه باوجود مخالفت همه گروهها وافراد صاحب نفوذ، رضاخان به قدرت رسيده باشد آنچه رضاخان را مورد غضب مردم قرارداد  بخش دوم حكومت اوست كه از رفتار يك حاكم اداره كننده جامعه در لباس يك مستبد ظاهر شد ، روزنامه ها راتوقيف كرد ، آزاديخواهان را زنداني نمود وبا دخالت در انتخابات افراد وابسته به خود را بر سر كار آورد وبدين ترتيب خود را دربرابر جامعه قرارداد ، جامعه اي كه دربخش اول قدرت يابي او پشتيبان وي بودند واز او انتظار ديكتاتوري در قالب نظام مشروطه نداشتند .(ص 179)

14- درمعرفي مصدق نيز نويسنده تلاش كرده تا از او قهرمان ملي درسامان دادن به اوضاع اجتماعي واقتصادي بسازد درحالي كه مصدق نماد مليت دربحث ملي شدن نفت است اگر فقط به همين جنبه از شخصيت دكتر مصدق به صورت جامع اشاره شود اسطوره سازي نشده است.

15- نويسنده درص 204 درباره تفاوت برداشت مردم ژاپن ،فرانسه وايران از «كار» مي پردازد ولي مشخص نمي كند كه چرا ايراني مي كوشد تا« دست خود را به جايي بند كند »وراه برون رفت از اين ماجرا چيست ؟ چرا ژاپني ها به كار معتاد شده اند وايرانيان از كار فراري اند ؟ نويسنده فقط به طرح مشكل پرداخته است .

16- به نظر مي رسد آنچه ايران معاصر با آن درگير است جدال درموضوع سنت ومدرنيته است ؛اميركبير ومصدق وتاحدود زيادي قائم مقام نماد مدرنيسم هستند كه بايد با همه نمادهاي سنتي جامعه درگير شوند . در اين روند شاه خود يكي از نمادهاي جدي سنت است ،درباريان ،برخي از روحانيون وابسته ، نظام اقتصادي ،اجتماعي ،روابط مردم ، نوع پوشش و.. همه مدافع سنت است اين جدال به دليل اقتدار سنت به قرباني شدن قهرمانان ورود ايران به مدرنيسم مي انجامد .آنچنان كه به سرنوشت قائم مقام ،اميركبير ومصدق انجاميد .

با اين حال كتاب جامعه شناسي نخبه كشي در آگاه سازي توده هاي مردم كه عموما" تحصيلات دانشگاهي در زمينه علوم انساني ندارند نقش بسياري دارد  كم ترين تاثير كتاب اين است كه مي كوشد ثابت كند كه با برآمدن يك فرد نمي توان انتظار معجزه داشت اما نقش يك فرد مانند امير كبير به دليل اقدامات وديدگاهي كه داشته درتاريخ ايران ماندگار شده است .

وسرانجام آن كه درد ما همان درد 100سال پيش است كه محمدتقي بهار در شعري به زيبايي بيان كرده بود :

اين دود سيه فام كه از بام وطن خاست – ازماست كه برماست

وين شعله سوزان كه برآمد زچپ وراست – از ماست كه برماست

جان گر به لب ما رسد از غير نناليم – باكس نسگاليم

از خويش بناليم كه جان سخن اينجاست – از ماست كه برماست

ماكهنه چناريم كه از باد نناليم – برخاك بباليم

ليكن چه كنيم آتش ما درشكم ماست – از ماست كه برماست

گوييم كه بيدارشديم اين چه خياليست – بيداري ماچيست ؟

بيداري طفلي است كه محتاج به لالاست – از ماست كه برماست

اكبر حسامي

+ نوشته شده در 20:37 توسط دبير انجمن
89/03/09
پاسخی کوتاه به نقد آقای ساسان قادری

دوست انديشمند وفرهيخته جناب آقاي قادري

باسلام

از اين كه نقد كتاب لنجان را با حوصله خوانده وبر آن نقد جديدي ارائه نموده ايد سپاسگزارم . بي شك نوشته هاي هر كتاب پس از مطالعه ،ديدگاههاي تازه اي را بر خواهند انگيخت واين خود به تنوير افكار وبالندگي آراء افراد جامعه كمك خواهد كرد . درباره نوشته هاي ارسالي جنابعالي يادآوري چند نكته را ضروري مي دانم :

1-   جنابعالي به جلسه چندسال پيش بنده وتعداد ديگري از همكارانم درباره كتاب لنجان اشاره فرموده ايد در آن جلسه جنابعالي اشاره كرديد كه اين كتاب بخشي از پژوهش 600صفحه اي است كه به سفارش فرمانداري لنجان ( درزمان فرمانداري جناب آقاي رضواني ) توسط جنابعالي انجام شده  است  . درنقد انجام شده توسط انجمن فقط به اين بخش از بيانات شما اشاره شده ودرباره ميزان قرارداد ووجوه دريافتي ذكري به ميان نيامده ولزومي هم نداشته است .

2-   درباره استخدام اصطلاحات نمونه هايي را در نقد آورده ام اما مثلا" در زمينه نام آبشار شاهلُرا ميان آنچه در منابع جغرافيايي واعلام آمده وآنچه مردم از نام اين آبشار ومنطقه آن بر زبان مي آورند تفاوتي وجود ندارد . معلوم نيست اين واژه از زبان محاوره اي مردم ( آنچه كه حضرتعالي عوام خطاب كرده ايد ) ويا ازمنابع استخراج شده است ؟ منظور اين بوده كه حتا باوجود تصريح منابع مكتوب جغرافيايي در محاوره مردم نيز نام اين ابشار شاهلولاك نيست .

3-      درباره وجه تسميه شهرها وروستاها يادآوري چند نكته ضروري است :

        نخست آن كه همه شهرهاي شهرستان پيچيدگي ودوگانگي نام گذاري وتلفظ نام ورنامخواست را ندارند وبنانبوده كه نويسنده  با آوردن دلايلي نام غلامخواس= غلام خاص را تاييد نمايد .

        دوم آن كه نام شهرهاي زرين شهر ، سده ، چمگردان ، چرمهين و.. به همين شكل دربين اهالي تلفظ وگفته مي شوند واز آنجا كه سند معتبر ومتقني براي اثبات نام گذاري اين مكان ها  موجود نيست بهتر بود روايت هاي قابل اعتنا در زمينه نامگذاري آورده مي شد ( حتا به صورت زيرنويس )  به نظر نمي رسد كه توجه به جنبه ها وروايت هاي مختلف نامگذاري شهرها واثبات معتبر يا بي اعتبار بودن آنها عوام گرايي باشد .

4-   در رشد وتوسعه هر شهر عوامل بسياري دخالت دارند و استفاده از مديران بومي به عنوان يكي از اين ملاك ها توسط نويسنده مورد توجه قرار گرفته است به نظر مي رسد صرف بومي بودن به هيچ عنوان نه درگذشته ونه درزمان حاضر نمي تواند در اين رشد وبالندگي تاثير گذار باشد مديران غير بومي منطقه اگر بر اساس شايسته سالاري انتخاب شده باشند وعملكرد قابل دفاعي داشته باشند بايد مورد حمايت قرار گيرند وعملكرد مديران بومي نيز بايد نقد شود ودرصورت لزوم مورد حمايت واقع شوند. در گذشته لنجان مي توان مديران بومي كارآمد ومديران غير بومي كارآمد يافت .تكيه روي بومي بودن ونبودن خاصيت جوامع قبيله اي است .

5-   به نظر حضرتعالي در زمان استقرار ذوب آهن كدام نقطه ايران مناسب تر از نقطه كنوني بود؟ وشرايط براي اسقرار وادامه فعاليت اين صنعت در كدام منطقه از اين سرزمين  برتر از دشت طبس لنجان بود ؟

6-   كلمه «عمدتا"» به معناي «بيشتر» است ومنظور از لنجان، شهرستان كنوني است . تا آنجا كه مي دانيم فقط بخشي از مردم زرين شهر ويكي دو روستاي بخش باغبهادران كه درحال حاضر تقريبا خالي از سكنه هستند ترك زبانند . به نظر شما با اين احتساب مي توان براي تركيب زباني ويا نژادي اين جمعيت اصطلاح «عمدتا" » را به كار برد ؟ اگر جمله اينگونه نوشته مي شد مناسب تر نبود؟ « بخشي از مردم زرين شهر ومردم تعدداي از روستاهاي بخش باغبهادران به زبان تركي صحبت مي كنند .»

7-   درباره نظريات وكشفيات باستان شناسي منطقه به نظر مي رسد به دليل فقدان منابع باستان شناسي ارائه نظرياتي كه از آن مطالعات علمي باستان شناسي مي رود مورد قبول نباشد . اين درست است كه در اين منطقه كار باستان شناسي صورت نگرفته ولي دليل نمي شود كه با ارائه نظرياتي كه پشتوانه علمي متقني ندارند بخواهيم باستان شناسان را به مطالعات علمي وادار كنيم . درباره قدمت واهميت آثار اندك به جا مانده در لنجان كنوني به نظر مي رسد بايد باتوجه به قدمت آثارقضاوتي ميداني به عمل مي آمد واهميت مطالعات باستان شناسي به عنوان روشي علمي حفظ مي گرديد .

8-   بسياري از جابجايي هاي اقوام گذشته نه به دستور شاهان كه به دليل مشكلات معيشتي ، امنيت ، چراگاه و.. بوده است حتا تركان زرين شهر كه خود را از تبار قشقايي مي دانند به دنبال موقعيت بهتر پاي بدين مكان گذاشته اند بنابراين نمي توان هرگونه جابجايي اقوام را به شاهان منتسب كرد .

درپايان مجددا" از حسن نظر حضرتعالي در زمينه نقد اثرتان تشكر وقدر داني مي نمايم اميد كه نوشته هاي ديگر حضرتعالي درآينده نزديك به زيور طبع آراسته گردد وجامعه از انديشه هاي شما بهره مند شود .

بااحترام . حسامي  

+ نوشته شده در 1:0 توسط دبير انجمن
89/03/08
پاسخ آقای ساسان قادری به نقد کتاب لنجان

دوست فرهیخته و گرامی جناب آقای حسامی

با سلام

موضوع نقد کتاب اینجانب را با دقت بیشتری مطالعه کردم. از ان جا که نقد کتاب بدون حضور نویسنده صورت گرفته و همین امر موجب سوء تفاهمات و سوء برداشت هایی نسبت به آراء نویسنده شده است. بر خود لازم دانستم که از طریق این متن، ضمن ابراز سپاس از جنابعالی و دیگر فرهیختگان عزیز آن منطقه، که وقت عزیزتان را مصروف بررسی این کتاب نموده اید، به پاسخگویی نسبت به ابهاماتی و سوء تفاهم هایی که در رابطه با متن کتاب پیش آمده است، بپردازم، به امید آنکه  بتوانم با استفاده از روحیه ی آزاد اندیشی شما عزیزان، و ثبت این متن در سایت انجمن، به ابهامات و سوالات احتمالی را که بخشی از ان در گفتار جنابعالی جلوه گر شده است، پاسخ دهم.

موارد مورد اشاره ی اینجانب به قرار زیر می باشند.

1 ـ اینجانب به خاطر دارم که حدود هفت سال پیش در جلسه ای با حضور جنابعالی و جند تن از همکاران شما در آموزش و پرورش زرین شهر، این موضوع، یعنی نگارش کتاب به سفارش فرمانداری و پرداخت وجوه کلان برای آن از سوی این نهاد، از سوی یکی از همراهان جنابعالی مطرح گردید و اینجانب ضمن رد این ادعا، پیشنهاد کردم که به فرمانداری مراجعه نموده و گزارش هایی که اینجانب به فرمانداری ارائه کرده ام، مطالعه بفرمایید. امید داشتم که این صداقت وجود داشت که یکی از جمع مدعیان با مراجعه به فرمانداری بکوشد تا شاید بتواند رابطه ای بین پیمان آمار گیری از خانوار برای فرمانداری با متن کتاب کشف نماید، لیکن متأسفانه این اقدام صورت نگرفت و حتی کوتاه زمانی بعد، همان ادعاها در روزنامه ی یکی از ارگان های منطقه، در دو صفحه منتشر شد و اینجانب به عنوان ضد انقلاب، سیاه نما و سلطنت طلب معرفی شده و چه مشکلات و خساراتی را تحمل کردم که در این مقال نمی گنجد و جا دارد از دوستانی که این لطف را به من کردند، سپاسگزاری نمایم. اما به هر حال انتظار نداشتم که پس از هفت سال این تهمت همچنان رواج داشته باشد و حتی یک نفر از دوستان، برای تنویر افکار خود و یا آلوده نشدن به گناه تهمت به مسلمان، حاضر نشده باشد که یک بار هم که شده به پیگیری این ادعا بپردازد و سپس با قطعیت در این مورد داوری کند. دوستانی را که در اشاعه ی این تهمت نقش داشته و دارند، به خدا می سپارم.  

 2 ـ در مورد غلط های املایی، کاملاً حق را به جنابعالی و دیگر نقادان کتاب می دهم و مسئولیت این ضعف را که تنها ناشی از اعتماد بی جا به یکی از شخصیت های فرهنگی آن منطقه، در مورد ویراستاری و تایپ صحیح متن بود، می پذیرم و از همه عزیزان پوزش می خواهم.

3 ـ در مورد استخدام نابجای اصطلاحات و واژه ها، نمی دانم که آیا باید به اسامی مستند و تثبیت شده در متون علمی متوسل می شد و یا اینکه به استعمال رایج در بین توده ها. شما که خود یکی از فعالان فرهنگی و به ویژه تاریخ در منطقه هستید، به خوبی می دانید که اسامی اماکن در مرور زمان بر اثر کثرت استعمال در لهجه های مختلف، از صورت اصیل خود خارج شده و بعضاً کاملاً تغییر می یابد و یک محقق تاریخ وظیفه ی حفظ اصالت اسامی را دارد و نه اینکه به توده گرایی غیر علمی متوسل شود، این که دیگر کار علمی نمی شود. در مورد عدم استفاده از نامگذاری رایج نیز که مطرح فرموده اید، این قانون حاکم است.

