بازديدتان از اين وبلاگ را گرامي مي دارد. |
هشتمين كتاب انتخاب شده براي نقد در انجمن " ارتباط بدون خشونت "(زبان زندگي ) نوشته مارشال روزنبرگ باترجمه اي از كامران رحيميان نام دارد كه چاپ سوم آن در288 صفحه توسط نشر اختران با قيمت 3400تومان به مشتاقان كتاب عرضه شده است .
نقد اين كتاب درتاريخ چهارشنبه اول آبان 1387 ازساعت ۱۵:۳۰ عصر درفرهنگسراي شهرداري زرين شهر برگزار مي شود. خواهشمند است این تغییر ساعت را به اطلاع دوستان برسانید.
علاقه مندان براي تهيه كتاب به مغازه آقاي توانگر واقع در چهارراه مسجد اعظم زرين شهر، ابتداي خيابان آيت ا...كاشاني مراجعه نمايند.
انجمن نقد كتاب درمدت فعاليت خود اعضاي فعالي را جذب كرده است اما اين بدان معنا نيست كه فقط اعضا از مطالب انجمن استقبال كرده اند ، افرادي در دنياي مجازي نيز كتابهاي معرفي شده را مي خوانند وگاهي نقدي بر آن مي نويسند ؛ نوشته زير يكي از اين نقدهاست كه به مشتاقان عرضه مي شود . باتشكر از اين عضو افتخاري انجمن
زندگي كوتاه است
در اين کتاب نويسنده سعي دارد با هوشياري و زيرکي و با حيله اي از جنس شکوه هاي يک عاشق ؛ توجه خواننده را به حقايقي از زندگي معطوف کند و همه ي همّ و غمش اين است که به خواننده القا کند که زندگي کوتاه تر از آن است که عبث و بيهوده و يا سخت گيرانه طي شود او سعي دارد مفهوم واقعي زندگي را در پرده هايي از شک و ترديد به نمايش در آورد .
نقد عقايد يک مرد توسط يک زن و شکوه هاي عاشقانه ي يک زن از بي پناهي و بي ياوري .
نويسنده حقايق زندگي را اعم از لذت هاي دنيوي و معنوي ؛که در ذات انسان به وديعه نهاده شده است را در قالب نامه ها و اعترافات زن و مردي که در کنار هم به آرامش حقيقي دست يافته اند را واگو مي کند تا خواننده حقايق را از لابه لاي اين کش و قوس ها بيرون کشد.
او بستري ايجاد مي کند که خواننده نماي درستي از زندگي در ذهن ترسيم کند .
او با زيرکي تمام مظلوم نمايي يک عاشق دل خسته را به تصوير مي کشد تا ذهن خواننده را به لذايد و خواسته هاي دنيوي نيز معطوف کند و از طرفي با به نمايش گذاشتن عقايد آگوستين ؛ خواننده را به تعادل در امور ترغيب مي کند و سعي مي کند نقش خويشتن داري را در رستگاري و حفظ سلامت روح به نمايش بگذارد و بدين سان سعي در برقراري اعتدال ميان دو بعد مادي و معنوي زندگي انساني دارد .
هدف اصلي اين کتاب اين است که : زندگي کوتاه است اما نبايد آن را دست کم گرفت . کميت زندگي ؛ مانعي براي کيفيت زيستن نيست. نه دل بستن به آن را مجال است و نه دل کندن را مقال .
پنداري فلورا و آگوستين سنبلي هستند براي زندگي و خواهش هاي آن ؛ يکي عشق و زندگي تمنا مي کند و ديگري در يک زمان مويي مي بويد و در زماني ديگر به طلب رستگاري روح به ضرب و شتم روي مي آورد.
نويسنده تلاش مي کند تا حقيقت خلقت را در قالب عشقي کوتاه باتاثيري ماندگار بيان کند و در بعدي ديگر ، غفلت از رستگاري روح را در بطن نوشته هايش مي گنجاند و مي خواهد که توجه خواننده را به همه ي ابعاد زندگي معطوف کند و افتادن از چهار طرف بوم را در لفافه اي زيبا هشدار مي دهد.