4 ـ در مورد وجه تسمیه ی شهرها، یک مورخ در شرایطی که نام یک منطقه یا شهر، همچون «ورنامخواست»(به نظر نویسنده «وردان خواست»)، کاملاً تحت تأثیر تلفظ توده ی مردم تعییر شکل داده و به «غلام خواست» تبدیل گردیده است و در عین حال هیچ سند معتبری نیز در این رابطه وجود ندارد، باید با گرایش به تحقیق در تاریخ منطقه یا شهر و شناخت قدمت و زمان برپایی آن، در عین اتکاء به کشفیات احتمالی باستان شناسی، نزدیک ترین نظریه به واقعیت را ارائه کرده و این امکان را فراهم کند تا دیگران با پیگیری نظریه ی وی و نقد آن به حقیقت تسمیه دست یابند. بحث بیشتر در این نوشته نمی گنجد و انشاء الله وقتی دیگر. البته می توان با عوام فریبی و ادامه ی همان نظرات عوامانه ی رایج خود را از معرض هر نقدی رهانید، اما این دیگر تحقیق تاریخی نمی شود و بیشتر به یک قصه سرایی شباهت می یابد.

5 ـ در مورد بحث مدیران غیر بومی، همان گونه که اشاره فرموده اید، این بحث به عنوان یکی از عوامل مطرح شده است. یعنی اینکه عوامل دیگری نیز وجود دارند. نمی دانم این بحث به چه علت مناقشه آمیز به نظر رسیده است.

6 ـ در مورد علت تأسیس ذوب اهن، اگر جنابعالی و دیگر دوستان گزارش های مربوط به نقطه یابی برای تأسیس کارخانه ی ذوب آهن را در کتابخانه ی کارخانه مطالعه کنید، به این نظر ایمان می اورید.

7 ـ در مورد اشاره به گروه های ساکن در لنجان، آورده شده که مردم لنجان عمدتاً فارس زبان و ترک نژاد هستند، همان گونه که می بینید، کلمه ی عمدتاً آورده شده و نه قطعا، در ضمن موضوع کل لنجان است و نه زرین شهر. علت طرح این موضوع نیز ابهام آمیز به نظر می رسد.

8 ـ در مورد ایراد به طرح نظریهً ی مربوط به باستان شناسی، خودتان می دانید که منطقه ی لنجان در این مورد بسیار فقیر است. حال ما می توانیم با عدم طرح نظریه و تکرار همان موضوعات مشهور در بین عوام، رسالت خود در رابطه با اشاعه ی تکاپوهای باستان شناختی تا مرز شناخت دقیق از ماهیت اماکن باستانی را فراموش کرده و خود را از مظان هر اتهامی دور نگاه داریم و یا با طرح نظریات تازه، البته با تکیه بر روش های مقرون به صحت، شرایط را برای رونق فرهنگی و تکاپوهای باستان شناسی در منطقه مساعد نماییم. همان گونه که می دانید، بسیاری از نظریات پور داوود، تقی زاده و حتی گریشمن و کریستین سن نیز امروزه و در پی کشفیات تازه رد شده و مطمئناً بعداً نیز همپای کشفیات تازه، این روند ادامه می یابد. اما همه می دانند که اگر آن نظریات مطرح نمی شد، انگیزه های لازم برای فعالیت های باستان شناسی در کشورمان ایجاد نمی شد. پس بکوشیم تا به جای سرکوب نظریات مطرح شده و ارعاب دیگران در طرح نظریات خود، به تلاش در جهت شناخت بیشتر موضوعات باستان شناسی در منطقه بپردازیم و دیگران را نیز تشویق کنیم.

9 ـ درباره ی اسکان قبایل سلحشور ترک، ازبک، ...... و ارامنه در خط مستقیمی که از منطقه ی فریدن تا منتهی الیه سمیرم امتداد داشته و شهر اصفهان را از معرض تهاجمات مستمر قبایل لر دور نگاه می داشت، به کرات در کتب تاریخی مربوط به صفویان اشاره شده است، جنابعالی و دیگر دوستان را به مطالعه در این حوزه دعوت می کنم.

10 ـ آمارهایی که در کتاب مورد استفاده قرار گرفته اند، از همان گزارش هایی که با قرارداد اینجانب در مورد آمار گیری به صورت غیر رسمی، تنظیم شده اند، گرفته شده اند. جنابعالی خوب می دانید که در این منطقه هیچگاه آمار گیری دقیق با موضوعات جزیی انجام نشده است و حتی اداراتی همچون بهداشت و ..... (به جز اداره ی تبت احوال) نیز از ارائه ی آمارهایی که در حوزه ی کاری خود داشتند، حتی به فرمانداری، ابا کردند. اینجانب با طرح کوچک ترین موارد در زندگی روز مره ی جامعه و چاپ فرم هایی اقدام به جمع اوری این امار ها نمودم و جنابعالی خوب می دانید که با پرداخت مبالغی به دانش اموزان سال اخر مدارس در شهرها و روستاهای مختلف منطقه، و نیز مراجعه به صورت خانه به خانه اقدام به جمع اوری این اطلاعات نمودم و آمارهای دقیقی را در اختیار فرمانداری قرار دادم که در صورت وجود اراده در اصلاح امور می توانست و می تواند بسیار مفید واقع گردند. البته مبالغ پرداختی اینجانب هرگز به طور کامل از سوی فرمانداری پرداخت نشد و اگر دوستان بتوانند مرا در دریافت حقوق خود یاری رسانند، بسیار ممنون می شوم.

در پایان لازم است به موضوع مهمی اشاره کنم. می دانم که برای نقد کتاب دقت و زحمت بسیاری در شناخت نواقص و معایب صورت گرفته است، اما اگر دقت بیشتری، به ویژه در بخش مربوط به ذوب آهن، مطالعه صورت می گرفت، به این مسئله واقف می شدید که اینجانب در ده سال پیش با طرح معضل مسموم شدن زمین و آب منطقه توسط سموم کوره بلند، که توسط لوله های پوسیده شده ی زیر زمین به حوضچه های شرقی زرین شهر، انتقال داده می شوند، نسبت به رواج بیماری های متعدد و آلوده شدن محصولات کشاورزی هشدار داده بودم. اما متأسفانه از ان جا که در ان زمان صداقتی در کار نبود، هیچکس به این هشدار توجه نکرد و این هشدار که از سر علاقه به منطقه و مردم آن شکل گرفته بود، در مجله ی نسیم به عنوان اقدامی از سوی حال عوامل معلوم الحال و وابسته در جهت سیاه نمایی مطرح گردید. حال اگر توانستید امارهای اداره ی بهداشت منطقه را مطالعه کنید، به عمق فاجعه ای که در دهه ی گذشته، از رهگذر این وضع نابهنجار بر جامعه ی ساکن در این منطقه، که خانواده و فرزندان یکایک شما عزیزان را شامل می شود، تحمیل شده است، پی می برید. به نظر می رسد که اگر واکنش های تخریبی و حسادت امیز، که از یک دهه ی پیش تا کنون همچنان رواج یافته است، جای خود را به تعقل و تفکر و همدلی می داد، شاید می شد در همان یک دهه ی پیش از روند تلخ مذکور تا حد ممکن جلوگیری نمود و یا حداقل در کاهش تأثیرات آن کوشید. اگر حب و بغض جای خود را به همدلی و احساس مسئولیت نسبت به جامعه می داد، در همان دهه ی پیش می توانستیم به بهانه ی طرح مسائل باستان شناسی در این کتاب، نهضت مردمی پر شکوهی را در جهت شناخت بیشتر هویت ملی و فرهنگی جامعه و قدمت مدنیت آن برپا نموده و جامعه را با تحولات و تطوراتی که در گذشته برپا کرده است، آشنا نموده و اعتماد به نفس اجتماعی لازم برای توسعه و ترقی فرهنگی و اجتماعی آن را بالا برد و اگر های بسیار دیگر و ......... افسوس 

این روند شاخصه ی یک جامعه ی توسعه یافته است و امیدوارم روزی جامعه ی ما نیز در همین راستا قرار گیرد. انشاء الله

مجدداً از اقدام قابل تقدیر ان عزیزان در نقد کتاب لنجان و نیز پیشاپیش از آزاد اندیشی شما و فرصتی که از طریق انتقال این نامه به مخاطبان، در اختیار اینجانب قرار می دهید، سپاس گذاری نموده و برای این انجمن وزین و اندیشه ورز آرزوی موفقیت و کامیابی در خدمت به جامعه ی لنجان و جامعه ی بزرگتر ایران، را می نمایم.

با سپاس، ساسان قادری

www.sepidar.info

+ نوشته شده در 1:14 توسط دبير انجمن
89/02/30
گزارش نشست
انجمن نقد کتاب لنجان در مورخ بیست و دوم اردیبهشت هشتاد و نه در سالن فرهنگسرای شهرداری زرین شهر به مناسبت بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی به نقد و بررسی کتاب “زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه”نوشته استاد دکتر محمد علی اسلامی ندوشن پرداخت.

در این نشست که با حضور بیش از ۱۵۰نفر از علاقه مندان حکیم طوس و دوستداران ایران زمین برگزار شد افزون بر سخنرانی اقای دکتر ابراهیمی-استاد دانشگاه-برنامه نقالی نیز اجرا شد.در بخشی از برنامه نیز اقای نفر یکی از علاقه مندان قدیمی شاهنامه که ساکن در زرین شهر است به نقد و بررسی مفهوم خرد در شاهنامه پرداخت.

در زیر عکسهایی از این نشست پیشکش شما ایراندوستان و فرهنگپروران گرامی می گردد

 

 

+ نوشته شده در 18:14 توسط دبير انجمن
89/02/10
گزارش جلسه نقد كتاب لنجان
نشست  انجمن براي نقدكتاب لنجان  

 نخستين جلسه انجمن نقد كتاب ياران انديشه لنجان درسال 89 درتاريخ چهارشنبه اول ارديبهشت درسالن اجتماعات ياس ولايت شهرداري چمگردان وبا استقبال بي نظير علاقه مندان به كتاب وكتابخواني برگزار گرديد .

اين نشست باتلاوت آياتي از كلام الله مجيد آغاز شد وبانقد كتاب لنجان نوشته ساسان قادري ادامه يافت آقاي اكبر حسامي مدير عامل انجمن  كه درباره  نقد اين كتاب سخن مي گفت ضمن برشمردن امتيازات كتاب وزحماتي كه نويسنده براي تدوين آن متحمل شده مهم ترين امتياز كتاب را پرداختن به تاريخ اجتماعي وسياسي لنجان ونيز توجه دقيق به مسئله مهاجرت درون شهرستاني پس از انقلاب اسلامي برشمرد واضافه كرد همه اين امتيازات مانع از آن نمي شود كه درباره كاستي ها ومعايب كتاب سخن نگوييم وي قبل از پرداختن به اشكالات كتاب درباره نقد گفت : نقد به معناي عيب جويي نيست ، نوعي ارزيابي است اما اين ارزيابي بايد باتحليل علمي همراه باشد نه با تلخ گويي ويا اتهام .نقد كتاب لنجان

وي افزود : قرار است در اين جلسه درباره نوشته هاي كتاب بحث كنيم نه درباره نانوشته ها وآنچه وي بايد مي نوشت . نويسنده بايد بداند پس از انتشار كتاب افراد مختلف درباره مطالب منتشره  اظهار نظر مي كنند وبايد تحمل شنيدن صداهاي مخالف را نيز داشته باشد چرا كه هركتابي كه منتشر مي شود منبع مطالعاتي جديدي است كه اگر اشتباهات سهوي وبا عمدي داشته باشد به ذهن مطالعه كنندگان ومقالات ونوشته هايي كه تهيه مي كنند راه مي يابد واصلاح اين نادرستي ها به آساني امكان پذير نيست . اين كتاب به زندگي عمومي مردم شهرستان مربوط مي شود  و افراد عادي نيز به خود حق مي دهند درباره مطالبش اظهار نظر كنند وحق هم دارند اما اين اظهار نظرها بايد مكتوب باشد وبراساس روش علمي وبرمبناي اصول نقد صورت پذيرد چرا كه انتقاد شفاهي ره به جايي نمي برد .

سابقه تاريخي لنجان :

لنجان كنوني باقيمانده سرزميني به همين نام است كه روزگاري از پل زمانخان تا دستگرد راشامل مي شد واكنون به سه شهرستان لنجان ، فلاورجان ومباركه تقسيم شده است . اين سرزمين به دليل واقع شدن بين دومركز قدرت اصفهان وسرزمين بختياري گاهي تابع اصفهان وزماني متصل به بختياري بود ودست به دست مي شد .

سابقه تاريخ نگاري درلنجان :

1-  نخستين بار مرحوم وحيد دستجردي در دهه 20شمسي(حدود 70 سال پيش) كتابچه كوچكي به نام لنجان درزمينه معرفي لنجان نوشت كه شامل لنجان ، مباركه وفلاورجان بود.

2-     57 سال بعد درسال 1377 علي عليان كتاب آشنايي بامنطقه لنجانات را تدوين كرد .

3-      وسرانجام 63 سال بعد ، ساسان قادري درسال 1383كتاب لنجان را منتشر نمود .

وي مهم ترين اشكالات كتاب لنجان را بدين شرح برشمرد:

1-     وجود غلط هاي فاحش املايي

 همانند : حيض انتفاع به جاي حيز انتفاع ،كتاب قصاب الجيان به جاي نصاب الصبيان ، ابرهاي كمولينوس به جاي ابرهاي كمولونيمبوس ،كتاب اعلاق النفسيه به جاي اعلاق النفيسه  چهر منيو به جاي چهرمينو، مقطع تحصيلي حرفه وفن به جاي  فني حرفه اي، زيبايي محسور كننده به جاي زيبايي مسحور كننده ،منصوب به شيخ بهايي به جاي منسوب به شيخ بهايي ،  و... كه يا به دليل بي توجي تايپيست ويا بي دقتي در مقابله واصلاح پديد آمده اند اما درهر حال نويسنده مسئول اين مشكلات است .

2-  استخدام نامناسب اصطلاحات و واژه ها مانند : قبايل بيابانگرد وسلحشور مغول درص 89، يا «باهمتي مثال زدني به غارت اصفهان بپردازند » درص 92 كه معمولا اين صفات را در زمينه هاي مثبت به كار مي برند چرا كه غارتگري همتي مثال زدني نياز ندارد قساوتي شديد احتياج دارد .

3-     مستند نبودن آمارهاي جمعيتي ومختصات جغرافيايي ارائه شده با آمارهاي مراكز رسمي مانند مركز آمار ايران

4-     عدم استفاده مناسب از منابع ومآخذ ونام نبردن از منابعي كه درتدوين كتاب ازآنها استفاده شده است .

 دربخش محتوايي مهم ترين اشكالات كتاب از زواياي متفاوت مورد بررسي نقاد قرارگرفته بود كه برخي از مهم ترين آنها عبارت بود از :

1-     عدم استفاده از نامگذاري رايج درمنابع جغرافيايي درناميدن كوهها :

مثلا  درص 169 آمده است «.. آبشار شاهلولاك دردل سلسله جبال زاگرس قرار دارد»

كوههاي بيدكان ، پنجي و.. از جمله پيشكوههاي داخلي زاگرس به حساب مي ايند واگر كسي با منطقه لنجان آشنايي نداشته باشد مي پندارد اين آبشار در نزدكي هاي كوهرنگ در چهار محال وبختياري است.

ويا كوهستان موجود بين زرين شهر وفولادشهر را گاوپيسه ناميده درحالي كه اين رشته كوه پنجي نام دارد وگاوپيسه ،تنها، گردنه اي درمنتهي اليه شرقي اين رشته كوه است .

2-     نام گذاري بي مناسبت آبشار شاهلرا به « شاهلولاك».  

معلوم نيست اين واژه مجعول از كي وچگونه  رايج شده است اما آنچه مهم است اين است كه فقط تعداد افراد انگشت شمار ي اين آبشار را شاهلولاك مي شناسند وهمگان از آن با عنوان «شاهلُرا» ياد مي كنند.آقاي قادري اعتقاد دارند اين آبشار ومنطقه مجاور آن به پيش از اسلام متعلق است ولي آوردن اين نامگذاري نظريه ايشان را مخدوش مي كند واز طرفي تركيب دو كلمه عربي وفارسي واستفاده از احاديث براي نامگذاري مكاني كه نام مشخصي داشته ودارد خود از موضوعات نادر به حساب مي ايد .

3-     برداشت نادرست از مفهوم قنات

چنانكه مي دانيم قنات انتقال آب از چاهي است كه در دوردست ها ودركنار كوهپايه حفر مي شود وبه وسيله كانالي زيرزميني به دشت هدايت مي گردد؛ درطراحي قنات محاسبه شيب وحركت خود بخودي آب امري دقيق وفني است . آقاي قادري در ص 70 نوشته اند «... مردم بااتصال چاه ها قنات ايجاد كردند»  به نظر مي رسد مشاهده چاههايي كه براي ايجاد كانال زيرزميني احداث شده وناچار بايد خاك هاي كنده شده به بيرون هدايت مي گرديده اين تصور را به وجود آورده كه اينها مجموعه اي از چاه هستند كه بعدها توسط مردم به قنات تبديل شده اند! درحالي كه روي دادن اين امر كاملا غيرممكن وبا مفهوم قنات فاصله دارد  وثانيا اتصال چاههايي كه بدون توجه به معماري قنات حفر مي شوند و بدون طرح ريزي قبلي غيرممكن است . ضمن آن كه كمال آباد نهري زيرزميني است كه فقط شكل وشمايل قنات را دارد زيرا منشا كمال آباد زاينده رود است درحالي كه قنات از آب «مادرچاه» تغذيه مي كند . شايد توضيح بيشتر درپاورقي مي توانست اين تضاد رابرطرف كند .

4-  تاكيد بيش از اندازه بر راه اصفهان – شهركرد  توسط نويسنده نشان مي دهد كه نويسنده معتقد است زندگي روستايي درگذشته به وجود راه بستگي داشته درحالي كه روستا محل كشاورزي است وعموم روستاها درقديم خودكفا بوده ونياز چنداني به شهر ها نداشته اند اين تاكيد، نويسنده را از توجه به عوامل تاثير گذار بر زندگي ورونق روستاها مانندآب ، زمين ، شيوه كشت ، نظام ارباب ورعيتي و.. دور نگه داشته است  ضمن آن كه با توجه به اشاره نويسنده به دوره هاي گذشته لازم بود از عنوان راه اصفهان – دهكرد استفاده مي شد كه به جاي آن از راه اصفهان – شهركرد استفاده شده است .

5-  درباره وجه تسميه شهرها (علت نامگذاري) نقل قول ها وروايات متعددي در گفته هاي مردم ونيز برخي نوشته هاي پراكنده وجود دارد ونويسنده يا بايد همه اين نقل قول ها را درنوشته خود بياورد ويا اين كه وجه تسميه اي را كه سند معتبرتر دارد به عنوان علت اصلي بيان نمايد درحالي كه اين موضوع درباره بيشتر شهرهاي اشاره شده وحتا نام لنجان  رعايت نگرديده است .به چه دليل ساير وجه تسميه ها از اعتبار برخوردار نيستند؟

6-  درجاي جاي كتاب از واژه ها واصطلاحاتي مانند : جوامع منطقه، استفاده شده است كه به نظر مي رسد منظور نويسنده اقوام منطقه ، اهالي، ساكنان  ويا مردم ساكن در يك شهر باشد . آيا مي توان جوامع ترك و جوامع فارس را درباره مردم ساكن در زرين شهر به كار برد؟

7-  درصفحه 181 و 185 تا 189  يكي از دلايل واپس ماندگي منطقه وجود نيروهاي غير بومي درمديريت  مراكز منطقه عنوان شده است درحالي كه با بررسي كارنامه وعملكرد مديران قبل وبعد از انقلاب اسلامي منطقه مي توان از عملكرد برخي مديران بومي انتقاد و از نتايج فعاليت هاي مديران غير بومي دفاع كرد( عكس اين موضوع نيز صادق است) به نظر مي رسد در يك جامعه نظام مند وقانون گرا كه اصل بر شايسته سالاري است بايد عملكرد مديران مورد نقادي قرارگيرد و صرف بومي بودن يا نبودن نمي تواندملاك قابل اعتنايي براي  اين بررسي باشد.

8-  درترسيم اثرات مهاجرت اقوام بختياري به زرين شهر وتركيب جمعيتي آنان  افراط شده است . هر جا كه مفهوم شهر ومنطقه صنعتي به خود بگيرد مهاجرت امري معمول خواهد بود ضمن آن كه مشكل مهاجرت همه جا ديده مي شود وافراد تازه وارد با بوميان گاه تضادهايي پيدا مي كنند كه بيشتر به شيوه زندگي انان وتفاوت هاي فرهنگي برمي گردد اين تضاد نبايد بزرگ نمايي شود.

9-  درمعرفي شهر زاينده رود به هويت محله هاي باباشيخ علي ،كله مسلمان وكله مسيح اشاره اي نشده است اگر هدف ،پرداختن به «هويت شهري» باشد توجه زياد روي يك محله حساسيت ساير محلات را برخواهد انگيخت  ضمن آن كه اين سه محله نيز از قدمت بالايي برخوردار هستند .

10- درصفحات 90 و91درباره شيوه زندگي مغولان توضيحات مفصلي ارائه شده كه به نظر مي رسد باتوجه به عنوان كتاب غير ضروري باشند .

11- درصفحه 105 علت تاسيس ذوب آهن درلنجان مهاجر فرستي منطقه عنوان شده وهيچ اشاره اي به وجود آب فراوان زاينده رود براي استفاده هاي صنعتي وسيستم خنك كندگي اين كارخانه عظيم ، تحقيقات زمين شناسي ومكان يابي علمي نشده است ! آيا در زمان احداث ذوب آهن دراين منطقه بالاترين درصد بيكاري درايران مربوط به لنجان بوده كه نويسنده به اين استدلال رسيده است؟

12-  درصفحه 107 آمده : لنجان تاقبل از صنعتي شدن جايگاه اجتماعي افرادي بود كه عمدتا" از جوامع فارس زبان وترك نژاد به شمار مي آمدند :

اولا" اين وضعيت تنها درمورد زرين شهر (ريزسابق) مصداق دارد  وثانيا" درصد افراد ترك نژاد منطقه چشمگير نيست . جمله ي آمده دركتاب اين ذهنيت را ايجاد مي كند كه درهمه جاي لنجان خانوارهاي ترك نژاد ساكن هستند و نيز درصد جمعيتي آنان از نسبتي تقريبا" يكسان تشكيل شده است .

13- در صفحات 156 تا161 كه باعنوان اصلي« سنت ها وباورها رايج فرهنگي در منطقه» تنظيم شده به جز موضوع وقف درباره هيچ يك از باورها وسنت هاي مردم منطقه اشاره اي نشده است .

14- تا آنجا كه مي دانيم تاكنون هيچ مطالعه باستان شناسي روي آثار وبناهاي تاريخي به جامانده از گذشه درلنجان انجام نشده است بنابر اين آنچه درصفحه 173 در باره مربوط شدن مسجد صباحي توسط باستان شناسان به پيش از اسلام مطرح شده اعنبار علمي ندارد .

15-  درباره اقوام تبعيدي وشورشي كه دربيشتر قسمت هاي كتاب براي اسكان يافتن ترك ها درزرين شهر ، ازبك ها دربيستجان ، كردها درچمگردان و.. اشاره شده ذكر چند نكته ضروري است :

16- يكم اين كه تصوركنيم هرگونه جابجايي اقوام درگذشته توسط شاهان وبه دستور آنان انجام شده نادرست مي نمايد چنانكه در دوره هاي هرج ومرج تاريخي، جابجايي اقوام وطوايف براي به دست‌آوردن زندگي بهتر ويا زمين بيشتر امري معمول بوده است .

دوم آن كه درست است كه شاه عباس، ارامنه را از جلفا _جنوب رود ارس _ به جلفاي اصفهان _ جنوب زاينده رود _ كوچاند وبخشي ديگر از كشاورزان آنان را درفريدن ولنجان اسكان داد اما جابجايي تركهاي ريز(زرين شهر كنوني) كه بنا بر گفته معمرين اين شهر ريشه قشقايي دارند ،آن هم با عنوان ترك هاي تبعيدي وشورشي ناصواب مي نمايد .

17- به نظر مي رسد پژوهش ارزشمند آقاي قادري صرف نظر از اشكالات ظاهري ومحتوايي بدان دليل كه به سفارش فرمانداري شهرستان لنجان صورت پذيرفته بيشتر جنبه استفاده كارشناسان درسطوح مديرتي داشته وانتشار بخشي از اين پژوهش براي عموم مردم كه حساسيت ها ي محلي وقومي خود را دارند خود باعث ايجاد حساسيت هاي مضاعف شده است  تصور مي شود چنانچه نويسنده از ابتدا قصد داشت كتابي براي مخاطب عام بنويسد نتيجه كار واستخدام كلمات وعبارات، با آنچه امروز دراختيار مردم قرار دارد متفاوت بود.

درپايان لازم است ازكار ارزشمند آقاي ساسان قادري  كه نتيجه فعاليت مستمر وپيگير ايشان است تشكر وقدرداني شود بي شك املاي نانوشته هيچ گاه مورد ارزيابي قرار نخواهد گرفت و تنها پس از نوشتن ، نوشته ها مورد ارزيابي قرار گرفته وديدگاههاي جديدي مطرح مي گردند . سخنراني استاد معتمدي

 درادامه برنامه استاد اسفنديار معتمدي درباره گذشته لنجان سخنراني  وكتاب هايي راكه تاكنون در باره اين شهرستان وشهرهاي آن منتشر شده بودند به حاضران معرفي كردند كه بااستقبال مواجه گرديد .

دربخش پاياني مراسم ، موسيقي سنتي واصيل ايراني توسط گروه ماهور اجرا گرديد .

كتاب بعدي انجمن ، زندگي ومرگ پهلوانان درشاهنامه است كه درتاريخ 22 ارديبهشت سال 89 درفرهنگسراي شهرداري زرين شهر نقد خواهد شد .

پايان

  

 

+ نوشته شده در 0:14 توسط دبير انجمن
87/10/05
متن کامل سخنرانی مدیرعامل انجمن درهمایش نقدکتاب ارتباط بدون خشونت

متن كامل سخنراني ارائه شده توسط آقاي حسامي مديرعامل انجمن در سمينار ارتباط بدون خشونت درتاريخ 1/8/1387 فرهنگسراي شهرداري زرين شهر

 در این بعد از ظهر زیباي پاييزي به یکایک شما سروران ارجمند عرض ادب و احترام دارم . از اینکه منت نهاده و دعوت ما را پذيرفتيد شادمانيم و بر خویش می بالیم.

اهالي فرهنگ، نيك مي دانند كه كتاب هاي خوب منبع سرشار تغذيه ي فكري و زير بناي  تفكر در جامعه اند؛ باوجود گسترش روز افزون رسانه هاي الكترونيكي همچون ماهواره واينترنت هنوز كه هنوز است لذت خواندن كتاب با دريافت اطلاعات ازرسانه هاي ديگر برابري نمي كند، كتاب، ذره ذره برجان آدمي مي نشيند وهر كس به فراخور استعداد وزمينه هاي  آموزشي پيشين، به دركي شخصي از مطالب كتاب مي رسد واين ويژگي، تنها براي كتاب  ورسانه هاي نوشتاري محفوظ است .اكنون بين مديران فرهنگي جامعه ي ما جدال بر سر ميزان مطالعه به مسئله اي بحث انگيز تبديل شده است اما آنچه مسلم است پيروزي هر يك از دوطرف اين دعوا در  ميزان وماهيت مطالعه تغييري ايجاد نخواهد كردومظلوميت كتاب ومطالعه همچنان سرآمد اخبار فرهنگي خواهد بود.