از نكاتي که در بطن اين کتاب نهفته بود مي توانم به موارد زير اشاره کنم:
تعريف زندگي : زندگي مجموعه اي از خواهش ها ( محرک ها ) و پاسخ به آن هاست که بخش عظيمي از محرک ها عمومي و هميشگي اند و اين نوع پاسخ به هر محرک است که به سلامت يا بيماري جسم و روح منجر مي شود .
هزينه ي خريد خانه ي آخرت از فروش خانه ي دنيا به دست نمي آيد خريد خانه اي گران بها با پس اندازي اندک ،ميسر نيست اما اگر همين پس انداز اندک را در کاري سرمايه گذاري کنيم قطعا پس از مدتي توانايي خريد خانه را به دست خواهيم آورد .
اگر ما سدي بر جريان طبيعي زندگي بسازيم روحيه ي شاد زيستن را از دست خواهيم داد .
آن که امروز را به بهاي به دست آوردن فردا بفروشد فردايي نخواهد داشت چرا که فردا همان امروزي است که بناست دوباره بر آن چوب حراج بزنيم !
انسان ماده است پس ابتدا بايد زندگي اش مادي و دنيوي باشد بعد معنوي و اخروي ؛اگر جسم بيمار شود روح آرامش نخواهد داشت به عبارتي پرورش جسم و روح بايد توام باشد و هر دو بايد روي دولبه ي ريل به طور همزمان پيش روند که کندي در حرکت يکي ؛ گيسختگي به بار مي آورد و متلاشي شدن جسم و روح را در پي خواهد داشت . توجه به روح و فراموشي جسم همان قدر انسان را بيمار مي کند که توجه به جسم و فراموشي روح .
فلورا : زندگي به قدري کوتاه است که ما وقت نداريم درباره ي عشق داوري هاي محکوم کننده صادر کنيم ، اورل ، انسان ها بايد ابتدا بزيند آنگاه فلسفه بافي کنند.
جايگاه عشق و ازدواج در زندگي:
آن چه از اين کتاب بر مي آيد نامه ي يک معشوق به عشق بر باد رفته است که فرجامش اثري است ماندگار، بر ذهن و روح دو انسان.
عشق انسان را قدرتمند ، توانا و خلاق مي کند و زندگي را بدون عشق نشايد .
عشق اسب خوشخرام و سرکش است که سوارکار آن بايد بتواند افسارش را نگه دارد و اگر نتواند ؛ سخت بر زمين خواهد خورد .
مهار اين نيروي عظيم ممکن نيست مگر با خويشتن داري و پرهيزگاري ؛ که مفهوم پرهيز و خويشتن داري رياضت و زهد و سرکوب اميال غريزي نيست.
عشق بارش رحمت است که بايد پشت سد خويشتن داري محصور شود و از دريچه هاي حصارش به موقع و به اندازه بيرون بريزد که در غير اين صورت ويران کننده و مخرب خواهد بود .
فلوريا نوشته بود : نطفه ي فرزند با عشق بسته مي شود و من مي گويم قدمت عشق قبل از پديد آمدن گوشت و خون و پوست بوده است همه ي زندگي عقل و خرد نيست عشق و احساس نيز بخش عمده اي از زندگي است که نمي توان سهم مشخصي برايش تعيين نمود.
معني ازدواج:
"آيا ازدواج چيزي غير از در هم آميختن دو روح است ؟"
زندگي يعني عشق ؛ و ازدواج که بخش مهمي از زندگي است بدون وجود عشق امکان ندارد .
فلوريا مي نويسد "اين زندگي تنها چيزي است که براي آن آفريده شده ايم" و من معتقدم خداوند انسان را ترکيبي از عقل و احساس و نياز خلق کرده و سهم هيچ يک را بيشتر از ديگري قرار نداده و آن کس رستگار است که از هريك در جاي مناسب خود استفاده كند.
ما آفريده شده ايم که زندگي کنيم نه اين که پشت به زندگي و در خلاف جريان آن شنا کنيم.
"اعترافات" تلاش مردي براي گريز از طبيعت زندگي است ؛ در نگاه اول چنين برداشت مي شود که آگوستين از بهره گيري لذايذ طبيعي گريزان است ؛ اين جا نويسنده ، خواننده را در اين همه نفي و گريز از زندگي ؛ رها مي کند تا بتواند خود حقيقت زندگي را کشف کند .