حدود يك ونيم سال پيش گروهي از دوستاني كه غير از غم نان، دغدغه هاي  ديگري نيز داشتند گرد هم آمدند وبرآن شدند تا انجمني بيارايند كه تنها وتنها به پايدارترين نماد فرهنگ، يعني كتاب ومطالعه بپردازد و در گسترش ميزان مطالعه گامي بردارد ، انجمني كه درگير چالش هاي  سياسي وسياست زدگي نشود ودرهايش همواره به روي مشتاقان دانايي گشوده باشد .كار نو بود وراه دشوار اما هدف معلوم واعضا مصمم براي رسيدن به آن هدف.

از نخستين جلسه ي برنامه ريزي تاكنون، هر هفته جلسات هم انديشي و  تصميم گيري براي تنظيم اساسنامه ، مرام نامه ، شيوه اداره جلسات ومهم تر از همه انتخاب كتاب بعدي ،تشكيل شده وبه لطف يزدان بي همتا چرخ انجمن به گردش درآمده وهمچنان شتابنده مي چرخد.

گرچه اکثریت قریب به اتفاق اعضای موسس فرهنگی بوده اند اما درترکیب هیات مدیره به جز فرهنگيان، افراد باذوق واهل مطاله اي با مشاغل ديگر نيز حضور دارند ، اين موضوع ،وابسته  بودن اين انجمن را به يك قشر خاص ،كمرنگ مي كند وبر غناي مطالب از طرف اعضا مي افزايد . انجمن بنا دارد هردوماه يكبار،يكي ازكتابهاي منتشره درجمهوري اسلامي ايران راكه حاوي مطالبي ارزشمند درزمينه هاي مختلف فكري ، اخلاقي ، فلسفي وغير از آن است انتخاب وبه اعضا معرفي نمايد تا پس از تهيه ومطالعه ي  كتاب توسط اعضا،جلسه اي به منظورنقدكتاب برپا شود.كساني كه آمادگي ارائه مطالبي در زمينه ي نقدكتاب برگزيده را دارند مي توانند به اعضاي هيات مديره مراجعه يا از طريق وبلاگ انجمن آمادگي خود را اعلام نمايند تا براي حضور موثرشان برنامه ريزي شود . انجمن نقد كتاب درمدت فعاليت خود اعضاي دانشوري را جذب كرده است اما اين بدان معنا نيست كه فقط اعضا از مطالب انجمن استقبال كرده اند ، علاقه منداني نيز در دنياي مجازي كتابهاي معرفي شده را مي خوانند وگاهي نقدي بر آن مي نويسند در وبلاگ انجمن علاوه بر درج اخبار ومعرفي كتابهاي برگزيده، نقدكتابهايي كه افراد، در دنياي مجازي واز طريق وبلاگ يا پست الكترونيكي انجمن براي ما مي فرستند، پس از تاييد، درج خواهد شد ، نمونه ي اين نقد مجازي را مي توان درباره كتاب «زندگي كوتاه است» مشاهده كرد .

آنچه ما را در ادامه راه به جلو رانده است اثرات مطالعه و بررسی های جمعی است. بامعرفي هركتاب ،بسیاری از اعضای انجمن به گونه اي واقعی به دنبال ردیابی اندیشه ها رفته اند. .ما در این انجمن تنها شش عنوان کتاب درسال معرفی نمی کنیم بلکه برآنیم با ارایه منابع کمکی براي نقد کتابها، اعضا و خانواده های آنها رانيز بیش از پیش با مطالعه درگیر نماييم.

اعتقاد بر اين است كه براي داشتن فردايي روشن بايد دردها راشناخت وبراي شناخت دردها بايد خواند وخواند وخواند وباز هم خواند واگر مجالي دست داد،خوانده ها و دانسته ها را به نقد كشيد تا سره از ناسره بازشناخت و چه جايي را بهتر از انجمن نقد براي دريافت اين مهم مي توان سراغ گرفت ؟

شایدبپرسیدکتابهای برگزيده براي نقد،چگونه انتخاب می شوند؟آیا تنها اعضای هیات مدیره می توانند کتابی را برگزینند؟

در اینجا با احترام به همه ی دوستان هیات مدیره و اعضای محترم و شما حاضرین ارجمند عرض می کنم که هريك ازاعضامي توانند كتاب موردنظرخودرابه هيئت مديره معرفي كنند تا پس از بررسی وداشتن شرايط لازم برای نقد معرفی گردد با اين توضيح كه بر اساس اساسنامه، هيئت مديره مسئول انتخاب كتاب ومعرفي آن است .

كتاب هايي كه توسط انجمن براي نقد انتخاب مي شوند بايد شرايط زير را دارا باشند :

1-      درجمهوري اسلامي ايران چاپ ومنتشرشده باشند .

 2- براي اعضا قابل دسترسي وتهيه باشند.

3  - حاوي مطالب ارزشمند درزمينه هاي مختلف فكري و اخلاقي باشند

 4- اوراق زیادی نداشته باشند.اکادمیک صرف نباشند و از نظر قیمت برای اکثریت اعضا قابل دسترسي و تهیه باشند

اين انجمن تشكلي غيردولتي است ومنابع مالی آن عمدتا از حق عضویت اعضا و  هدایا وکمک های مالی وغيرمالي اعضا وسایر اشخاص حقیقی وحقوقی تامين مي شود

کلیه در آمد های مالی، تنها در راه اهداف انجمن و زیر نظر هیئت مدیره هزینه مي گردد.

انجمن مرام نامه اي دارد كه  معيار گفتگوهاي اعضا درجلسات هيات مديره وجلسات عمومي نقد است ؛ مرام نامه اينگونه آغاز مي شود كه:

    من به عنوان عضوی از اعضای انجمن نقدکتاب ياران انديشه لنجان با آگاهی از شرایط عضویت ومفاد اساسنامه ، داوطلبانه به عضویت انجمن درآمده ومتعهد می شوم موارد زیر راهمواره مورد توجه قرار دهم:

يكم - با حفظ حق آزادي بيان براي خود و ديگران  به حقوق عمومي اعضا خللی وارد ننمايم.  

دوم-  کوشش خود را درافزایش توانایی مطالعه وپرورش روحیه نقّادی به کار بندم ودر مسیر مطالعه ي حرفه ای گام بردارم.

سوم-  ازتفتيش عقايد نويسنده كتاب خودداري كرده و تنها ،بررسي ونقد كتاب را با عنايت به موازين علمي مجاز بدانم.

چهارم-  اجازه نخواهم داد مسايل و اختلافات و چالش هاي شخصي خود با هر يك از اعضاي انجمن به سلامت محيط انجمن نقد كتاب خللي وارد نمايد.

پنجم-   تعهد مي نمايم در بررسي كتاب بدون ذكر منبع مستدل و مستند از نقد كتاب بپرهيزم و از مغالطه در بحث ها دوري كنم.

ششم-  نسبت به سایر اعضای انجمن رفتاری احترام آمیز داشته،رعايت ادب را در تمامي بحث ها و گفتگوها تضمين مي نمايم .

هفتم-   هيچگاه از نام و فضاي انجمن براي اهداف سياسي خود و احزاب ونيز تبليغات شخصي، صنفي و قومي استفاده نخواهم كرد.

هشتم-  درهیچ شرایطی نقد افراد از اندیشه های گوناگون را با شخصیت منتقد مخلوط نکنم.

نهم-  ومهم تر از همه اين كه :

مخالف اندیشه ي خود راباتمرین وممارست تحمل کنم ، بدون برآشفتگی سخنان مخالف رابشنوم وسپس دیدگاههای خود را مطرح نمایم.

انجمن التزام خود را به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران اعلام می دارد . این انجمن به هیچ حزب و فرقه و گروهی وابسته نیست عضویت در انجمن نقد کتاب به عنوان هيات مديره، مديرعامل، يا عضو، افتخاری است.افرادعلاقه مند به عضويت در اين انجمن مي توانند درخواست عضويت خودرا به همراه نام ، تحصيلات و تلفن تماس به هيئت مديره يا يكي ازاعضاي آن تسليم نمايندتادرخواست  آنان از طرف هيئت مديره بررسي وبراي آنان دعوتنامه كتبي و رسمي ارسال شود .

نكاتي چند درباره كتابهايي كه تاكنون نقد شده اند :

1- «جامعه شناسي خودماني » نوشته حسن نراقي  نخستین کتابي بود که نقد شد.بیست و شش نفر در جلسه حاضربودند و برای نخستین بار در شهرستان لنجان  نقد کتاب را تجربه می کردند.در آن نشست که شاید بتوان آن را آزمون و خطا نامید بیشتر مطالب درقالب سخنراني وخطابه ايراد شد.

2- «تسلي بخشي هاي فلسفه » نوشته آلن دوباتن ، کتابی بود که مورد استقبال دوستداران کتاب قرار گرفت.کتابی که نقد آن به درخواست اعضا در سه جلسه انجام  شد.معرفي ونقداین کتاب درهای انجمن را به روی تعداد بيستري از افراد گشود .

3-  «كيمياخاتون » نوشته سعيده قدس . برای نخستین بار پاي اساتید دانشگاه رابه انجمن باز كرد وباحضور آنان نقد كتاب صورت گرفت .

4- «گلستان سعدي» باب تربيت ،كتاب بعدي بود نقد اين كتاب باز خواني نگرش شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي به مولفه هاي تربيت راشامل مي شد .

5- نقد كتاب «سه شنبه ها باموري» نوشته ميچ آلبوم ، كمي متفاوت از كتابهاي قبلي بود.برای اولين باردر اين جلسه بخش هايي از فيلم ساخته شده بر اساس همين كتاب، انتخاب ودرانجمن نمايش داده شد .

6 – كتاب بعدي، رنسانس  نوشته جيمز.آ كوريك با ترجمه اي از  آزيتا ياسايي  بود كه نقد آن باحضور فعال اعضا انجام گرديد.

7-زندگی کوتاه است، نوشته یوستین گوردر ، هفتمين كتاب برگزيده براي نقد بود . اين كتاب كه براساس نامه اي از آگوستين قديس، كشيش نام آشناي دنياي مسيحيت به همسر ومعشوقه اش فلوريا نوشته شده با تصويب هيات مديره در سالن اجتماعات شهرداري سده لنجان وبا استقبال بسيار مطلوب دوستداران كتاب برگزار شد.اين نخستين تجربه انجمن در برگزاري جلسه نقد كتاب، بيرون از فرهنگسراي زرين شهربود.

8-امروزكتاب ارتباط بدون خشونت نوشته مارشال روزنبرگ باترجمه اي از كامران رحيميان كه به درستي زبان زندگي نام گرفته است به عنوان هشتمين كتاب برگزيده انجمن  و با شيوه اي متفاوت از كتابهاي قبلي به نقد گذاشته مي شود ؛ اين تغيير روش تنها به دليل اهميت موضوع ونياز نسل كهنسال ، ميانسال ونوجوان ما به اين مفاهيم و نيز حضور مترجم ارجمند كتاب در اين جلسه است .برای نخستین بار انجمن موفق شده است مترجم کتاب را به شهرستان لنجان دعوت کند و نشست را با حضور شما دوستداران کتاب و اينچنین باشکوه برگزار نماید.

به شکر خدا امروز انجمن شناسنامه دار شده است و به صورت رسمی و با نظارت دو اداره ثبت اسناد و فرهنگ وارشاد اسلامی به فعالیت علمی خود ادامه   می دهد.اين نخستين انجمن فرهنگي شناسنامه دار درشهرستان لنجان وبه احتمال بسيار قوي در استان اصفهان است.

--------------------------------------

بي مناسبت نديدم گفتارم را بانوشتاري از آقاي علي عسگري عضو هيئت مديره ودبير محترم ادبيات فارسي به پايان ببرم دراين نوشته نام كتابهاي نقدشده به طور صريح وگاهي با ايهام آورده شده است آن نوشته اينچنين است :

دوستان:  سخني از تولستوي مرا به فکر فرو بردآن سخن اين بود((بايد از گفتني هايي گفت که احتمالاَ بسياري آن رامي دانندولي جرأت ابراز آن را حتي براي خودشان ندارند)) با خود انديشه کنان گفتم ((چرا درمانده ايم؟وراز اين درماندگي در چيست؟))که به ياد کتاب جامعه شناسي خودماني افتادم وعلل و عوامل اين درماندگي

از حقيقت گريزي ،پنهان کاري وظاهري سازي واستبداد زدگي ،خودمحوري و بي برنامگي ،قانون گريزي ومسؤليت ناپذيري طاقتم طا ق شده بود که ناخود آگاه به ياد تسلي بخشي هاي فلسفه افتادم که چگونه در برابر عدم محبوبيت و ناکامي ،کم پولي و شکسته دلي چونان فيلسوفان بزرگ تاريخ استوار بايستم وخم به ابرو نياورم

وقتي به سطور بالا نظري دوباره مي اندازم مي بينم واژه هايي به کار برده ام که بار معنايي منفي دارندناچار با موري ملاقات مي کنم او سه شنبه ها به من مي گويد به موضوعاتي از قبيل عشق،کار،جامعه،خانواده وبخشودن فکر کن وآنچه رامي خواهي ومي داني با ديگران در ميان بگذار.او به من گويد:آيا در خدمت جامعه اي؟آيا با خودت در صلحي؟آيا سعي مي کني که انساني واقعي باشي؟چرا که زندگي بس کوتاه است و به همين خاطر بايد از آن بهره مند شدو بايد بياموزيم  که چگونه ارتباط برقرارکنيم؟راستي مشکلات ما در کجا هاست که نمي توانيم همديگر را بفهميم ودرک کنيم ؟چگونه از همزباني بگذريم و به همدلي برسيم.اين حقيقتي است که تا تربيت نشويم نمي توانيم تربيت کنيم من آماده ام تا مهارت کسب کنم ،با ارتباط بدون خشونت ويا باخواندن ؛ فرقي نمي کند رمان کيميا خاتون باشد يا داستان ادبيات وسر گذشت اجتماع من آماده ام !شما چه طور ؟

 

درپايان وظيفه مي دانم ازاعضاي هيات مديره ، اعضاي انجمن نقدكتاب وميهمانان گرانقدري كه براي نخستين بار به انجمن قدم گذاشته اند ، همه كساني كه به نحوي در برگزاري اين همايش  سهمي داشته اندو از مترجم ارزنده كتاب ارتباط بدون خشونت جناب آقاي كامران رحيميان كه باحسن نيت دعوت انجمن را پذيرفتند تشكر وقدر داني نمايم .

بي گمان شما نيز با اعضاي هيئت مديره همداستان خواهيد بود كه :

گمان مبر که به پایان رسیده کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

از حوصله ای که به خرج دادید متشکرم.

شاد و پیروز و سر بلند باشید.

                                                                                                                                              

 

+ نوشته شده در 7:10 توسط دبير انجمن
87/08/03
نگاهی به کتاب ارتباط بدون خشونت

قرار بود متن زير درجلسه نقدكتاب ارتباط بدون خشونت(1/ 8/ 87) تكثير ودراختيار شركت كنندگان قرار گيرد اما اين امكان فراهم نگرديد به همين دليل از اين طريق در اختيار مشتاقان دانايي قرار مي گيرد:

زدودن احساس گناه، شرم و افسردگی

ارتباط بدون خشونت، یک کتاب روان شناختی است که مطالعه آن این امکان را فراهم می‌سازد تا با مردمی که پیرامون‌مان زندگی می‌کنند پیوند رضایت بخشی ایجاد کنیم. به جای ترس و گناه وشرم و سرزنش به غنی سازی زندگی و ایجاد رضایت آمیزترین انگیزه برای انجام کارها دست زنیم.

این کتاب همچنین به ما کمک می‌کند با مهارت‌های ارتباط بدون خشونت آشنا شویم و احساس گناه و شرم و افسردگی را از درون بزداییم. خشم و نومیدی خود را به ساخت اتحاد و پیامدهای مشارکتی تبدیل کنیم نیازهای فردی، خانوادگی، مدرسه و جامعه را با روش‌های زندگی غنی ساز، تحقق بخشیم.

کتاب، اثر دکتر روزنبرگ کارشناس روان شناختی بالینی است و کامران رحیمیان کارشناس ارشد مشاوره و دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی تئاتر درمانی، مدل درمانی حلزونی(TSM) ، برنامه ریزی عصبی کلامی(NLP)‌، مدیریت اضطراب بحرانی(CISM) و ارتباط بدون خشونت (NVC)  این اثر ارزشمند را به زبان فارسی برگردانده است تا خدمتی کرده باشد به کسانی که می‌خواهند پیوند خویش را با ارزش‌های سازندگی هماهنگ سازند.

مترجم فرزانه‌ی کتاب کامران رحیمیان خود در زمینه برگردان کتاب چنین می‌نگارد: مایلم تلاشی را که سعی کرده‌ام در ترجمه‌ی کتاب جلوه کند برای آن توضیح دهم. نویسنده کتاب که متوجه نقش ویژه زبان در برقراری ارتباط همدلانه شده‌است و الگویی را شناسایی کرده تا مخاطبان را توانمند سازد بر این باور است که آموختن الگوی ارتباطی آسان است ولی درونی کردن آن سخت و دراز مدت، از این رو مطالعه کتاب گام نخست برای فراگیری الگوی ارتباطی است که تلاشی پیگیر برای درونی شدن را طلب می‌کند.

کشیدن خط باطل بر مشاجره

ارتباط بدون خشونت برای هر کس که می‌خواهد مهارت‌های مربوط به پیوند خود را با دیگران بهبود بخشد یک ضرورت است و کاربرد مفاهیمی که در این اثر مانا به چشم می‌آید خواننده را به سوی عشق، محبت و روش تهی از خشونت برای درک دیگران و بازتاب کاربرد شیوه‌های رفتاری، راهنمایی می‌کند و محبت و عشق می‌آفریند.

ما یاد گرفته‌ایم که سخن گوییم اما کمتر آموزش دیده ایم که با دیگران ارتباط برقرار سازیم و روش‌های ارتباطی دکتر مارشال روزنبرگ تضادهای بالقوه را از رهگذر گفت وگوهای صلح آمیز تغییر می‌دهد و بر مشاجره خط باطل می‌کشد.

خوانندگان فراوانی درباره‌ی این کتاب سخن گفته‌اند از جمله یکی از اهالی واشنگتن می‌گوید: من هرگز کتابی به این شفافی و روشنگر در زمینه پیوند میان انسان‌ها نخوانده‌ام پس از مطالعه کتاب احساس کردم هوایی تازه برای نفس کشیدن در برابرم رخ گشوده است نویسنده‌ی کتاب، بینایی کم نظیری نسبت به رابطه‌ی احساسات و نیازها و پذیرش مسوولیت و آفرینش ایجاد کرده است وبا شیوه‌ای شگفت انگیز و با سادگی مثال‌های خوب کتاب را خواندنی و مطبوع جلوه داده است.

کتاب از یک رشته قدردانی‌های کوتاه مخاطبان درباره نویسنده و یک پیش گفتار و 13 فصل برخوردار است با این عنوان‌ها:

نثار از ژرفای دل، ارتباطی که محبت را مسدود می‌کند، مشاهده بدون ارزیابی، شناسایی و ابراز احساسات، قبول مسئولیت در برابر احساسات خویش، درخواستی که زندگی را غنی می‌سازد، دریافت همدلانه، توان همدلی، پیوند محبت آمیز با خود، ابراز کامل خشم، بهره برداری حمایتی از قدرت آزادسازی خود و رایزنی  با دیگران، ابراز قدردانی در ارتباط بدون خشونت و سرانجام، سخن آخر ...

جادوی محبت

بر باور دکتر مارشال روزنبرگ، نثار از ژرفای دل، عمق ارتباط بدون خشونت است و ادامه می‌دهد: من معتقدم محبت به دیگران و پذیرفتن محبت مردم جزو سرشت ماست و همواره این دو پرسش ذهن مرا به خود مشغول کرده است چه عواملی ما را از هستی با محبت مان جدا می‌سازد و به سوی رفتارهای خشونت آمیز گرایش می‌دهد؟ و برعکس چه چیزهایی به برخی از افراد چنان توانی می‌بخشد که حتی در برابر دشوارترین شرایط باز هم با منبع محبت خویش در ارتباط‌اند.

این پرسش‌ها از هنگامی ‌که به مدرسه می‌رفتم در ذهنم شکل گرفت من در شهر دیترویت ایالت میشیکان ساکن بودم دو هفته ای از ورودمان به شهر نگذشته بود که در پی رویدادی در پارک نزدیک محله مان جنگ نژادی سیاه و سپید آغاز شد و با گذشت چند روز بیش از 40 نفر کشته شدند.

هنگامی که شورش نژادی پایان یافت و مدرسه‌ها باز شد من کشف کردم یک نام می‌تواند به اندازه‌ی رنگ پوست خطرآفرین باشد وقتی که معلم برای حضور وغیاب نام مرا خواند دو تا از همکلاس‌هایم با چشم غره ای زیر لب پرسیدند (تو جهودی؟) من هرگز این واژه را نشنیده بودم پس از پایان کلاس در خیابان، آن دو منتظر من بودند مرا به زمین انداختند و با مشت و لگد به جانم افتادند.

از همان تابستان سال 1943 به این دو پرسش می‌اندیشیدم: چه چیزهایی به ما توان می‌بخشد تا بتوانیم در بدترین شرایط به سرچشمه محبت مان پیوند یابیم؟

در این بررسی به نقش اثرگذار زبان و شیوه‌ی به کارگیری واژه‌ها و جمله‌ها پی بردم. من این روش را (ارتباط بدون خشونت) نامیدم و کلامی که (گاندی) از آن استفاده می‌کرد: بسیاری وقت‌ها ممکن است لحن خود را خشن ندانیم در حالی که کم و بیش واژه‌ها وجمله‌هایی که به کار می‌بریم چه نسبت به خودمان و چه دیگران تلخ وگزنده است.

پایه‌ی (NVC) مهارت‌های کلامی و ارتباطی است تا قدرت مان را برای انسان بودن، توانمند سازد. (NVC) ما را به بازسازی چگونگی بیان خود، گوش دادن به حرف دیگران راهنمایی می‌کند تا به جای بازتاب‌های غیر ارادی و رفتارهایی که عادت شده است واژه‌ها و جمله‌های‌مان را آگاهانه بر پایه‌ی مسوولیت و شناخت نسبت به آنچه درک می‌کنیم احساس نماییم.

هنگامی که از (NVC) برای گوش دادن به نیازهای عمیق خویش و دیگران بهره گیری می‌کنیم پیوندمان را در پرتو نوری تازه ادراک می‌کنیم.

بدین ترتیب بیایید نور آگاهی را بر جاهایی بتابانیم که امیدواریم آنچه در جست وجویش هستیم در آن می‌یابیم.

(NVC) چهارمرحله دارد: مشاهده، احساس، نیازها، تقاضا.

(مشاهده)، رفتاری مشخصی است که سلامت ما را زیر تاثیر قرار می‌دهد و (احساس) در ارتباط با آن چیزی است که مشاهده می‌کنیم.

(نیازها) ارزش‌ها و میل‌هایی است که احساس‌های ما را شکل می‌دهد و رفتارهای مشخصی است که ما (تقاضا) می‌کنیم تا زندگی مان را غنی سازیم.

در هر حال ارتباط بدون خشونت به ما کمک می‌کند تا پیوندمان را با دیگران به گونه ای برقرار سازیم که (محبت) در وجودمان شکوفا شود:

شرمم آمد که یکی تلخ از کفت

می ‌ننوشم، ای تو صاحب معرفت

از محبت، تلخ‌ها شیرین شود

وز محبت مس‌ها زرین شود

از محبت دردها صافی شود

وز محبت دردها شافی شود

از محبت خارها گل می‌شود

وز محبت سرکه‌ها مل می‌شود

از محبت حزن شادی می‌شود

                            وز محبت غول هادی می‌شود                     مولوی

احساسات بیان نشده

نویسنده در زمینه‌ی شناسایی و ابراز احساسات می‌گوید: دوران 21 ساله مدرسه‌ام را در آمریکا مرور کردم نمی‌توانم به یاد آورم که در تمام این سال‌ها کسی از من پرسیده باشد چه احساسی داشته‌ام؟

احساس‌ها چندان مهم نیست آنچه ارزش دارد(روش درست اندیشیدن) است معمولاً ما یاد گرفته‌ایم که (دگر هدایت شده) باشیم به جای این که با خود پیوند برقرار کنیم، باید یاد بگیریم که (در مغزمان باشیم) و در جست و جوی (آنچه که دیگران فکر می‌کنند برای ما درست است که انجام دهیم).

باید میان آنچه احساس می‌کنیم و چگونه فکر می‌کنیم که دیگران نسبت به ما عکس العمل نشان دهند تمایز قائل شویم و احساس‌های خود را به صورت مشخص و روشن شناسایی و نام گذاری کنیم و در نتیجه راحت تر با دیگران ارتباط برقرار سازیم.

بهره گیری از زبان مثبت

معمولاً ما آنچه را که تقاضا داریم می‌گوییم نه آنچه را که تقاضا نداریم. هنگامی که تقاضا‌ها با واژه‌های منفی بیان می‌شود، دو مشکل چهره می‌گشاید یکی آن که طرف مقابل گیج می‌شود و نمی‌داند واقعاً چه تقاضایی شده است و دیر آن که تقاضای منفی معمولاً مقاومت طرف را بر می‌انگیزد.

در یک کارگاه آموزشی، خانمی می‌گفت: از پرکاری همسرش خسته شده و تقاضایش نتیجه‌ی عکس داده است  ادامه داد: من از همسرم خواستم وقت فراوانی صرف کارش نکند و او سه هفته بعد اعلام کرد در مسابقه‌ی گلف ثبت نام کرده است.

این خانم در فهماندن آنچه نمی‌خواهد، یعنی صرف وقت زیاد همسر برای کارش، موفق بود اما در تقاضای آنچه که می‌خواست ناموفق شد. سپس دریافت که تقاضایش را با بیانی دیگر ابراز کند. با خود اندیشید و گفت: ای کاش به او گفته بودم: من دوست دارم دست کم یک بعد از ظهر را در خانه با من و بچه‌ها باشی.

طرح تقاضا با زبان عمل مثبت و آشکار روشن می‌سازد که ما واقعاً چه می‌خواهیم. زبان گنگ، به ابهام درونی کمک می‌کند.

تقاضای بدون همراهی احساس ونیاز ممکن است به عنوان درخواست آمرانه شنیده شود هر اندازه روشن تر چیزی را بیان کنیم که از طرف مقابل چه می‌خواهیم احتمال این که نیازمان برآورده شود بیشتر است.

با آرزوی توفیقات الهی برای مترجم هوشمند کتاب کامران رحیمیان که با ترجمه کتاب ارزنده‌ی خویش پدیده ارتباط بدون خشونت را با زبانی تازه به مخاطبان خود یاد داده است، زبان زندگی، زبان ارتباط، زبان همدلی که همدلی از همزبانی بهتر است.

همچنین موفقیت برای انتشارات اختران.

 

چاپ شده در روزنامه صبح «خبر جنوب» شماره 7178 صفحه 5 با عنوان «کتب و نشریات» در تاریخ چهارشنبه 23 فروردین 1385

 

 

+ نوشته شده در 20:10 توسط دبير انجمن
87/05/31
نگاهی به کتاب زندگی کوتاه است.