خداوند حس دوست داشتن را خلق کرده و خود نيز دوست مي دارد ؛ پس بعيد است پرهيز از عشق را نوعي رستگاري بداند . مخلوق مظهري از خالق است و خالق ما ؛ جميل ، زکي ، ذالفخر و البها ، ذالنعمه السابقه ، ذالرحمه الواسعه و اطهر الطاهرين است و ما تجلي گاه جلال اوييم .
زندگي همين نعمت هايي است که به صورت اميال و غرايز در وجودمان به وديعه نهاده شده است ما بايد پاسخگوي تمام موهبت هايي باشيم که خدا نزد ما به امانت گذاشته است که در استفاده از نعمت ها اعتدال سفارش شده و کثرت و قلت در آن ها زيانبار خواهد بود .
نمي توان ادعا کرد که حس هايي مثل نياز به پرستش سهم بيشتري نسبت به حس نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن دارند همه ي حواس به يک ميزان در رستگاري ما نقش دارند حس غم و شادي و درد و محبت و تشنگي و خواب و گرسنگي و ميل جنسي به همان اندازه روح را پرورش مي دهد که جسم را .
زندگي ؛دست يافتن به آرامش است آرامشي که از ترکيب دو جسم و دو روح مکمل پديدمي آيد .
ازدواج يعني زوج بودن و همسر شدن ؛ يک راس ( روح )در دو جسم و دو جسم در بستر يك زندگي .
آيا جاري شدن صيغه ي عقدي هم راس بودن را محقق مي كند ؟ !
ساختن زندگي مشترک ؛ عقد يک قرار داد عرفي و شرعي نيست اگر چه لازم است اما کافي نيست ؛ ازدواج با عشق پديدمي آيد و با آرامش جاري مي شود . همين که عشق پديد آيد تارهاي محکم و منسجم کانون يک خانواده به هم تنيده خواهد شد.
مگر نه اين كه زن و مرد آفريده شده اند تا در کنار هم به آرامش برسند؟
دست يابي به اين آرامش ؛ خاص هيچ دين و مذهبي نيست اساسي است در ذات خلقت و ربطي به هيچ شريعتي ندارد . (اگر چه اديان و شعائر آن ها به اراده و خواست مطلق او به وجود آمدند)
نقش اميال و خواسته هاي غريزي و طبيعي در زندگي:
فراموش نکنيم که ما انسانيم و هيچ چيز انساني نبايد برايمان بيگانه باشد غرايز طبيعي بخشي از زندگي اند و حاصل سرکوبي آن ها ؛ آشفتگي روحي و رواني است.
انسان در مبارزه با طبيعت خويش ناتوان است مثلا زماني که خواب چشم ما را فرا مي گيرد _حتي در هنگام رانندگي _ پرهيز از خوابيدن امکان ندارد.
آشفتگي اورل نتيجه ي نبرد خود با خود است ؛ آن جا که فلوريا به خاطر هوسبازي مردي سخت کتک مي خورد اوج پريشاني و خود درگيري يک مرد در مبارزه با اميالش است من اين کج خلقي را نوعي بد اخلاقي مردانه تلقي مي کنم که فقط خاص آنان است هيچ فردي نمي تواند و نبايد غرايز خود را سرکوب کند در نبرد با خواهش هاي طبيعي انساني هيچ برنده اي وجود ندارد هر چه هست بازنده است نه جسم مي تواند به مخالفت روح بر آيد و نه روح مي تواند با جسم و خواهش هاي آن مخالفت کند و انسان ترکيبي از تمايلات روح و جسم است ؛ روح تمناي يکتا پرستي دارد و جسم تمناي خود پرستي ؛ روح با ايثار و انفاق و نوع دوستي و ... تغذيه مي شود و جسم با نياز هاي مادي ؛ و هر دو به موازات هم و به موجب هم رشد مي کنند اما قابل تفکيک نيستند مگر به مرگ ؛ در آن زمان است که روح از قفس تن جدا مي شود روحي که در تمام طول حيات محکوم به هم زيستي با جسم است .
فلوريا مي گويد : "ما تا ابد زندگي نمي کنيم "اين بدان معناست که از فرصتي که در اختيارمان قرار داده اند درست استفاده کنيم
مسير درست رسيدن به هدف ؛ همان مسير زندگي و پاسخ معقول به خواسته هاي طبيعي جسم و روح اند پاسخ به محرک هايي نظير نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن ، امنيت و توجه ، احساس آرامش ،خواب و گرسنگي و...