« زندگی کوتاه است» ، یک نوشته‌ى پست مدرن است. یکی از مشخصه‌های اصلی ادبیات پست مدرن، میل به وارونه جلوه دادن و تحریف تاریخ است؛ کاری که یاستین گوردر در این رمان به خوبی با بازی کردن با زندگی آگوستین و نامه‌ای جعلی و خیالی که ظاهرا معشوقه‌ی او برایش نوشته، از عهده‌ی آن برآمده است.« زندگی کوتاه است» ، یک متن پست مدرن است؛ شاید به این دلیل که میل شدیدی به تحریف و به بازی گرفتن تاریخ دارد. یاستین گوردر ( اسلو - ۱۹۵۲ ) مدعی است که هنگامی که در سال ۹۵ از نمایشگاه کتاب بوئنوس‌آیرس دیدن می‌کرده، به او پیشنهاد می‌شود که ساعتی را به گردش در بازار دست‌فروشان سانت تلمو اختصاص دهد. گوردر می‌پذیرد و بعد از مدتی گردش در بازار به یک مغازه‌ی کوچک عتیقه‌فروشی می‌رسد و در میان چند کتاب خطی چشمش به جعبه‌ی قرمزی می‌افتد. هنگامی که جعبه را باز می‌کند با کاغذهای دست‌نویس بسیار قدیمی‌ای برخورد می‌کند که به یک نامه طولانی شباهت دارند.
"نوشته‌ها حتما قدیمی بود، خیلی قدیمی. به علاوه، فورا متوجه شدم که مطالب به زبان لاتین نوشته شده است. جمله‌ای با حروف بزرگ، جداگانه در یک سطر آمده بود:
“Floria Aemilia Aurelio Episcopo Hipponiensi Saluten”
"درود فلوریا آمیلیا بر ایرلیو آگوستین، اسقف اعظم هیپو"

گوردر، با اعترافات قدیس آگوستین ( ۳۵۴ - ۴۳۰ میلادی ) کشیش بزرگ کاتولیک، آشناست و پیش از این آن‌ها را مطالعه کرده است. به همین دلیل به ‌شدت کنجکاو می‌شود که "کدام زنی به خود اجازه داده است که نامه‌ای چنین طولانی به او بنویسد ؟"

گوردر می‌داند که آگوستین مدتی با یک زن زندگی کرده است، اما پژوهندگان زندگی او به غیر از مطالب اندکی که خود آگوستین در اعترافاتش نوشته، اطلاعات بیش‌تری درباره این زن و زندگی مشترک چندین ساله‌اش با آگوستین ندارند.

به همین دلیل تصمیم می‌گیرد که هر طور شده این جعبه را مالک شود و نهایتا با قیمت دوازده هزار پزو این جعبه را از فروشنده که گویی چندان اطلاع دقیقی از محتویات آن ندارد، می‌خرد.گوردر اعتقاد دارد که این نامه اصل است: "بسیار ساده و منطقی به نظر می‌رسد که تصور کنیم این نوشته از دوران آگوستین بر جای مانده است. هم ظاهر کلمات و هم سبک نگارش جملات، مشابه جملات مجموعه‌ی قوانین روم باستان است. گذشته از آن، می‌توان این نظر را در تداخل احساسات شهوانی فلوریا و عکس العمل‌های مذهبی سالوسانه‌ی او به وضوح مشاهده کرد."

ادامه کتاب، ترجمه نامه فلوریا در ده فصل است. فلوریا در این نامه‌ی طولانی به یادآوری خاطرات زندگی مشترک دوازده ساله خود با آگوستین که حاصل آن یک فرزند پسر به نام آدئوداتوس است، می‌پردازد.
فلوریا و آگوستین مدت‌ها زندگی عاشقانه و زیبایی با هم داشته‌اند، اما پس از مدتی آگوستین، آن‌چنان در الهیات و خداپرستی غرق می‌شود که هرگونه لذت بردن از زندگی را گناه می‌داند؛ از رابطه داشتن با یک زن گرفته تا حتی غذا خوردن و بوییدن یک گل، به نظر آگوستین گناهانی بزرگ هستند که انسان را از رسیدن به خدا دور می‌کنند.
فلوریا در نامه‌ی طولانی‌اش، عقاید آگوستین را به مضحکه می‌گیرد و به نقد آنچه او در اعترافات ده جلدی‌اش آورده می‌پردازد. آگوستین در اعترافاتش آگاهانه از پرداختن به زندگی مشترکشان طفره رفته و هرگز نامی از فلوریا نیاورده است وبه ذکر کوتاهی از "زنی که مدتی را با او سپری کرده" اکتفا کرده است.

مادر آگوستین، یعنی مونیکا نیز نقش پر رنگی در جدایی آگوستین و فلوریا داشته است. آگوستین و فلوریا به طور رسمی ازدواج نکرده‌اند و مونیکا معتقد است که آگوستین باید از فلوریا جدا شود و به طور رسمی با دختری که او برایش در نظر گرفته ازدواج کند.در واقع، آن‌چه که فلوریا در نامه‌اش آورده، نمایان‌گر آگوستین حقیقی است، نه آن آگوستینی که پشت خرقه‌ی زهد و ریاضت پنهان شده و هم اکنون اسقف اعظم هیپو است.
فلوریا، روابط عاشقانه و روزگاری را که این‌دو با هم بوده‌اند و اعمالی که آگوستین پیش از گم شدن در به ظاهر مذهب و الهیات انجام می‌داده، به او یادآوری می‌کند و از او می‌خواهد که در گذشته‌اش تامل کند.
یاستین گوردر، آن‌چنان در نوشتن این نامه و کمک گرفتن از عوامل بیرونی مثل پانوشت‌ها و باور پذیر جلوه دادن قصه‌ای که در ابتدای کتاب درباره نحوه به دست ‌آوردن این دست‌ نوشته‌ ها سرهم کرده، موفق است که خواننده واقعا می‌پذیرد که این نامه‌ای حقیقی است که معشوقه‌ی آگوستین به او نوشته است!

دقیقا به همین دلیل است که من معتقدم « زندگی کوتاه است» ، یک نوشته‌ى پست مدرن است. یکی از مشخصه‌های اصلی ادبیات پست مدرن، میل به وارونه جلوه دادن و تحریف تاریخ است؛ کاری که یاستین گوردر در این رمان به خوبی با بازی کردن با زندگی آگوستین و نامه‌ای جعلی و خیالی که ظاهرا معشوقه‌ی او برایش نوشته، از عهده‌ی آن برآمده است.
گوردر در انتهای کتاب،اشاره می‌کند که نمی‌داند که این نامه به دست آگوستین رسیده است یانه ؟ و ادعا می‌کند که این نامه را به کتابخانه واتیکان تحویل داده است!باز هم باور نمی‌کنید که چنین نامه‌ای هرگز وجود نداشته است ؟!!!
نوشته ف جاوید

 

+ نوشته شده در 7:16 توسط دبير انجمن
87/02/26
.... درباره میچ آلبوم وآثارش

«ميچ آلبوم» نويسنده 51 ساله آمريكايي در كتابي با عنوان «سه‌شنبه‌ها با موري» به معرفي مرد دانايي مي‌پردازد كه آخرين هفته‌هاي زندگي‌اش را پشت سر مي‌گذارد. اين كتاب‌ هفته‌ها در راس فهرست پرفروش‌ترين آثار آمريكا و جهان قرار داشت و به عنوان يك پديده ناميده شد. او كه نويسنده فيلمنامه، متون تلويزيوني و راديويي است، نخستين كتاب غيرداستاني‌اش را 12 سال پيش منتشر كرد كه كتاب زندگي نامه يك قهرمان فوتبال بود.

میچ البوم، نویسنده‌ای کم‌کار، اما بسیار موفق، است. کتاب قبلی او، «سه‌شنبه‌ها با موری»، مدت‌ها در صدرِ کتاب‌های پرفروش قرار داشت و اپرا وینفری سریالی از روی آن ساخت. پس از این موفقیت درخواست‌های بسیاری از او شد مبنی بر آن که دنباله‌ی کتابِ سه‌شنبه‌ها با موری را بنویسد. او این کار را نکرد و شش سال صبر کرد تا «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» را بنویسد. خودش در این مورد می‌گوید: «آن قدر صبر کردم تا حرف جدید و الهام‌بخش دیگری برای گفتن داشته باشم.» (نقل به مضمون) این کتاب هم مدت‌ها در میان کتاب‌های پرفروش دنیا قرار داشت. او موضوع دشواری را برای روایتش انتخاب کرده؛ ذرّه‌ای لغزش او را به دامن و دامِ نصیحت و موعظه و عشق‌های سطحی می‌رساند. ولی او از این خطا خود را مصّون نگه داشته است و داستانی موردِ پسند ارائه می‌دهد.

ميچ آلبوم كه از سازندگان و مجريان بنام شبكه هاي تلويزيوني آمريكا است توانسته بار ديگر با كتاب <يك روز بيشتر> توجه خوانندگان آمريكاي شمالي را به خود جلب كند. از اين نويسنده كتاب <سه شنبه ها با موري> به فارسي ترجمه شده است. در جايگاه دوم جدول پرفروش هاي كتاب در حوزه ادبيات داستاني مي توان به <ماه سيزدهم> نوشته چارلي فريزر اشاره كرد. <افسانه سيزدهم> نوشته ديان استرفيلد، <شكلات قوي> نوشته لائورل هاميلتون، <جاده> نوشته كورماك مك كورتي، <تحت فرمان> نوشته ديك فرانسيس، <كتاب تقدير> نوشته براد ملترز، <طلوع و درخشش> نوشته آنا كوئندلن، <خاطرات پرستار بچه> نوشته كيم ادواردز، <سازندگان رويا> نوشته نورا رابرتس و <من احساس بدي براي گردنم دارم> نوشته نورا افرون اشاره كرد. مهم ترين كتاب هاي ميچ آلبوم بدين شرح است :

برای یک روز بیشتر

سه شنبه ها با موری

پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید

یک روز دیگر

جملاتي از فيلم سه شنبه ها با موری اقتباس از کتابی به همين نام نوشته ميچ آلبوم كه درجلسه نقدكتاب براي اعضابه نمايش درآمد

 ما نمی خواهيم ديگران به ماعشق بورزند چون می ترسيم زندگی خود را وقف کسی بکنيم که روزی او را ازدست خواهيم داد *. 

اگر فکر کنيم هر روز روز مرگ ماست آن وقت به زندگی طور ديگری نگاه خواهيم کرد

بالا ترين حس طبيعی دوست داشتن است *  

يا بايد دوست داشته باشيم يا بميريم * 

سعی کن هميشه همه را دوست داشته باشی * 

 * عشق هميشه برنده است    
+ نوشته شده در 19:44 توسط دبير انجمن
87/02/05
........سال 1387 سال گلستان سعدی

 

بنیاد سعدی شناسی سال 1387 را به نام  گلستان سعدی نامگذاری نموده است.گلستان سعدی بی گمان در ردیف شاهکارهای ادبیات کلاسیک جهان قرار دارد. بنا بر این شناخت بیش از پیش سعدی شیرین سخن و آثار شیوا و نغز او لزومی بایسته دارد.اگر شاهنامه سند هویت و شناسنامه یکایک ایرانیان است؛اگر مثنوی حکمت حکومت است و اگر پنج گنج حکیم نظامی و دیوان حافظ و اشعار خیام و سایر صاحبدلان عرصه ادب و هنر این مرزو بوم روح افزای دانشجویان و دانش پژوهان ماست؛بی شک گلستان سعدی الگویی کامل و فراگیر برای پویندگان حکمت و اندیشه و جویندگان رستگاری و راستی است.

گلستان با گل های رنگارنگش چشم هر صاحب دلی را خیره می کند و سایه سارش ارامشگهی است که در آن مکان دلکش، تفکر و خرد ورزی کنیم.امروز نیاز به نوشتن در باره سعدی و اثارش از این جهت در خور اهتمام است که آموزه های ناب ان برای فرونشاندن عطش نسل جوان بیش از اندازه کارآمد است.مفاخر ما از سالیان پیش به این سو شناخته شده اند.کمتر کسی را می توان یافت که اهل خرد و صاحب وجدان باشد و تراوش های فکری نویسندگان و شاعران گذشته ی این خاک را نستاید.اگر پیش از این اجحافی در حق ان بزرگان می شد امروزه دنیای خرد به این نتیجه رسیده که گلواژه های فرزندان ایران را زینت مجامع جهانی کند.

در باب نگارش گلستان و تقدم بوستان بر آن روایتی به شرح زیر منقول است که سعدی بوستان را نگاشت و به سعد بن زنگی تقدیم داشت.برخی از مردم بر او خرده هایی گرفتند که منجر به سرودن دفاعیه هایی شد که در یکی از آنها گفت

مرا طبع این گونه خواهان نبود

سر مدحت پادشاهان نبود

 

و سعدی قصد اعتکاف و گوشه نشینی می کند که خانواده و دوستانش او را به آفرینش اثری دیگر ترغیب می نمایند که پس از گرداوری و نگارش ,هم اثری جهانگیر می شود و هم نام سعدی شیرازی را جهانگیر می کند.

شاید برداشتهای مااز گلستان با انچه مردم روزگار سعدی از آن برداشت می کرده اند دیگرگون باشد اما وجه اشتراکی به نام شیوایی و تنوع درکلام و بیان و ریشه دار بودن کلام بین برداشتهای ما و مردم روزگار سعدی موجود است.شاید مردم پسند بودن گلستان،زبان و شخصیتهایش و خیلی از چشم اندازها و دلایلی دیگر وجود دارد که گلستان را این گونه مردم پسند و دلنشین نموده است و شاید یکی از دلایل این امر به جهانگرد بودن سعدی برگردد و تجربه ها و مشاهداتی که زبان و کلام سعدی را تحت تاثیر قرار داده است.

 

به هر حال هر باب گلستان سعدی؛دری به سوی کمال،معرفت و حکمت و تربیت روحی و جسمی است.سعدی جامعه شناس که برون گراست و نامجهز به فنون احصا و امار و نیز گمانه زنی های افکار عمومی امروزین،وقتی شناخته می شود که واژه واژه و حرف به حرف گلستان را بکاویم و هدف شیخ اجل را از نصیحه الملوک و به کار بردن باب،سطور،واژگان؛فصل و ....بدانیم و بشناسیم.اعجوبه ی بی بدیلی که کس به مانند او سخن نگفت و کتابی ننوشت و هرکس به میدان تقلید اورفته شکست خورده است.

سعدی شیرین گفتار در نصیحه الملوک(رساله ی پنجم)فرض کلام الملوک ملوک الکلام را رد کرده و می گوید:"سخن اندیشیده و معنی دار باید گفت........"و در این رساله نزدیک به 97اندرز به پادشاه می دهد که در میان انها"نهی جهانگشایی"و "مزیت جهانداری"بهترین هاست.یه شاه می گوید:"تو بر جای انانی که رفتند و کسانی که خواهند امد،پس وجودی میان دو عدم"و در مراثی خود بارها و یارها در معنای این مصراع که "جهان بر آب نهاده است و زندگی بر باد "داد سخن در می دهد.پس او را می شود جامعه شناسی دلسوز و متعهد و بیدار یافت که در صدد اصلاح حاکمیت است.

غیرت دینی؛عشق،ازادگی و به ویژه پایبندی به آموزه های دینی و آیینی و اخلاقی،از مهمترین مولفه های سخن سعدی بزرگ است....و چه بی انصافند آنهایی که گفتند سعدی آثار خود را از "سعدیه"شاعر یهودی سرقت نموده و نگاشته است!!!

سخن گفتن از گلستان و سعدی بیدار و روشن دل مقالی گسترده تر از این مجال و دانشی فراتر از بضاعت این کمترین می طلبد که امید است هواداران و اساتید زبان فارسی در این زمینه بکوشند و بجوشند و نوشتاری تمام تر و شیواتر و پخته تر فراهم آورند.

اردیبهشت 87 .سید مهران موسوی(م.آشنا)

 

+ نوشته شده در 23:18 توسط دبير انجمن
86/11/11
...........خلاصه ونقدی بر رمان کیمیا خاتون

 

 كيميا، دختر كراخاتون و محمد شاه ايرانى است. وى پس از مرگ پدر و ازدواج مادرش با مفتى بزرگ شهر، به اندرونى مولانا جلال‏الدين وارد مى‏شود. كيميا توفيق زندگى در يك خانواده اشرافى را داشته، درس خوانده است و به يُمن عشق مبارك ميان پدر و مادرش با حرم‏نشينى و زندگى زنان غرفه‏نشين بيگانه است. از اين رو خروجش از باغ بزرگ و پرصفاى عمارت پدر و ورودش به دنياى بسته و ملال‏انگيز حرم با زنان فرتوت و كينه‏جوى آن، دنيايش را آكنده دوگانگى و يأس مى‏كند تا به تدريج جوانه عشق بين او و پسر كوچك مولانا (علاءالدين)، تحمل ديوارهاى بلند و گريزناپذير حرم را بر او هموار مى‏كند. اما ورود شمس به زندگى مولانا در حقيقت هجومى به زندگى كيمياست. همه چيز در يك لحظه اتفاق مى‏افتد. كيميا صيد نگاه تيز و جست‏وجوگر شمس مى‏شود. شمس او را از پدرخوانده خواستگارى مى‏كند و كيميا ناباورانه تسليم تصميم بزرگان و به حجله شمس وارد مى‏شود. عشق پيرانه‏سر موجد غيرت و حسادتى جنون‏آميز مى‏گردد. شمس او را از هم نشينى با زنان حرم منع مى‏كند و به سرعت زندان ديگرى در دل زندان حرم براى كيميا ساخته مى‏شود و هر روز ديوارهاى قفس بر او تنگتر مى‏شود.

    اگر چه كانون مركزى رمان بر مبناى شخصيت زنى از زنان حرم مولانا شكل مى‏گيرد، بخش عمده‏اى از آن به  ............................

 


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 20:2 توسط دبير انجمن
86/08/19
......خلاصه اي از کتاب تسلی بخشی های فلسفه ونقدي برآن

آلن دوباتن ؛خودآموز دلداری
 آلن دوباتن در جست‌وجوي راهي براي آشتي دادن فلسفه با زندگي روزمره است‌. سقراط‌، اپيكور، شوپنهاور، مونتني‌، نيچه و سنكا شش فيلسوفي هستند كه از نگاه دوباتن راه‌حل‌هايي براي مشكلات زندگي روزمره پيشنهاد مي‌كنند. اين كتاب به بيشتر زبان‌هاي دنيا ترجمه شده و در شمار كتاب هاي  پرفروشي است كه در پي ساده و قابل فهم كردن فلسفه براي همه‌، البته در شكلي موفق است‌.
 «تسلي‌بخشی‌هاي فلسفه‌» نام يكي از آثار آلن دوباتن است كه با اقبال عمومي بسيار بالايي در جهان مواجه شده است‌. اين كتاب چنان كه از نام آن پيداست به جست‌وجوي فلسفه‌اي مي‌پردازد كه واجد امر تسلي‌بخش و دلگرم‌كننده است‌، شايد بهتر است بگوييم دوباتن در سراسر اين كتاب و در ميان آراي فيلسوفان بزرگ به دنبال الگويي براي تسلي و دلداري انسان مي‌گردد. او در اين كتاب از شيوه‌هايي ياري مي‌جويد كه در نوع خود بديع است‌. او به آثار، نظرات و بيوگرافي شش فيلسوف بزرگ نقب مي‌زند تا از اين رهگذر پاسخي به تشويش‌ها و مشكلات روزمره انسان داده باشد. تسلي‌بخشی‏‌هاي فلسفه كتابي است كه مباحث فلسفي را به ساده‌ترين زبان ممكن در اختيار خواننده قرار مي‌دهد، اما اين زبان ساده كه نشان از ميل دوباتن به انتشار و ترويج فلسفه در ميان اكثريت انسان‌ها دارد. به راستي چگونه مي‌توان ناآشنايان با فلسفه را به مرز آشنايي با فلسفه رساند؟ آيا زبان ساده‌اي براي بيان فلسفه و مباحث فلسفي وجود دارد؟ شايد جواب اين سوال تا حدودي پيچيده باشد ولي بايد گفت دوباتن در اين كتاب به نوعي «فلسفه به زبان ساده‌» دست يافته و توانسته است خود را در مرز ميان فلسفه و امر مضحك حفظ نمايد. فلسفه زماني كه با زبان ساده بيان شود خطر غلتيدن به حوزه امر مضحك را در بردارد. به واقع مي‌توان گفت بيان امر فلسفي به زبان ساده نوعي فعل و انفعال شيميايي است كه امر فلسفي را به امر مضحك تبديل مي‌كند، اما دوباتن از جمله نويسندگاني است كه با كمك شيوه‌هاي بديع و هوشمندانه‌اش به اين واكنش شيميايي اجازه انجام شدن نمي‌دهد. شايد بتوان گرايش و ميل دوباتن را «جنون توضيح فلسفه براي همه‌» نام نهاد، جنوني كه خود را در كتاب تسلي‌بخشی‏‌هاي فلسفه به بهترين نحو نمايش مي‌دهد. او در اين كتاب شش فيلسوف بزرگ را در برابر شش مشكل و يا معضل انساني قرار مي‌دهد و از هركدام به عنوان نماينده‌اي براي اين مشكلات ياد مي‌كند، هدف اين است كه خواننده بتواند از رهگذر آشنايي با هر فيلسوف و استناد به نظرياتش راه‌حلي براي مشكل خود بيابد. سقراط‌، سنكا، اپيكور، مونتني‌، شوپنهاور و نيچه فيلسوفاني هستند كه دوباتن از آثار و نظرياتش در كتاب تسلي‌بخشی‏‌هاي فلسفه استفاده مي‌كند، از ديد او اين شش فيلسوف مي‌توانند در رابطه با شش مشكل انساني نقش تسلي‌بخش را داشته باشند. سقراط فيلسوفي تسلي‌بخش در مواجهه با عدم محبوبيت است‌، از سقراط مي‌آموزيم كه عدم محبوبيت را هيچ انگاريم‌، سنكا ياور ما در برابر احساس نااميدي و ياس است و اپيكور مشكلات مادي و اقتصادي ما را درمان مي‌كند، اين اپيكور است كه بايد براي بي‌پولي ما فكري كند. مونتني فيلسوف ناتواني‌ها و ناكارآيي‌هاي ماست و شوپنهاور نيز تسلي‌بخش قلب‌هاي شكسته است‌. در نهايت به نيچه مي‌رسيم‌، فيلسوف ارتفاعات بلند هم ياور انسان در برابر سختي‌هاي زندگي است‌.
 دوباتن از آن دسته فيلسوفاني است كه خود را به معناي مدرن كلمه فيلسوف نمي‌داند، او به سنت فلسفي برخي از فيلسوفان نظير امرسون و مونتني علاقه‌مند است و خود را ادامه دهنده مسير چنين فيلسوفاني مي‌داند. او به موضوعات مشخصي نظير تولد، عشق‌، كار و مرگ گرايش دارد و نوشته‌هاي خود را به تفكر عميق در باب اين موضوعات اختصاص مي‌دهد. او از ديد خودش مي‌نويسد تا جهان را براي خودش معنا كند و به معنايي از جهان دست يابد كه كاهنده تشويش‌ها و اضطراب‌هايش باشد. مسئله اصلي در زندگي براي آلن دوباتن، اضطراب و تشويش است‌. اضطراب و تشويش دوباتن تنها درخلال نوشتن تسكين مي‌يابد، شايد بتوان گفت هدف اصلي او در نوشتن، كاهش اضطراب و رسيدن به امر تسلي‌بخش باشد. اضطراب‌و دلشوره عناصري هستند كه دوباتن در پي يافتن تسلا و درماني براي آن‌هاست‌، او حتي آخرين كتابش را به اضطراب و تشويشي اختصاص داده كه در ارتباط با جايگاه سلسله مراتب اجتماعي فرد است‌. از ديد او موقعيت و جايگاه هر فرد در سلسله مراتب اجتماعي در بردارنده اضطراب و تشويش است‌، او اين اضطراب را نتيجه زندگي در جوامع مغشوش و سرشار از مشكلات اقتصادي مي‌داند.

1ـ سقراط محبوب و محكوم‌
 كتاب تسلي‌بخشی‌هاي فلسفه كار خود را با مشكل «عدم محبوبيت‌» آغاز مي‌كند و به مرگ سقراط به عنوان لحظه‌اي سرنوشت‌ساز در تاريخ فلسفه مي‌پردازد. سقراط فيلسوفي است كه در برابر عدم محبوبيت و محكوم شدن از طرف حكومت متزلزل نشد، او به هيچ عنوان از افكار خود دست برنداشت و در اين راه جام شوكران را نوشيد. اعتماد به نفس سقراط از ديد دوباتن ريشه در فلسفه دارد و اين فلسفه است كه سقراط را در برابر مسؤوليتي همزمان ژرف قرار مي‌دهد: حكيم و خردمند شدن از طريق فلسفه .

از ديد او ما شك‌هاي خود را فرو مي‌خوريم و از گله پيروي مي‌كنيم‌، زيرا نمي‌توانيم خود را پيشگام درك حقايق دشواري بدانيم كه ناشناخته هستند. اشتباهات فكري و نادرستي شيوه زندگي را در هيچ موردي و به هيچ طريقي هرگز نمي‌توان با اين واقعيت اثبات كرد كه با مخالفت روبرو شده‌ايم‌. سقراط مي‌پذيرفت كه گاهي اوقات در اشتباه هستيم و بايد به ديدگاه‌هاي خود شك كنيم‌. از منظر سقراط بنيان تفكر هر قدر هم كه با دقت تغيير چهره دهد ممكن است به شدت آشفته باشد. دوباتن راه خروج از دو توهم نيرومند را به دست سقراط مي‌سپارد: اين كه يا بايد هميشه به دستورهاي افكار عمومي گوش كنيم و يا هيچ‌وقت به آن‌ها گوش نكنيم‌. سقراط بي‌آن كه خم به ابرو آورد زهر را نوشيد و از همراهانش خواست تا آرام گيرند. رستگاري اين داستان پس از مرگ سقراط بود. به زودي اوضاع رو به تغيير نهاد و متهم‌كنندگان سقراط سرانجام به دست مردم آتن به دار آويخته شدند و مجسمه برنزي گران‌بهايي از او برپا شد. از ديد دوباتن از ميان رفتن تعصبات و كاهش حسادت‌ها به زمان نياز دارد و شايد باور كردن از رستگاري كمي دشوار است‌.

2ـ اپيكور و مواجهه با كم پولي‌
 دومين فيلسوفي كه كتاب «تسلي‌بخشی‌‌هاي فلسفه‌» به سراغش رفته‌، اپيكور است‌. آنچه بي‌درنگ فلسفه اپيكور را متمايز مي‌كند تأكيد او بر اهميت لذت جسماني است‌. از ديد اپيكور لذت آغاز و غايت زندگي سعادتمندانه است‌. اپيكور عاشق غذاي خوب بود و سرآغاز همه خوبي‌ها را در لذت شكم مي‌دانست‌، فلسفه براي او و پيروانش راهنمايي براي لذت بود. تعاليم او در سراسر حوزه مديترانه پخش شد و به مدت پانصد سال نافذ ماند. در قلب اپيكورگرايي اين انديشه وجود دارد كه تشخيص‌هاي شهودي ما به ندرت درست‌تر هستند. از ديد دوباتن وقتي روحمان ناخوش است بايد به فيلسوفان روي آوريم، به عبارت ديگر فلسفه اگر آلام فكري را برطرف نسازد بي‌فايده است‌. در فلسفه اپيكور طرح‌هاي نادرستي براي رسيدن به خوشبختي وجود دارد كه تنها تفسير اميال نامشخص و مبهم به كمك فلسفه است كه مي‌تواند ما را از اين طرح‌هاي نادرست برهاند. دوباتن فهرستي از دارايي‌هاي لازم براي خوشبختي در نظر مي‌گيرد كه در حقيقت يك فهرست اپيكوري است‌، اين دارايي‌ها عبارتند از: دوست‌، آزادي و تفكر. اصل استدلال اپيكور اين است كه اگر تحليل شده محروم باشيم هرگز واقعاً خوشبخت نخواهيم بود و اگر از اين سه نعمت برخوردار باشيم ولي پول نداشته باشيم هرگز بدبخت نخواهيم بود. هيچ‌ چيز نمي‌تواند كسي را كه به كم راضي نمي‌شود، راضي كند.