تمايلات طبيعي موهبت اند و به دست آوردن موهبت هاي از دست رفته غير ممکن است و راه رستگاري ، سرکوبي تمايلات طبيعي و غريزي نيست.
فلوريا از خواهش هاي طبيعي به عنوان خوشي هاي حقيقي ياد مي کند و اعتقاد دارد که بايد خوشي هاي حقيقي را دوست داشت.
آگوستين آرامش زندگي اش را زماني از دست داد که از همدمش جدا شد او مانند اسبي با چشماني بسته ، به خيال رسيدن به سر منزل مقصود ؛ به دور محيط زندگي خويش هماره دور باطل مي زد.
اميال و غرايز زيستي جداي از انسان نيستند پس نمي توان با آن هاجنگيد و معمولا كسي خودش را به مبارزه با خود نمي طلبد!
آگوستين مي گويد : آن چه تباهي پذير است از هر آن چه تباهي ناپذير است پست تر است و فلوريا آن را تکميل مي کند که ؛ آيا چيزي به عنوان تباهي ناپذير وجود دارد که روح ما به آن متوسل شود ؟
و من مي افزايم تنها چيزي که تباهي ناپذير است فقط باري تعالي است که اگر به آن متوسل شويم رستگار خواهيم شد پرهيز از زندگي دنيوي ، دوري از هدف آفرينش است يعني پرهيز از خواست خدا ؛ اين جاست که فلوريا مي گويد ؛ نفي خدا به اسم خدا .
حفظ سلامت و ارتقا روح انسان با پرهيزگاري:
پرهيزگاري مرگ عشق نيست مهار عشق و حفظ انسانيت است و به بهانه ي رستگاري روحي نبايد جسمي را فنا کرد .
تقوي و پرهيزگاري فرار از اميال نيست مهار آن هاست غرايز بايد باشند و ما بايد بتوانيم ضمن پاسخگويي درست به آن ها؛ مهارشان کنيم وگرنه عاري بودن از هر حسي ؛ رستگاري در پي نخواهد داشت.
فلوريا معتقد است ؛ " وقتي حقيقتي را يافتي خود را مي يابي پرهيزگاري را مي يابي و آن چه به صلاح توست خواهي يافت"
تاثير زن در زندگي مشترک:
فلورا بر خود مي بالد که تاثير محو نشدني بر اورل گذاشته است و اين جا نويسنده به زنان مي گويد که تاثير آنان بر مردان بسيار است و آرامشي که يک مرد از همسرش کسب مي کند در هيچ جا و نزد هيچ کس يافت نمي شود.
تعريف گناه:
تعريفي از آلودگي و گناه نيز اين جا لازم است گناه فعلي است که به سبب انجام آن فرد به خود يا ديگري آسيب رساند و سلامت جسمي خود يا ديگري را تهديد کند و از جايگاه رفيع خويش به زير آيد .
" گناه عمل يا حسي است که انسانيت انسان راتهديد کند و مقام والاي انسان را خدشه دار کند "نويسنده تلاش مي کند خواننده در يابد که لذتي که از حواس طبيعي و غريزي به انسان دست مي دهد گناه نيست او سعي مي کند هوسبازي را از نياز هاي بشري جدا کند.
در پايان مي توان چنين جمع بندي کرد :
واقعا رستگاري روح در چيست ؟ ما آفريده شده ايم که زندگي کنيم نه اين که به زندگي پشت کنيم ما بايد از تمام فرصت ها و نعمت هايي که در اختيارمان نهاده اند براي ايجاد يک زندگي خوب استفاده کنيم.
حقيقتي که ما در پي آن هستيم همانا در اطراف ماست آن قدر به ما نزديک اند که ما گمان نمي کنيم آن چه به دنبالش هستيم همين است که پيش روي مان قرار دارد همين لحظات ساده ي زندگي که به سرعت از جلوي ما مي گذرند و ما گذشتن آن ها را متوجه نمي شويم و اين است راز زيستن .
باجمله اي از فلوريا نوشته ام را خاتمه مي دهم ؛ "اين قابليت مخلوق بودن ماست که از آفرينش خداوند لذت ببريم " و "عبادت الهي يک هنر است".
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|