 3ـ سنكايي كه ناكام ماند
 سنكا سومين فيلسوفي است كه آلن دوباتن از افكار او براي تسلي‌بخشي استفاده مي‌كند. توطئه بر زير كشيده شدن نرون بيست و هشت ساله از اريكه سلطنت كشف شده بود و امپراتور مجنون به دنبال انتقام كوركورانه ،فرمان مرگ سنكا را مي‌دهد. سنكا بايد بي‌درنگ خودكشي كند، او از پزشكش مي‌خواهد جامي از شوكران برايش فراهم كند تا به تقليد از سقراط بميرد، ولي ميل سنكا به تقليد از سقراط نافرجام بود، پس او را در حمام بخار جاي دادند تا آرام آرام خفه شد. دوباتن هسته هر ناكامي را واجد ساختاري نهفته و اساسي مي‌داند: تضاد خواسته فرد با واقعيت بنيادين‌. تضادها از منظر دوباتن از همان دوران نوزادي شروع مي‌شوند، دوراني كه منابع رضایت ما خارج از کنترل ما هستند. به نظر سنکا اوج حکمت آن است که بیاموزیم سرسختی و لجاجت جهان را با واکنش‌هایی مثل فوران خشم‌، احساس بدبختي‌، اضطراب‌، ترشرويي و بدگماني بدتر نسازيم‌. وظيفه فلسفه عبارت است از آماده كردن نرم‌ترين فرود ممكن خواسته‌هاي ما بر روي ديوار انعطاف‌ناپذير واقعيت‌، سنكا ديدگاهي در  باره ذهن دارد كه بر اساس آن عصبانيت نه از فوران مهار ناشدني هيجانات بلكه از اشتباه اساسي (و مهار شدني‌) قوه تعقل ناشي مي‌شود.
 حالت تشويق در فلسفه سنكا در  باره وضعيت نامطمئن است كه فرد هم اميدوار به بهترين حالت است و هم مي‌ترسد كه بدترين حالت اتفاق بيفتند. اين وضعيت معمولاً مانع مي‌شود كه افراد مضطرب از فعاليت‌هاي لذت‌بخش فرهنگي‌، جنبشي يا اجتماعي لذت ببرند. سنكا به شيوه‌اي حكيمانه مي‌خواهد فكر كنيم احتمال ندارد رويدادها به اندازه‌اي كه مي‌ترسم بد باشند. نكته تسلي‌بخش در فلسفه سنكا چيزي ظريف‌تر است‌: پذيرفتن چيزي غيرضروري به عنوان امري ضروري همان اندازه غيرعاقلانه است كه طغيان عليه چيزي ضروري‌. با پذيرش امر غيرضروري و انكار امر ممكن همان اندازه مي‌توان به سادگي گمراه شد كه با انكار امر ضروري و طلب امر غيرممكن و از ديد دوباتن اين وظيفه عقل است كه ميان اين امور تمايز گذارد. اين بخش از كتاب با جمله‌اي از سنكا پايان مي‌يابد: «چه لزومي دارد براي اجزاي زندگي گريه كنيم‌؟ كل زندگي گريه دارد.»

 4ــ ناتواني‌هاي مونتني‌
 مونتني فيلسوفي است كه آلن دوباتن او را دواي ناتواني‌ها و نابسندگي‌ها مي‌داند. مونتني فيلسوفي است كه از كودكي مطالعه آثار كلاسيك را شروع كرده بود. لاتين را به عنوان زبان اول آموخته بود و در هفت يا هشت سالگي آثار اوويد را خوانده بود. مطالعه مايه تسلي‌خاطر زندگي او بود. از ديد او حيوانات اغلب در عشق ماهرتر از انسان‌ها هستند و دانش زماني مفيد است كه آرامش و متانت را از انسان نگيرد. مونتني شك داشت كه ذهن چيزي به ما داده باشد كه شايسته شكر باشد و از اين‌رو فلسفه‌اش تصديق مي‌كرد كه ما با موجودات عقلاني بسيار فاصله داريم‌. پاره‌اي از زندگي ما بر اساس جنون و پاره‌اي بر اساس حكمت است‌. بدن ما ذهن ما را اسير هوس‌ها و نوسانات خود مي‌كند، به عقيده مونتني آدمي قبل و بعد از صرف يك وعده غذا آدم متفاوتي است‌. از ديد دوباتن فلسفه مونتني فلسفه سازش است‌: بدترين مشكل ما خوار شمردن وجودمان است‌، بايد از مبارزه دروني با پوشش‌هاي جسماني خود دست برداريم و آن‌ها را به عنوان واقعيت‌هاي تغييرناپذير پذيرا شويم‌. دوباتن صراحت مونتني را موجب از بين رفتن تنش‌هاي روحي خواننده مي‌داند. زبان او غم‌انگيزترين لحظات جنسي را به دقت بيان مي‌كند و با نقب زدن به اندوه‌هاي خصوصي اتاق خواب‌، رسوايي و ننگ را از آن‌ها مي‌زدايد و فرد را با بدن خود آشتي مي‌دهد. براي دوباتن فلسفه مونتني حكمت را ناممكن نمي‌داند بلكه به دنبال تغيير تعريف حكمت است‌. حكمت حقيقي بايد شامل سازگاري با جنبه‌هاي پست‌تر ما باشد. دوباتن اهميت فلسفه مونتني را سودمندي و تناسب آن با زندگي مي‌داند، از ديد او گفتار افلاطون و اپيكور متناسب و جالب است و به ما براي غلبه بر نگراني و تنهايي خودمان كمك مي‌كند. از منظر مونتني در هر زندگي‌اي مي‌توان آراي جالبي يافت و داستان‌هاي زندگي ما هرقدر هم كه پيش پا افتاده باشد باز هم واجد بينش ژرف مي‌باشد. از ديد دوباتن او با طرح مسايل پيش پا افتاده به صورت نمادين يادآوري مي‌كند كه يك من متفكر در پشت كتابش وجود دارد كه شباهتي با متفكران گذشته ندارد و به دليل اين عدم شباهت، مأيوس هم نشده است‌

 5ــ شوپنهاور، تسلاي قلب شكسته‌
 در  باره غم‌هاي ناشي از عشق‌، شوپنهاور شايد بهترين فيلسوف است‌: دوباتن چنين نظري در رابطه با شوپنهاور دارد و از اين‌رو او را تسلاي قلب شكسته مي‌داند. از ديد شوپنهاور تاريخ هر زندگي‌اي تاريخ رنج است‌، او با ازدواج مخالف است و آن را انجام دادن هركار ممكن براي متنفر شدن زن و شوهر از يكديگر مي‌داند، با اين وجود به چند همسري علاقه دارد و داشتن ده مادرزن را بهتر از يك مادرزن مي‌داند. از ديد او هرچه انسان‌ها پيشرفته‌تر باشند و هرچه مغزشان فعال‌تر باشد بيش‌تر به خواب نياز دارند. با افزايش شهرت و افزايش توجه زنان به شوپنهاور ديدگاه‌هايش در  باره آن‌ها ملايم‌تر مي‌شود و زنان را موجوداتي قادر به فداكاري و كسب بصيرت مي‌داند. از ديد او عشق قادر است جدي‌ترين اشتغالات را برهم زند و براي لحظه‌اي بزرگ‌ترين اذهان را فلج كند. اراده معطوف به حيات از ديد شوپنهاور همواره بر عقل غلبه دارد و داوري‌هاي عقل را دستكاري مي‌كند، او اين اراده را سائقه‌اي ذاتي براي بقا و توليدمثل مي‌داند. از منظر دوباتن مي‌توان گفت كه شايد شوپنهاور از آشوب و نگراني ناشي از عشق متنفر بوده است‌. از ديد او ما آزاد نيستيم كه عاشق همه شويم زيرا نمي‌توانيم از همه بچه‌هاي تندرستي داشته باشيم‌.او عشق رانهايتا به ازدواج منتهي مي داند واين شايد دست كم گذاشتن بر عشق ومفهوم وسيع وعميق اين واژه باشد .اراده معطوف به حيات، ما را به سوي افرادي جلب مي‌كند كه شانس ما را براي ايجاد بچه‌هاي زيبا و باهوش زياد مي‌كنند و ما را از كساني دور مي‌كند كه اين شانس را كاهش مي‌دهند. عشق از ديد شوپنهاور چيزي نيست مگر جلوه آگاهانه كشف والدين آرماني از جانب اراده معطوف به حیات. چون والدین ما در روابط عشقي خود اشتباهاتي كرده‌اند ما نيز به احتمال زياد از توازن آرماني فاصله داريم‌. نظريه خنثي شدن شوپنهاور اعتماد مي‌دهد تا شيوه‌هاي ايجاد جذابيت را پيش‌بيني كند، از ديد او زنان كوتاه قد عاشق مردان بلند قد مي‌شوند. ولي به ندرت مردان بلندقد عاشق زنان بلند قد مي‌شوند (به دليل ترس ناخودآگاه آن‌ها از توليد بچه غول‌ها). اين نظريه بيان مي‌كند فردي كه براي بچه ما بسيار مناسب است هرگز براي خود ما خيلي مناسب نيست و همراهي آسايش و عشق آتشين به ندرت اتفاق مي‌افتد. به نظر شوپنهاور هر موجودي بر روي زمين همان قدر به زندگي به همان اندازه بي‌معنابه زندگي  متعهد است‌: سخت كوشي مورچه‌هاي كوچك‌، زندگي حشرات‌، كسب و كار موش‌هاي كور در دالان‌هاي تاريك نمونه‌هايي از اين تعهد به زندگي بي‌معنا هستند. شوپنهاور از ديد دوباتن ما را افسرده نمي‌كند بلكه از انتظاراتي خلاصمان مي‌كند كه موجب احساس تلخ‌كامي و ياس مي‌شوند، به عبارت ديگر وقتي عشق، ما را درهم شكسته‌، تسلي‌بخش است كه بشنويم خوشبختي هرگز قسمتي از برنامه نبوده است‌.

 6ــ نيچه‌، فيلسوف مشقت‌
 نيچه فيلسوفاني است كه از ديد دوباتن دريافته بود كساني كه خواهان احساس رضايت خاطر هستند بايد از هرگونه سختي استقبال كنند. از ديد نيچه هيچ‌ كس نمي‌تواند بدون تجربه اثر هنري بزرگي بيافريند و نمي‌تواند بي‌درنگ در اين دنيا به جايي برسد و نمي‌تواند در اولين كوشش عاشق بزرگي باشد و درست در فاصله ميان شكست اوليه و موفقيت‌هاي بعدي‌، در شكاف ميان كسي كه مي‌خواهيم باشيم و كسي كه در حال هستيم حتماً درد، اضطراب‌، حسد و تحقير حضور دارد. دوباتن اين فلسفه  را تركيب شگفت‌انگيزي از ايمان شديد به توان بشري و پايداري شديد مي‌داند. اين نيچه است كه مي‌خواهد ما را به حقانيت درد و اندوه عادت دهد و به همين دليل در  باره كوه‌ها سخن مي‌گويد. نيچه فلسفه‌اش را در ارتباط با كوهستان مي‌داند و هواي نوشته‌هايش را با هواي ارتفاعات مقايسه مي‌كند، هوايي كه در آن تنهايي دهشتناك است و خطر در كمين نشسته است‌. مسيري كه انسان را از ميان مايگي به ارتفاعات رضايت‌خاطر رهنمون مي‌شود از دامنه‌هاي درد و اندوه مي‌گذرد. در اين بخش دوباتن به تفصيل در رابطه با محيط زندگي نيچه و كوهستان‌هاي سيلز ــ ماريا بحث مي‌كند و از عكس‌هاي مناسب نيز مانند بخش‌هاي ديگر كتاب بهره مي‌گيرد. نيچه از ما مي‌خواهد كه همچنان به چيزهاي مورد علاقه خود عشق بورزيم حتي زماني كه آن‌ها را در اختيار نداريم و ممكن باشد كه هرگز هم به آن‌ها دسترسي پيدا نكنيم‌. دوباتن زندگي سوزناك نيچه را شرح داده و آن را بهترين مثال اين الگوي رفتاري مي‌داند. نيچه دشمن تسلي بخش‌هاي دروغين و ساختگي است و در تمام نوشته‌هايش به اين تسلي‌هاي ساختگي مي‌تازد و سختي‌ها را پيش نياز ضروري رضايت خاطر مي‌داند، بخش پاياني كتاب با جمله‌اي از نيچه به اتمام رسيده است‌:
 «بزرگ‌ترين بيماري بشر از رهگذر مبارزه با بيماري‌هايش پديد آمده و داروهاي به ظاهر شفابخش به مرور اوضاع را وخيم‌تر از آني كردند كه قرار بود از ميان برود.»
 در پايان مي‌توان گفت آلن دوباتن فيلسوف رابطه و عشق است او مي‌خواهد در گذر از نوشتار به آشفتگي روابط پايان دهد و به رابطه‌اي سرشار از انديشه دست يابد. او از طريق نوشتن به تمامي آشفتگي‌هاي موجود در انديشه‌هايش يكپارچگي مي‌بخشد و اين روش را در تمامي آثارش نيز به كار مي‌گيرد. به واقع مي‌توان گفت دوباتن نويسنده‌اي خود درمانگر است و خوددرماني بخش اصلي تمام نوشته‌هايش را شامل مي‌شود. از ديگر ويژگي‌هاي دوباتن مي‌توان به علاقه‌اش در استفاده از تصاوير و نمودارها اشاره كرد كه به يكي از ويژگي‌هاي نمادين و بصري آثارش تبديل شده است‌. خود او استفاده از تصاوير و نمودارها را به عنوان بخشي از ويژگي نوشتاري‌اش بيان مي‌كند و دليل آن را ذهن تصويري‌اش مي‌داند. دوباتن تمايل دارد كه مفاهيم را به صورت اشكال و فرم‌هاي سه بعدي نمايش دهد و آن را نشانه‌اي از متوازن‌سازي ميان تصاوير و متون مي‌داند. همين متوازن‌سازي خود مي‌تواند نشانه‌اي از حضور امر تسلي‌بخشي در متن باشد. تسلي‌بخشي‌هاي فلسفه به هر صورت كتابي است كه به جست‌وجوي آرامش و تسلي در روش فيلسوفان و مواجهه آن‌ها با مشكلات مي‌پردازد. هر فيلسوف در اين كتاب به واقع زندگي خود را در پاي همان مشكلي ريخته كه از ديد آلن دوباتن نماد مواجهه با آن است‌. قمار زندگي در پاي يك مشكل ممكن است فيلسوفي را به نماد مواجهه با آن تبديل كند ولي شادي تسلي‌بخش‌ها، بيش از هر چيز روح درد كشيده اين فيلسوفان را تسلي دهد.

 

 

+ نوشته شده در 5:52 توسط دبير انجمن